Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (39 milliseconds)
English
Persian
to put in hand
دایرکردن اقدام کردن
Other Matches
to take steps
اقدام کردن
deal with
اقدام کردن
to take of a
اقدام کردن
to take measures
اقدام کردن
proceeded
اقدام کردن
to bend effort
اقدام کردن
start out
اقدام کردن
enterprises
اقدام کردن
proceed
اقدام کردن
deals
اقدام کردن
deal
اقدام کردن
enterprise
اقدام کردن
emprize
اقدام کردن
ventured
اقدام یا مبادرت کردن به
venture
اقدام یا مبادرت کردن به
proceed
اقدام کردن پرداختن به
ventures
اقدام یا مبادرت کردن به
venturing
اقدام یا مبادرت کردن به
to start out to do something
اقدام بکاری کردن
adventurism
اقدام به کاری کردن
proceeded
اقدام کردن پرداختن به
inaugurate
دایرکردن
to set going
دایرکردن
inaugurates
دایرکردن
to set on foot
دایرکردن
to bring into play
دایرکردن
inaugurating
دایرکردن
inaugurated
دایرکردن
enterprises
اقدام به اجرای قوانین کردن
enterprise
اقدام به اجرای قوانین کردن
to play at
خواهی نخواهی اقدام کردن
establishing
دایرکردن بنانهادن
establish
دایرکردن بنانهادن
establishes
دایرکردن بنانهادن
to act in self-defence
دفاع از خود اقدام
[حرکت]
کردن
to take action to prevent
[stop]
such practices
اقدام کردن برای اینکه از چنین شیوه هایی جلوگیری شود
launched
شروع کردن اقدام کردن
launch
شروع کردن اقدام کردن
launching
شروع کردن اقدام کردن
launches
شروع کردن اقدام کردن
interventions
اقدام
enterprise
اقدام
move
اقدام
actionless
بی اقدام
proceeding
اقدام
enforcement
اقدام
actions
اقدام
emprise
اقدام
intervention
اقدام
esteem
اقدام
moves
اقدام
procedure
اقدام
enterprises
اقدام
action
اقدام
ploys
اقدام
moved
اقدام
ploy
اقدام
precaution
اقدام احتیاطی
precautions
اقدام احتیاطی
social action
اقدام اجتماعی
it wasprologue to the nextmove
اقدام بعدبود
action
فعل اقدام
demarche
اقدام سیاسی
in hand
در دست اقدام
protective measure
اقدام حمایتی
intercommunion
اقدام مشترک
counter-measures
اقدام متقابل
actions
فعل اقدام
counter-measure
اقدام متقابل
actions
کار اقدام
measure
درجه اقدام
initial movement
نخستین اقدام
double action
اقدام دوجانبه
proceed with deliberations
اقدام به مذاکره
under way
دردست اقدام
regular procedure
اقدام قانونی
action for cancellation
اقدام به ابطال
expedience
اقدام مهم
appropriate action
اقدام مقتضی
expediency
اقدام مهم
enterprises
قدرت اقدام
the needful
اقدام لازم
countermeasure
اقدام متقابل
counteraction
اقدام متقابل
enterprise
قدرت اقدام
measure of prevention
اقدام احتیاطی
action
کار اقدام
preparations
اقدام مقدماتی
legal action
اقدام قانونی
preparation
اقدام مقدماتی
operation immediate
اقدام سریع
action for cancellation
اقدام به لغو
action statement
دستورالعمل اقدام
action at low
اقدام قانونی
action for avoidance
اقدام برای لغو
venturing
اقدام بکارمخاطره امیز
it was an incorrect procedure
یک اقدام غلطی بود
venture
اقدام بکارمخاطره امیز
with measured step
با اقدام مناسب
[سنجیده]
ventured
اقدام بکارمخاطره امیز
ventures
اقدام بکارمخاطره امیز
measure
اندازه اقدام پیشگیری
It is in progress. It is under way.
دردست اقدام است
originators
اقدام کننده پیام
memoranda
اقدام به یادداشت کند
counter-measures
اقدام جبران کننده
memorandums
اقدام به یادداشت کند
originator
اقدام کننده پیام
enterprises
امرخطیر اقدام مهم
memorandum
اقدام به یادداشت کند
enterprise
امرخطیر اقدام مهم
greenlight
اجازه حرکت و اقدام
counter-measure
اقدام جبران کننده
how shall we proceed
چگونه باید اقدام کرد
exigent
محتاج به اقدام یا کمک فوری
do the necessary
اقدام لازم بعمل اورید
pushful
متهور در اقدام بکارهای مهم
execution for debt
اقدام برای طلب وصول
to proceed against a person
اقدام بر علیه کسی زدن
zction for dammages
اقدام برای دریافت خسارت وارده
emergencies
حالتی که اقدام فوری را ایجاب کنداحتیاطی
emergency
حالتی که اقدام فوری را ایجاب کنداحتیاطی
dilettantism
اقدام به کاری از روی تفنن وبطورغیر حرفهای
emergencies
پیشامدی که اقدام فوری راایجاب کند اضطرار
emergency
پیشامدی که اقدام فوری راایجاب کند اضطرار
cross that bridge when you come to it
<idiom>
[به حل یک مشکل زمانی اقدام کن که لازم باشه و نه قبلش]
prohibition
حکم خودداری از اقدام قضایی که دادگاه عالی به محکمه تالی میدهد
The tribunal considered that this action amounted to professional misconduct.
برای دادگاه این اقدام برابر با اشتباه حرفه ای محسوب می شود.
exquatur
اجازه اقدام دادن به کنسول منظور اجازهای است که به کنسول داده میشود تا به وفایف خود عمل کند
action agent
مسئول اقدام در مورد هدفها مسئول تقویم و تفسیر هدفها
enlisted section
قسمت مربوط به افراد یاسربازان قسمت اقدام افراد
accelerationists
شتاب گرایان مکتبی که براساس اعتقاد انها هر گونه اقدام در جهت کاهش نرخ طبیعی بیکاری بدون اینکه قادر باشد این نرخ را کاهش دهد باعث تسریع تورم خواهدشد .میلتون فریدمن و ادموندفلپس از پیروان اصلی این گروه میباشند
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capturing
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial
خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capture
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo
ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifying
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoots
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster
تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoot
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
to temper
[metal or glass]
آب دادن
[سخت کردن]
[آبدیده کردن]
[بازپخت کردن]
[فلز یا شیشه]
orients
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
cross examination
تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
orient
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
survey
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveys
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orienting
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveyed
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to inform on
[against]
somebody
کسی را لو دادن
[فاش کردن]
[چغلی کردن]
[خبرچینی کردن]
calk
بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
served
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serve
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
concentrate
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrates
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrating
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
buck up
پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
to appeal
[to]
درخواستن
[رجوع کردن به]
[التماس کردن]
[استیناف کردن در دادگاه]
tae
پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
assigns
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigned
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
serves
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
assign
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
soft-pedaling
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
exploit
استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
infringed
تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
exploits
استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
married under a contract unlimited perio
زن گرفتن شوهر کردن مزاوجت کردن عروسی کردن با
crossest
تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
woos
افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
withstood
مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
withstanding
مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
wooed
افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
withstand
مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
exploiting
استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
woo
افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
withstands
مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
preaches
وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
support
حمایت یاتقویت کردن تحمل کردن اثبات کردن
check
بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
timed
تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
sterilized
گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
times
تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
infringes
تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
to use effort
کوشش کردن بذل مساعی کردن سعی کردن
to wipe out
پاک کردن محو کردن نابودکردن نیست کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com