Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (34 milliseconds)
English
Persian
deforest
درختان جنگل را قطع کردن ازحالت جنگل خارج کردن جنگل تراشی کردن
deforested
درختان جنگل را قطع کردن ازحالت جنگل خارج کردن جنگل تراشی کردن
deforesting
درختان جنگل را قطع کردن ازحالت جنگل خارج کردن جنگل تراشی کردن
deforests
درختان جنگل را قطع کردن ازحالت جنگل خارج کردن جنگل تراشی کردن
Other Matches
reforests
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforesting
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforest
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforested
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
purlieu
زمینی که وقتی جزو جنگل بوده و هنوزمشمول قانون جنگل ها میباشد
agrosylvopastoral system
سیستم کشت و جنگل و مرتع سازگان کشت و چرا و جنگل
wind shake
تکان سخت درختان جنگل در اثر طوفان
woodlot
منطقه ممنوعه در جنگل برای رشد درختان
forest
تبدیل به جنگل کردن
forests
تبدیل به جنگل کردن
impark
در پارک یا جنگل محصور کردن
afforest
تبدیل به جنگل کردن جنگلکاری کردن
disforest
ازحال جنگلی بیرون امدن ازرعایت قانون جنگل هامعاف کردن
disafforest
ازحال جنگلی بیرون اوردن ازرعایت قانون جنگل هامعاف کردن
jungle
جنگل
timberland
جنگل
forests
جنگل
woodland
جنگل
woodlands
جنگل
silviculture
جنگل
forest
جنگل
jungles
جنگل
weald
جنگل
surcharge of common
یا جنگل
sylviculture
جنگل
greenwood
جنگل
woody
جنگل دار
sylviculture
احداث جنگل
silviculture
پرورش جنگل
silviculture
احداث جنگل
wood
جنگل چوبی
clearing of jungle
پاکسازی جنگل
ranger
جنگل بان
steppe forest
جنگل جلگهای
rangers
جنگل بان
afforestation
جنگل سازی
wood nymph
حوری جنگل
afforestment
جنگل سازی
woodless
بی درخت بی جنگل
wildwood
جنگل خودرو
silvics
جنگل شناسی
pinetum
جنگل کاج
reforestation
احیای جنگل
forest laws
قوانین جنگل
deforestation
جنگل زدایی
forestation
احداث جنگل
wildwood
جنگل طبیعی
forestation
وسعت جنگل
dryad
عروس جنگل
silenus
الهه جنگل
silvicolous
ساکن جنگل
silvicolous
جنگل نشین
woodman
جنگل نشین
woodsy
مربوط به جنگل
rainforests
جنگل بارانی
foresters
جنگل نشین
rainforest
جنگل بارانی
jungly
جنگل دار
afforestation
احداث جنگل
jungled
جنگل دار
forester
جنگل نشین
nemoral
جنگل نشین
mangrove forest
جنگل مردابی
xyloid
جنگل دار
afforestation
جنگل کاری
mangrove forest
جنگل ماندابی
woodsy
ساکن جنگل
sylvan
ساکن جنگل
selva
جنگل بارانی گرمسیری
timberland
جنگل چوب الواری
glade
سبزه میان جنگل
vert
گیاه سبز در جنگل
glade
فضای میان جنگل
cloud forest
جنگل بلند مه الود
glades
فضای میان جنگل
conifer forest
جنگل سوزنی برگ
glades
سبزه میان جنگل
silviculturist
ویژه گر پرورش جنگل
silvicultural
وابسته بپرورش جنگل
woodnote
صدای حیوانات جنگل
bushwacking
در جنگل از بیراهه رفتن
tropical rainforest
جنگل بارانی گرمسیری
tropical rain forest
جنگل بارانهای استوایی
forestry
احداث جنگل جنگلداری
glades
خیابان یا کوچه جنگل درختستان
boreal forest
جنگل سوزنی برگ شمالی
tree farm
محوطه درخت کاری جنگل
wood craft
جنگل شناسی از لحاظ شکار
smokechaser
مامور اتش نشانی جنگل
glade
خیابان یا کوچه جنگل درختستان
sylvopastoral
طرح ریزی جنگل و مرتع
pinery
جنگل کاج گرمخانه اناناس
rain forest
جنگل انبوه مناطق گرم و پرباران
raping
شهرستان تجاوز به ملک غیر در جنگل
rapes
شهرستان تجاوز به ملک غیر در جنگل
raped
شهرستان تجاوز به ملک غیر در جنگل
rape
شهرستان تجاوز به ملک غیر در جنگل
chaparral
بلوط کوتاه وهمیشه بهار جنگل
duff
سبزیهای فاسد جنگل خاکه زغال سنگ
thicketed
پوشیده شده بوسیله جنگل ودرخت زار
robin hood
رابین هود یاغی جنگل نشین و جوانمرد انگلیسی
Mahogany was once abundant
[prolific]
in the tropical forests.
یک موقعی چوب ماهون در جنگل های استوایی فراوان بود.
actaeon
اکتئون نام شکارگری که بدن لخت دیاناالههء شکار و جنگل را دیدوبشکل گوزن درامد
demobilize
ازحالت بسیج بیرون اوردن بحالت صلح دراوردن دموبیلیزه کردن
To raise difficulties . To creat obstacles.
اشکال تراشی کردن
sculpture
پیکر تراشی سنگتراشی کردن
sculptures
پیکر تراشی سنگتراشی کردن
ejection
خارج کردن وسیله یا نیروها بخارج پرتاب کردن یا کشیدن
inactivate
غیر فعال کردن ناو از رده خارج کردن یکان
expels
منفصل کردن بزور خارج کردن
expel
منفصل کردن بزور خارج کردن
expelling
منفصل کردن بزور خارج کردن
expelled
منفصل کردن بزور خارج کردن
evicting
خارج کردن خلع ید کردن
evicted
خارج کردن خلع ید کردن
evicts
خارج کردن خلع ید کردن
evict
خارج کردن خلع ید کردن
denationalised
از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
denationalising
از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
denationalize
از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
denationalized
از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
denationalizing
از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
denationalizes
از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
denationalises
از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
discharge
خارج کردن
extraction
خارج کردن
derailed
از خط خارج کردن
derail
از خط خارج کردن
ejects
خارج کردن
derails
از خط خارج کردن
bring out
خارج کردن
ejecting
خارج کردن
ejected
خارج کردن
unship
خارج کردن
derailing
از خط خارج کردن
discharges
خارج کردن
expulse
خارج کردن
phase out
خارج کردن
eject
خارج کردن
to rule out
خارج کردن
defecated
خارج کردن مدفوع
write-offs
از دفتر خارج کردن
defecates
خارج کردن مدفوع
to expel
[from]
بزور خارج کردن
[از]
write off
از دفتر خارج کردن
write-off
از دفتر خارج کردن
tabling
از دستور خارج کردن
lay on the table
از دستور خارج کردن
disseise
ازتصرف خارج کردن
spews
با فشار خارج کردن
spewing
با فشار خارج کردن
spewed
با فشار خارج کردن
spew
با فشار خارج کردن
ablate
بریدن و خارج کردن
to put out of court
از دستور خارج کردن
expectorate
ازشش خارج کردن
defecating
خارج کردن مدفوع
disarms
از ضامن خارج کردن
disarmed
از ضامن خارج کردن
decivilize
از تمدن خارج کردن
tables
از دستور خارج کردن
tabled
از دستور خارج کردن
table
از دستور خارج کردن
defecate
خارج کردن مدفوع
phase out
به ترتیب خارج کردن
swap out
مبادله کردن به خارج
disarm
از ضامن خارج کردن
exfiltration
خارج کردن از میدان
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
evacuate
اخراج خارج کردن یا شدن
emancipate
از زیر سلطه خارج کردن
bail
عمل خارج کردن اب قایق
emancipated
از زیر سلطه خارج کردن
strike off the rolls
از صورت وکلا خارج کردن
emits
بیرون دادن خارج کردن
evacuated
اخراج خارج کردن یا شدن
emit
بیرون دادن خارج کردن
evacuates
اخراج خارج کردن یا شدن
evacuating
اخراج خارج کردن یا شدن
withdrawals
خارج کردن عقب کشیدن
withdrawal
خارج کردن عقب کشیدن
uncouple
از حالت زوجی خارج کردن
unplugs
خارج کردن دو شاخه از سوکت
unplugging
خارج کردن دو شاخه از سوکت
unplugged
خارج کردن دو شاخه از سوکت
To import goods
[from abroad]
کالا از خارج وارد کردن
to phase out something
به ترتیب خارج کردن چیزی
reeks
بخار ازدهان خارج کردن
unplug
خارج کردن دو شاخه از سوکت
reeking
بخار ازدهان خارج کردن
reeked
بخار ازدهان خارج کردن
reek
بخار ازدهان خارج کردن
emancipating
از زیر سلطه خارج کردن
emitting
بیرون دادن خارج کردن
emancipates
از زیر سلطه خارج کردن
emitted
بیرون دادن خارج کردن
deconcentrate
از حالت تغلیظ خارج کردن
bowdlerize
قسمتهای خارج از اخلاق را حذف کردن از
emitted
بیرون دادن از خود خارج کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com