Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English
Persian
To kI'll someone in cold blood.
درنهایت خونسردی خون کسی را ریختن ( کشتن )
Other Matches
composure
خونسردی
self-possession
خونسردی
coolness
خونسردی
phlegm
خونسردی
indifference
خونسردی
meekness
خونسردی ونرمی
poikilothermism
خونسردی جانور
ice
خونسردی و بی اعتنایی
ckoke up
از کف دادن خونسردی
unconcern
عدم علاقه خونسردی
indifferently
از روی خونسردی یا بی علاقگی
keep cold
خونسردی خود را حفظ کردن
boil
[خونسردی خود را از دست دادن]
to lose one's temper
متین بودن خونسردی نشان دادن
choke
از کف دادن خونسردی باریکتر شدن تدریجی لوله تفنگ نزدیک دهانه
choked
از کف دادن خونسردی باریکتر شدن تدریجی لوله تفنگ نزدیک دهانه
chokes
از کف دادن خونسردی باریکتر شدن تدریجی لوله تفنگ نزدیک دهانه
to do to dcath
کشتن
kill off
<idiom>
کشتن
to put to the sword
کشتن
murders
کشتن
obtund
کشتن
misdo
کشتن
burke
کشتن
knock off
کشتن
murder
کشتن
doin
کشتن
flesher
کشتن
killing
کشتن
murdered
کشتن
killings
کشتن
murdering
کشتن
kill
کشتن
capturing
کشتن
captures
کشتن
capture
کشتن
to put out of the way
کشتن
to put to death
کشتن
kills
کشتن
to send to glory
کشتن
slake
کشتن
slaked
کشتن
slakes
کشتن
to do for
کشتن
to crush to death
کشتن
to carry off
کشتن
put to death
کشتن
smiting
کشتن
despatching
کشتن
despatches
کشتن
assassinating
کشتن
despatched
کشتن
administers
کشتن
administering
کشتن
administered
کشتن
administer
کشتن
smite
کشتن
slay
کشتن
slays
کشتن
smites
کشتن
assassinates
کشتن
dispatch
کشتن
benumb
کشتن
amortize
کشتن
extinguish
کشتن
extinguishes
کشتن
slaying
کشتن
extinguishing
کشتن
assassinated
کشتن
dispatched
کشتن
assassinate
کشتن
dispatches
کشتن
casue to be killed
به کشتن دادن
electrocuting
بابرق کشتن
kill
کشتن اهک
electrocutes
بابرق کشتن
electrocute
بابرق کشتن
electrocuted
بابرق کشتن
slays
باخشونت کشتن
slaying
باخشونت کشتن
pole ax
با تبرچکش کشتن
shoot down
با گلوله کشتن
feticide
کشتن جنین
to kill beef
گاو کشتن
cause to be kill
به کشتن دادن
slay
باخشونت کشتن
kills
کشتن اهک
prolicide
کشتن اخلاف
dispatch
کشتن شتاب
to squeeze to death
با فشار کشتن
dispatched
کشتن شتاب
despatching
کشتن شتاب
despatches
کشتن شتاب
blood sports
کشتن شکار
despatched
کشتن شتاب
blood sport
کشتن شکار
put away
<idiom>
کشتن حیوانات
to claim somebody's life
کسی را کشتن
to kill somebody
کسی را کشتن
dispatches
کشتن شتاب
prey on (upon)
<idiom>
کشتن وخوردن
mortified
ریاضت دادن کشتن
mortifies
ریاضت دادن کشتن
mortify
ریاضت دادن کشتن
murder
کشتن بقتل رساندن
attempt on somebody's life
قصد کشتن کسی
murdered
کشتن بقتل رساندن
murdering
کشتن بقتل رساندن
butchering
ادم خونریز کشتن
coup de grace
کشتن از روی ترحم
butcher
ادم خونریز کشتن
rat
موش گرفتن کشتن
butchered
ادم خونریز کشتن
butchers
ادم خونریز کشتن
euthansia
کشتن از روی ترحم
fordo
کشتن ویران ساختن
foredo
کشتن ویران ساختن
in pride of grease
مناسب برای کشتن
murders
کشتن بقتل رساندن
out-
قطع کردن کشتن
out
قطع کردن کشتن
outed
قطع کردن کشتن
quench
کشتن یا خفه کردن
quenched
کشتن یا خفه کردن
quenches
کشتن یا خفه کردن
bite the dust
<idiom>
از پا درآوردن -کشتن ،شکست دادن
to put any one out of the way
کسیرانهانی کشتن یابازداشت کردن
electrocution
کشتن یا مرگ دراثر برق
To kI'll animals for food .
جانوران را برای غذا کشتن
prolicide
کشتن اولاد بچه کشی
to kill off
کشتن وازشران اسوده شدن
rub out
<idiom>
کاملا ویرا کردن ،کشتن
self annihilation
کشتن نفس خود نابود سازی
to nip or crush in the bud
در نخستین مرحله رشد کشتن یا پایمال کردن
shoot
زخمی کردن یا کشتن شکار هدف تیراندازی
shoots
زخمی کردن یا کشتن شکار هدف تیراندازی
lethal chamber
اطاق ویژه برای راحت کشتن جانوران
spermatocide
منی کش دارای قابلیت کشتن یاختههای نطفهای
spermicidal
منی کش دارای قابلیت کشتن یاختههای نطفهای
spermatocidal
منی کش دارای قابلیت کشتن یاختههای نطفهای
decimate
از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
decimated
از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
decimates
از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
decimating
از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
biocidal action
عمل موادیکه جهت کشتن میکروبها و باکتریها به تانک سوخت اضافه میشود
besprinkle
ریختن
spills
ریختن
cast concrete
ریختن
sands
شن ریختن
spilling
ریختن
bestrew
ریختن
birl
ریختن
sand
شن ریختن
affution
ریختن
pour
ریختن
mixing
در هم ریختن
poured
ریختن
spilled
ریختن
spill
ریختن
pours
ریختن
affuse
ریختن
affose
ریختن
pouring
ریختن
to water
آب ریختن
strews
ریختن
mewing
پر ریختن
infusing
ریختن
effuse
ریختن
dump
ریختن
shed
ریختن
grout
ریختن
shedding
ریختن
lave
ریختن
sheds
ریختن
lash vi
ریختن
interfuse
در هم ریختن
to take a cast of
ریختن
to take to one's legs
ریختن
interfusion
در هم ریختن
infuses
ریختن
infused
ریختن
mewed
پر ریختن
yeild
ریختن
disassemble
به هم ریختن
disembogue
ریختن
to inject into the bowels
ریختن
strewn
ریختن
mew
پر ریختن
strewing
ریختن
infuse
ریختن
skink
ریختن
spilled or spilt
ریختن
strewed
ریختن
strew
ریختن
antibiotics
مادهای که از بعضی موجودات ذره بینی بدست میاید و باعث کشتن میکربهای دیگر میشود
antibiotic
مادهای که از بعضی موجودات ذره بینی بدست میاید و باعث کشتن میکربهای دیگر میشود
top cast
ریختن از بالا
bottle
دربطری ریختن
bottles
دربطری ریختن
fob
بجیب ریختن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com