Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (7 milliseconds)
English
Persian
framable
درست کردنی
Search result with all words
manipular
با دست درست کردنی
manipulatory
با دست درست کردنی
reprouducible
دوباره درست کردنی
Other Matches
wadeable
کپه کردنی توده کردنی قابل ریه گذاری
join
تابع منط قی که اگر هر ورودی درست باشد نتیجه درست میدهد
joined
تابع منط قی که اگر هر ورودی درست باشد نتیجه درست میدهد
and
تابع منط قی که وقتی خروجی آن درست است که هر دو ورودی درست باشد
joins
تابع منط قی که اگر هر ورودی درست باشد نتیجه درست میدهد
intersections
تابع منط قی که خروجی آن وقتی درست است که هر دو ورودی درست باشند
meet
تابع منط قی که خروجی آن وقتی درست است که هر دو ورودی درست باشند
meets
تابع منط قی که خروجی آن وقتی درست است که هر دو ورودی درست باشند
intersection
تابع منط قی که خروجی آن وقتی درست است که هر دو ورودی درست باشند
OR function
تابع منط قی که وقتی خروجی درست میدهد که یک ورودی درست باشد
coincidence function
تابع منط قی که وقتی خروجی آن درست است که هر دو ورودی درست باشد
either or operation
تابع منط قی که وقتی خروجی درست دارد که یک ورودی درست داشته باشد
alternation
تابع منط قی که یک خروجی درست را در صورتی که هر یک از ورودی ها درست باشد ایجاد میکند
false
1-اشتباه نه درست و نه صحیح . 2-اصط لاح منط قی معادل دودویی مخالف درست
assertion
1-عبارت برنامه از یک قاعده یا قانون 2-قاعدهای که درست است یا درست فرض میشود
union
تابع منط قی که اگر هر ورودی درست باشد نتیجه درست خواهد بود
disjunction
تابع منط قی که در صورتی که ورودی درست باشد خروجی درست تولید میکند
unions
تابع منط قی که اگر هر ورودی درست باشد نتیجه درست خواهد بود
conjunction
تابع منط قی که اگر همه ورودی ها درست باشند درست خواهد بود
conjunctions
تابع منط قی که اگر همه ورودی ها درست باشند درست خواهد بود
temper
درست ساختن درست خمیر کردن
tempered
درست ساختن درست خمیر کردن
tempers
درست ساختن درست خمیر کردن
judiciousness
قضاوت درست تشخیص درست
be the spitting image of someone
<idiom>
درست مثل کسی بودن
[درست شبیه کسی به نظر رسیدن]
The convict cannot distinguish between right and wrong
[distinguish right from wrong]
.
این مجرم نمی تواند بین درست و نادرست را تشخیص
[تشخیص درست را از نادرست]
بدهد.
doable
کردنی
rebuttable
رو کردنی
challengeable
رد کردنی
discountable
کم کردنی
forfoitable
گم کردنی
confutable
رد کردنی
rebuttable
رد کردنی
solvency
حل کردنی
refutable
رد کردنی
rejectable
رد کردنی
alternative
تابع منط قی که خروجی آن در صورتی که تمام ورودی ها درست باشند نادرست است و وقتی درست است که یک ورودی نادرست باشد
alternatives
تابع منط قی که خروجی آن در صورتی که تمام ورودی ها درست باشند نادرست است و وقتی درست است که یک ورودی نادرست باشد
exjunction
تابع منط قی که خروجی آن وقتی درست است که یکی از ورودی ها درست باشد و وقتی نادرست است که هر ورودی مشابه باشند
EXOR
تابع منط قی که خروجی آن وقتی درست است که یکی از ورودی ها درست باشد و وقتی نادرست است که هر ورودی مشابه باشند
differences
تابع منط قی که خروجی آن وقتی درست است که یکی از ورودی ها درست باشد و نادرست است وقتی ورودی ها مشابه اند
difference
تابع منط قی که خروجی آن وقتی درست است که یکی از ورودی ها درست باشد و نادرست است وقتی ورودی ها مشابه اند
exclusive
تابع منط قی که خروجی آن وقتی درست است که یک ورودی درست باشد و وقتی نادرست است که ورودی ها مثل هم باشند
importable
وارد کردنی
operable
عمل کردنی
interchangeable
با هم عوض کردنی
leviable
وضع کردنی
leasable
اجاره کردنی
impotable
وارد کردنی
includible
شامل کردنی
inducible
وادار کردنی
wadable
کپه کردنی
vindicable
حمایت کردنی
inflictable
تحمیل کردنی
violable
غصب کردنی
triable
ازمایش کردنی
includable
شامل کردنی
wadable
توده کردنی
inscribable
محاط کردنی
interpretable
تفسیر کردنی
issuable
صادر کردنی
iterable
تکرار کردنی
weighable
وزن کردنی
vindicatory
ثابت کردنی
wettable
خیس کردنی
subduable
مطیع کردنی
refillable
دوباره پر کردنی
pracitcable
گذار کردنی
tractable
رام کردنی
satisfiable
راضی کردنی
seizable
ضبط کردنی
sinkable
نشست کردنی
believable
باور کردنی
smokable
دود کردنی
smokeable
دود کردنی
preachable
وعظ کردنی
predicable
اطلاق کردنی
relatable
نقل کردنی
repealable
لغو کردنی
resectable
قطع کردنی
conceivable
تصور کردنی
receivable
دریافت کردنی
credible
باور کردنی
quotable
نقل کردنی
punishability
مجازات کردنی
spendable
خرج کردنی
spottable
پیدا کردنی
steerable
هدایت کردنی
surmountable
برطرف کردنی
persuadable
وادار کردنی
referable
مراجعه کردنی
tameable
رام کردنی
tarnishable
کدر کردنی
participable
شرکت کردنی
thinkable
فکر کردنی
partible
جدا کردنی
suppressible
متوقف کردنی
defensible
دفاع کردنی
storable
انبار کردنی
subjugable
مطیع کردنی
submergible
غوطه ور کردنی
persuasible
وادار کردنی
supposable
فرض کردنی
tangibly
لمس کردنی
tangible
لمس کردنی
palpable
پرماسیدنی حس کردنی
opposable
مخالفت کردنی
assurable
بیمه کردنی
communicable
ابلاغ کردنی
applicative
اعمال کردنی
compassable
احاطه کردنی
compellable
مجبور کردنی
concealable
پنهان کردنی
condemnable
محکوم کردنی
conquerable
فتح کردنی
tactile
لمس کردنی
constrainable
مجبور کردنی
contrivable
تدبیر کردنی
utilisable
[British]
<adj.>
مصرف کردنی
covetable
طمع کردنی
declinable
صرف کردنی
defeasible
فسخ کردنی
demurrable
اشکال کردنی
collectible
جمع کردنی
collectable
جمع کردنی
calculable
حساب کردنی
utilizable
<adj.>
مصرف کردنی
useful
<adj.>
مصرف کردنی
assumable
فرض کردنی
usable
<adj.>
مصرف کردنی
suitable
<adj.>
مصرف کردنی
applicable
<adj.>
مصرف کردنی
appraisable
قیمت کردنی
adoptable
اتخاذ کردنی
denotable
دلالت کردنی
extinguishable
خاموش کردنی
dispensable
معاف کردنی
dispensable
صرفنظر کردنی
notifiable
اخطار کردنی
reprehensible
سرزنش کردنی
suggestible
پیشنهاد کردنی
extraditable
تسلیم کردنی
farmable
زراعت کردنی
suggestible
اشاره کردنی
fellable
قطع کردنی
filterable
صافی کردنی
filtrable
صافی کردنی
fixable
محکم کردنی
fleeceable
لخت کردنی
fair game
مسخره کردنی
excludable
محروم کردنی
escapable
فرار کردنی
tamable
رام کردنی
deprivable
محروم کردنی
devisable
تعبیه کردنی
eliminable
بیرون کردنی
insurable
بیمه کردنی
enunciable
اعلام کردنی
abolishable
منسوخ کردنی
erasable
پاک کردنی
erectile
راست کردنی
separable
جدا کردنی
likelier
باور کردنی احتمالی
likely
باور کردنی احتمالی
missile
اسلحه پرتاب کردنی
missiles
اسلحه پرتاب کردنی
sinkable
غرق کردنی یاشدنی
pracitcable
عبور کردنی گذشتنی
saveable
پس انداز کردنی اندوختنی
fixture
لوازم نصب کردنی
perceivable
درک کردنی محسوس
manageably
بطور اداره کردنی
likly
باور کردنی احتمالی
get at able
یافتنی پیدا کردنی
exigible
خواستنی مطالبه کردنی
traceable
جستجو کردنی یافتنی
eradicable
قلع و قمع کردنی
perceivable
مشاهده کردنی دیدنی
contrivable
اختراع کردنی اندیشیدنی
bills receivable
براتهای دریافت کردنی
likeliest
باور کردنی احتمالی
supposable
تصور کردنی مفروض
injection
داروی تزریق کردنی
impugnable
رد کردنی قابل تکذیب
tax-deductible
کسر کردنی از مالیات
violable
تجاوز کردنی تخطی پذیر
usable
قابل استفاده مصرف کردنی
practicable
صورت پذیر عبور کردنی
expressible
قابل افهار بیان کردنی
vindicable
قابل دفاع ثابت کردنی
comparable
قابل مقایسه مانند کردنی
bills payable
برات های پرداخت کردنی
vanquishable
پیروز شدنی غلبه کردنی
probable
باور کردنی امر احتمالی
pervertible
گمراه شدنی کج راه کردنی
calculable
براورد کردنی قابل اعتماد
supportable
حمایت کردنی تاب اوردنی
presentative
قابل تقدیم درک کردنی
determinable
معلوم کردنی انقضاء پذیر
eliminable
حذف کردنی برطرف شدنی
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com