Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (38 milliseconds)
English
Persian
to pick and choose
درسوا کردن چیزی سلیقه زیادبخرج دادن
Other Matches
to depict somebody or something
[as something]
کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن
[وصف کردن]
[شرح دادن ]
[نمایش دادن]
to portray somebody
[something]
نمایش دادن کسی یا چیزی
[رل کسی یا چیزی را بازی کردن]
[کسی یا چیزی را مجسم کردن]
end
خاتمه دادن یا متوقف کردن چیزی
implementing
انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
implemented
انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
ends
خاتمه دادن یا متوقف کردن چیزی
implements
انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
implement
انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
ended
خاتمه دادن یا متوقف کردن چیزی
To submit something to someone.
چیزی را به کسی تسلیم کردن (ارائه دادن )
continues
ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
continue
ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
herald
از امدن یاوقوع چیزی خبر دادن اعلام کردن
heralding
از امدن یاوقوع چیزی خبر دادن اعلام کردن
heralded
از امدن یاوقوع چیزی خبر دادن اعلام کردن
affects
لمس کردن یا تاثیر گذاشتن یا تغییر دادن چیزی
affect
لمس کردن یا تاثیر گذاشتن یا تغییر دادن چیزی
misses
از دست دادن احساس فقدان چیزی راکردن گم کردن
missed
از دست دادن احساس فقدان چیزی راکردن گم کردن
miss
از دست دادن احساس فقدان چیزی راکردن گم کردن
heralds
از امدن یاوقوع چیزی خبر دادن اعلام کردن
enclosing
احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
enclose
احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
encloses
احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
pushes
فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
pushed
فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
push
فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
to esteem somebody or something
[for something]
قدر دانستن از
[اعتبار دادن به]
[ارجمند شمردن]
کسی یا چیزی
[بخاطر چیزی ]
certifies
صحت وسقم چیزی را معلوم کردن شهادت کتبی دادن
certify
صحت وسقم چیزی را معلوم کردن شهادت کتبی دادن
certifying
صحت وسقم چیزی را معلوم کردن شهادت کتبی دادن
to watch something
مراقب
[چیزی]
بودن
[توجه کردن به چیزی]
[چیزی را ملاحظه کردن]
to put any one up to something
کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
defines
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
define
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defined
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defining
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
expand
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expanding
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expands
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
to stop somebody or something
کسی را یا چیزی را نگاه داشتن
[متوقف کردن]
[مانع کسی یا چیزی شدن]
[جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
inserts
قرار دادن چیزی در چیزی
inserting
قرار دادن چیزی در چیزی
insert
قرار دادن چیزی در چیزی
to lean something against something
چیزی را به چیزی تکیه دادن
reckon
حساب پس دادن روی چیزی حساب کردن محسوب داشتن
reckons
حساب پس دادن روی چیزی حساب کردن محسوب داشتن
reckoned
حساب پس دادن روی چیزی حساب کردن محسوب داشتن
rezone
محیط چیزی را اصلاح کردن محیط را تغییر دادن
extensions
طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
extension
طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
locate
جای چیزی را تعیین کردن در جای ویژهای قرار دادن تعیین محل کردن
located
جای چیزی را تعیین کردن در جای ویژهای قرار دادن تعیین محل کردن
locating
جای چیزی را تعیین کردن در جای ویژهای قرار دادن تعیین محل کردن
locates
جای چیزی را تعیین کردن در جای ویژهای قرار دادن تعیین محل کردن
to see something as something
[ to construe something to be something]
چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن
[تعبیر کردن]
to regard something as something
چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن
[تعبیر کردن]
lay hands upon something
جای چیزی را معلوم کردن چیزی را پیدا کردن
custom
سلیقه
tastes
سلیقه
tasteful
با سلیقه
tasted
سلیقه
tasting
سلیقه
style
سلیقه
styling
سلیقه
styles
سلیقه
elegant
با سلیقه
congenial
<adj.>
هم سلیقه
taste
سلیقه
tasteless
بی سلیقه
tact
سلیقه
elegance
سلیقه
styled
سلیقه
congenial
هم سلیقه
to appreciate something
قدر چیزی را دانستن
[سپاسگذار بودن]
[قدردانی کردن برای چیزی]
modify
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modifying
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modifies
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
coveting
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
covet
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
covets
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
correction
صحیح کردن چیزی تغییری که چیزی را درست میکند
stylish
<adj.>
باب سلیقه
stylists
قاضی سلیقه
stylist
خوش سلیقه
tactless
بی مهارت بی سلیقه
exquisite taste
سلیقه زیاد
taste maker
سلیقه افرین
taste changes
تغییرات سلیقه
fashionable
خوش سلیقه
stylist
قاضی سلیقه
stylists
خوش سلیقه
tastefully
از روی سلیقه
gastronome
سلیقه در غذا
tactlessly
بی مهارت بی سلیقه
to scramble for something
هجوم کردن با عجله برای چیزی
[با دیگران کشمکش کردن برای گرفتن چیزی]
think nothing of something
<idiom>
فراموش کردن چیزی ،نگران چیزی بودن
Difference of opinion (in taste).
اختلا ف عقیده ( سلیقه )
exquisitely
از روی سلیقه زیاد
daintiness
سلیقه باذوق لطیف
In so far as their taste would go .
تا آنجا که سلیقه شا ؟ قد می داد
gormandizer
خوش سلیقه درخوراک
neatly
از روی سلیقه ساده
To let something slip thru ones fingers .
چیزی را از کف دادن
string out
<idiom>
کش دادن چیزی
lowbrow
بیسواد دارای سلیقه پست
have an eye for
<idiom>
سلیقه خوبی درچیزی داشتن
to pass somebody something
به کسی چیزی دادن
to hand somebody something
به کسی چیزی دادن
reimbursing
خرج چیزی را دادن
reimburses
خرج چیزی را دادن
reimbursed
خرج چیزی را دادن
pushes
چیزی را زور دادن
to book something
چیزی را سفارش دادن
to hire out something
اجاره دادن چیزی
put in
قرار دادن چیزی در
to smell
[of]
بوی
[چیزی]
دادن
boosts
افزایش دادن چیزی
boosting
افزایش دادن چیزی
pushed
چیزی را زور دادن
to lean against something
پشت دادن به چیزی
integrates
درشکم چیزی جا دادن
give away
<idiom>
دادن چیزی به کسی
integrate
درشکم چیزی جا دادن
locus in quo
جای رخ دادن چیزی
preventing
توقف رخ دادن چیزی
hand in
<idiom>
به کسی چیزی دادن
boost
افزایش دادن چیزی
reimburse
خرج چیزی را دادن
push
چیزی را زور دادن
to buoy something
[up]
به کسی
[چیزی]
دل دادن
integrating
درشکم چیزی جا دادن
prevent
توقف رخ دادن چیزی
prevented
توقف رخ دادن چیزی
prevents
توقف رخ دادن چیزی
to let something
[British E]
[Real Estate]
کرایه دادن چیزی
to let something
[British E]
[Real Estate]
اجاره دادن چیزی
to cut something
چیزی را کاهش دادن
to cut back
[on]
something
چیزی را کاهش دادن
to cut down
[on]
something
چیزی را کاهش دادن
to let something on a lease
کرایه دادن چیزی
to hire out something
کرایه دادن چیزی
to rent out something
کرایه دادن چیزی
to put in
گماشتن در
[در چیزی جا دادن]
boosted
افزایش دادن چیزی
measure
توقف رخ دادن چیزی
to plug in
گماشتن در
[در چیزی جا دادن]
to rent out something
اجاره دادن چیزی
to let something on a lease
اجاره دادن چیزی
rectified
درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
rectifies
درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
rectify
درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
sleep on it
<idiom>
به چیزی فکر کردن ،به چیزی رسیدگی کردن
see about (something)
<idiom>
دنبال چیزی گشتن ،چیزی را چک کردن
to give up
[to waste]
something
ول کردن چیزی
[کنترل یا هدایت چیزی]
hit parade
<idiom>
لیستی از آهنگها برطبق سلیقه مردم
demand factors
جمعیت سلیقه قیمت کالاهای دیگر
to p athing to a person
کسی را از چیزی بهره دادن
epitomizing
صورت خارجی به چیزی دادن
epitomizes
صورت خارجی به چیزی دادن
epitomized
صورت خارجی به چیزی دادن
epitomize
صورت خارجی به چیزی دادن
epitomising
صورت خارجی به چیزی دادن
epitomises
صورت خارجی به چیزی دادن
to get something to somebody
تحویل دادن چیزی به کسی
setover
روی چیزی قرار دادن
moves
تغییر دادن محل چیزی
prevention
مانع رخ دادن چیزی شدن
to fire up something
با تحریک چیزی را افزایش دادن
moved
تغییر دادن محل چیزی
move
تغییر دادن محل چیزی
hard on (someone/something)
<idiom>
آزار دادن کسی یا چیزی
to weigh in
[on something]
تذکر دادن
[در مورد چیزی]
to give somebody
[something]
a helping hand
به کسی
[چیزی ]
یک دست دادن
representations
عمل نشان دادن چیزی
representation
عمل نشان دادن چیزی
redone
انجام دادن مجدد چیزی
redo
انجام دادن مجدد چیزی
redid
انجام دادن مجدد چیزی
catch up with (someone or something)
<idiom>
وقف دادن به کسی یا چیزی
redoes
انجام دادن مجدد چیزی
finishes
انجام دادن چیزی تا انتها
epitomised
صورت خارجی به چیزی دادن
finish
انجام دادن چیزی تا انتها
redoing
انجام دادن مجدد چیزی
to jump at something
[colloquial]
به چیزی واکنش نشان دادن
to cause the downfall of somebody
[something]
کسی
[چیزی]
را شکست دادن
to bring down somebody
[something]
کسی
[چیزی]
را شکست دادن
contain
قرار دادن چیزی در درون
to atone for something
کفاره دادن برای چیزی
advances
حرکت دادن چیزی به جلو
embowel
در شکم چیزی قرار دادن
advancing
حرکت دادن چیزی به جلو
advance
حرکت دادن چیزی به جلو
movement
تغییر دادن محل چیزی
contains
قرار دادن چیزی در درون
overglaze
روی چیزی را لعاب دادن
contained
قرار دادن چیزی در درون
settle a score with someone
<idiom>
عین چیزی را به کسی پس دادن
to make amends for something
کفاره دادن برای چیزی
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com