|
|||||||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||||||
Total search result: 10 (3 milliseconds) | |||||
English | Persian | ||||
---|---|---|---|---|---|
cop a plea <idiom> | دردادگاه مقصراعلام شدن | ||||
Other Matches | |||||
To produce a witness. | دردادگاه شاهد آوردن | ||||
right of action | حق طرح دعوی دردادگاه | ||||
embracer | کسیکه دردادگاه اعمال نفوذمیکند | ||||
crier | مامور اخطارهای عمومی دردادگاه | ||||
tipstaff | مامور مسئول زندانیان دردادگاه | ||||
extrajudicial | خارج از موضوع مطرح شده دردادگاه | ||||
We lost the case . We were convicted. | دردادگاه محکوم شدیم ( دعوی را باختیم ) | ||||
barristers | وکیل مدافع وکیلی که حق حضور دردادگاه و دفاع شفاهی را دارد | ||||
barrister | وکیل مدافع وکیلی که حق حضور دردادگاه و دفاع شفاهی را دارد |
Recent search history | |
|