English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (10 milliseconds)
English Persian
cloister درصومعه گذاشتن
cloisters درصومعه گذاشتن
Other Matches
lay off <idiom> به حال خود گذاشتن ،تنها گذاشتن
lid کلاهک گذاشتن دریچه گذاشتن
lids کلاهک گذاشتن دریچه گذاشتن
run into <idiom> اثر گذاشتن ،تاثیر گذاشتن بر
To leave behinde. جا گذاشتن ( بجا گذاشتن )
to leave someone in the lurch کسیرا در گرفتاری گذاشتن کسیرا کاشتن یا جا گذاشتن
to run in تو گذاشتن
go on <idiom> گذاشتن
teasing سر به سر گذاشتن
mislays جا گذاشتن
mislaying جا گذاشتن
inculcate پا گذاشتن
inculcates پا گذاشتن
mislay جا گذاشتن
mislaid جا گذاشتن
inculcated پا گذاشتن
inculcating پا گذاشتن
apostrophize گذاشتن
to take in تو گذاشتن
infiltrated گذاشتن
infiltrates گذاشتن
infiltrating گذاشتن
lays گذاشتن
lay گذاشتن
placement گذاشتن
placements گذاشتن
To be gettingh on in years. پا به سن گذاشتن
to trample on گذاشتن
getting on in years پا به سن گذاشتن
let گذاشتن
placing گذاشتن
places گذاشتن
place گذاشتن
lets گذاشتن
letting گذاشتن
infiltrate گذاشتن
misplace جا گذاشتن
to lay it on with a trowel گذاشتن
loads گذاشتن
ti turn in تو گذاشتن
question answer در صف گذاشتن
leave گذاشتن
take in تو گذاشتن
run home جا گذاشتن
leaving گذاشتن
load گذاشتن
put گذاشتن
putting گذاشتن
to pickle a rod for گذاشتن
puts گذاشتن
tip نوک گذاشتن
installing کار گذاشتن
tipping نوک گذاشتن
shutter پرده گذاشتن
embarking درکشتی گذاشتن
plight گرو گذاشتن
install کار گذاشتن
embarked درکشتی گذاشتن
parcels دربسته گذاشتن
embark درکشتی گذاشتن
parcel دربسته گذاشتن
shutters پرده گذاشتن
strands تنها گذاشتن
juxtaposes پهلوی هم گذاشتن
hang up معوق گذاشتن
juxtaposes پیش هم گذاشتن
installs کار گذاشتن
juxtaposed پهلوی هم گذاشتن
juxtaposed پیش هم گذاشتن
juxtapose پهلوی هم گذاشتن
juxtapose پیش هم گذاشتن
strand تنها گذاشتن
mouths در دهان گذاشتن
handle دسته گذاشتن
handles دسته گذاشتن
cramp درقید گذاشتن
cramps درقید گذاشتن
juxtaposing پهلوی هم گذاشتن
mouth در دهان گذاشتن
juxtaposing پیش هم گذاشتن
mouthed در دهان گذاشتن
mouthing در دهان گذاشتن
hang-up معوق گذاشتن
suspends مسکوت گذاشتن
badgering :سربسر گذاشتن
respect احترام گذاشتن به
respects احترام گذاشتن به
expose بی پناه گذاشتن
set (someone) up <idiom> یه جای گذاشتن
exposes بی پناه گذاشتن
exposing بی پناه گذاشتن
invested سرمایه گذاشتن
salve ضماد گذاشتن
Welsh کلاه گذاشتن
split hairs <idiom> فرق گذاشتن
badgers :سربسر گذاشتن
embed کار گذاشتن
embeds کار گذاشتن
badgered :سربسر گذاشتن
badger :سربسر گذاشتن
invests سرمایه گذاشتن
investing سرمایه گذاشتن
put in (time) <idiom> وقت گذاشتن
pull the wool over someone's eyes <idiom> سربه سر گذاشتن
invest سرمایه گذاشتن
mortgaging گرو گذاشتن
point نوک گذاشتن
bank در بانک گذاشتن
banks در بانک گذاشتن
suspend مسکوت گذاشتن
embarks درکشتی گذاشتن
mortgages گرو گذاشتن
look up to <idiom> احترام گذاشتن به
trace اثر گذاشتن
traced اثر گذاشتن
traces اثر گذاشتن
leather چرم گذاشتن به
let loose <idiom> آزاد گذاشتن
mortgage گرو گذاشتن
suspending مسکوت گذاشتن
grow a beard ریش گذاشتن
incase etc در لفاف گذاشتن
inshrine درمزار گذاشتن
instal کار گذاشتن
to put a way کنار گذاشتن
lacevi یراق گذاشتن
lagvt سرپوش گذاشتن
lay away کنار گذاشتن
line out با خط علامت گذاشتن
over run زیر پا گذاشتن
overtop عقب گذاشتن
incase etc در جعبه گذاشتن
impignorate گرو گذاشتن
hand down به ارث گذاشتن
high tender به مزایده گذاشتن
hold in respect احترام گذاشتن به
hypothecate گرو گذاشتن
hypothecate به رهن گذاشتن
imbark در کشتی گذاشتن
to put in pledge گرو گذاشتن
impawn گرو گذاشتن
to put by کنار گذاشتن
impignorate رهن گذاشتن
oviposit تخم گذاشتن
pigged بچه گذاشتن
set down بزمین گذاشتن
to lay aside کنار گذاشتن
to lay anegg تخم گذاشتن
to keep in d. امانت گذاشتن
to beat back عقب گذاشتن
to call for tenders بمناقصه گذاشتن
to put to contract بمناقصه گذاشتن
to have the heels of any one کسیرادردوعقب گذاشتن
to hang up معوق گذاشتن
to grow in years پابسن گذاشتن
regulater قاعده گذاشتن
to lay it on with a trowel کار گذاشتن
pignus گرو گذاشتن
to make a for دردسترس گذاشتن
to leave off کنار گذاشتن
put aside کنار گذاشتن
to set by کنار گذاشتن
put on rudder سکان گذاشتن
put out to interest به بهره گذاشتن
put up to auction به مزایده گذاشتن
putting a condition شرط گذاشتن
to leave a margin حاشیه گذاشتن
to hand down بارث گذاشتن
put in pledge گرو گذاشتن
hang-ups معوق گذاشتن
trig علامت گذاشتن
fix کار گذاشتن
trepass پافرا گذاشتن
fixes کار گذاشتن
bench نیمکت گذاشتن
benches نیمکت گذاشتن
to take ship درکشتی گذاشتن
salute احترام گذاشتن
saluted احترام گذاشتن
salutes احترام گذاشتن
underact از کار کم گذاشتن
undercharge کم خرج گذاشتن در
To pull someones leg . To kid someone. سر بسرکسی گذاشتن
To grow a mustache . سبیل گذاشتن
To grow a beard . ریش گذاشتن
To trample on justice . To be unfair. پا روی حق گذاشتن
window dress بنمایش گذاشتن
welch کلاه گذاشتن
walk out on قال گذاشتن
vowelize واکه گذاشتن
underpricing کم قیمت گذاشتن
saluting احترام گذاشتن
to take in a reef بادبان را تو گذاشتن
dew ret زیرشبنم گذاشتن
emplace کار گذاشتن
to put up to a بمزایده گذاشتن
enchase در نگین گذاشتن
encradle درگهواره گذاشتن
enframe درقاب گذاشتن
enshrine درزیارتگاه گذاشتن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com