English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 103 (7 milliseconds)
English Persian
inconvenience دردسر ناسازگاری
inconvenienced دردسر ناسازگاری
inconveniences دردسر ناسازگاری
inconveniencing دردسر ناسازگاری
Other Matches
variance ناسازگاری
repugnance ناسازگاری
incongruousness ناسازگاری
inconsistence ناسازگاری
incongruence ناسازگاری
inconsistencies ناسازگاری
inconsistency ناسازگاری
maladjustment ناسازگاری
maladjustments ناسازگاری
insalubrity ناسازگاری
paradoxes ناسازگاری
incongruity ناسازگاری
incongruities ناسازگاری
disagreeability ناسازگاری
maladaptation ناسازگاری
intransigeance ناسازگاری
discord ناسازگاری
paradox ناسازگاری
contrariness ناجوری ناسازگاری
contrariety مغایرت ناسازگاری
disagreement اختلاف ناسازگاری
disagreements اختلاف ناسازگاری
eris الهه ناسازگاری
incongrvity ناجوری ناسازگاری
inconsistence ناسازگاری ناهماهنگی
social maladjustment ناسازگاری اجتماعی
vocational maladjustment ناسازگاری شغلی
conflicted ناسازگاری تضاد
conflicts ناسازگاری تضاد
inconsistencies ناسازگاری ناهماهنگی
conflict ناسازگاری تضاد
inconsistency ناسازگاری ناهماهنگی
aversion مخالفت ناسازگاری
aversions مخالفت ناسازگاری
antipathy ناسازگاری انزجار
incoherence عدم تطابق ناسازگاری
to be in disagreement [with somebody] ناسازگاری کردن [با کسی]
cushiest بی دردسر
aggro دردسر
todo دردسر
cushier بی دردسر
effortless بی دردسر
effortlessly بی دردسر
hassle دردسر
hassles دردسر
hassling دردسر
hassled دردسر
cushy بی دردسر
in hot water <idiom> در دردسر
bothersome پر دردسر
headache دردسر
headaches دردسر
to be at odds [with somebody] [on / over something] ) ناسازگاری کردن [با کسی] [سر چیزی]
to be split [over something] [with somebody] ناسازگاری کردن [با کسی] [سر چیزی]
to be at strife [with somebody] [over something] ناسازگاری کردن [با کسی] [سر چیزی]
mutual exclusion ناسازگاری دو جانبه ممانعت متقابل
intransigency سخت گیری در سیاست ناسازگاری
inadaptability عدم قابلیت توافق ناسازگاری
intransigence سخت گیری در سیاست ناسازگاری
bothers دردسر دادن
trouble-free <adj.> بدون دردسر
bothering دردسر دادن
money for jam <idiom> پول بی دردسر
bother دردسر دادن
troublesome <adj.> دردسر آفرین
agreat d. of trouble دردسر زیاد
bothered دردسر دادن
problem-free <adj.> بدون دردسر
in the soup <idiom> در دردسر افتادن
hot potato مایهی دردسر
raise a hand <idiom> به دردسر انداختن
hot potatoes مایهی دردسر
make waves <idiom> ایجاد دردسر
psychic income درامد بی دردسر
mess up <idiom> به دردسر افتادن
cushily اسان وبی دردسر
to be toast [American E] <idiom> در دردسر بزرگی بودن
ask for trouble <idiom> دنبال دردسر گشتن
soft loans وام بدون دردسر
put (someone) out <idiom> ناراحت ،دردسر،اذیت
soft loan وام بدون دردسر
let sleeping dogs lie <idiom> [دنبال دردسر نگرد]
trachle سبب خستگی یا دردسر
To get embroiled in something. د رکش وواکش ( دردسر افتادن )
psychic income درامدحاصل از مشاغل ساده و بی دردسر
incommode ناراحت گذاردن دردسر دادن
to put anyone to t. کسیرا دردسر یازحمت دادن
to cause trouble for oneself برای خود دردسر راه انداختن
get into a row مورد سرزنش واقع شدن توی دردسر افتادن
I didn't intend to involve you in this mess. من نمی خواستم تو را با این گرفتاری [دردسر] درگیر کنم.
Carrie is her own worst enemy, she's always falling out with people. کری همیشه با همه بحث و جدل می کند و برای خودش دردسر می تراشد.
reach out with an olive branch <idiom> [انجام دادن کار یا گفتن چیزی که نشان میدهد شما میخواهید به ناسازگاری با دیگری خاتمه دهید.]
reach out with an olive branch [انجام دادن کار یا گفتن چیزی که نشان میدهد شما میخواهید به ناسازگاری با دیگری خاتمه دهید.]
to open a can of worms <idiom> چیزی که باعث وخیم تر شدن موقعیت و ایجاد دردسر حل نشدنی بشود [اصطلاح مجازی]
to stir up a hornet's nest <idiom> چیزی که باعث وخیم تر شدن موقعیت و ایجاد دردسر حل نشدنی بشود [اصطلاح مجازی]
to poke one's head into a hornets' nest <idiom> چیزی که باعث وخیم تر شدن موقعیت و ایجاد دردسر حل نشدنی بشود [اصطلاح مجازی]
voter عنصر منطقی باینری که شرایط سیگنال را در دو یاچند کانال مقایسه کرده و درصورت وقوع ناسازگاری حالت انرا عوض میکند
voters عنصر منطقی باینری که شرایط سیگنال را در دو یاچند کانال مقایسه کرده و درصورت وقوع ناسازگاری حالت انرا عوض میکند
be your own worst enemy <idiom> از ماست که بر ماست [کسی که به دست خودش برای خودش دردسر می تراشد.]
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com