English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (17 milliseconds)
English Persian
fondu درهم داخل شونده ونفوذ کننده
Other Matches
ingressive داخل شونده
ingoing داخل شونده
introgresseive داخل شونده
intrant داخل شونده
ingredients داخل شونده عوامل
reentrant دوباره داخل شونده
ingredient داخل شونده عوامل
reentrant مقعر دوباره داخل شونده
intrusive بزور داخل شونده فرو رونده
retractive منقبض شونده جمع کننده
disincentives مانع شونده منع کننده
disincentive مانع شونده منع کننده
intrant داخل نفوذ کننده
hold the reins <idiom> ادم دارای قدرت ونفوذ
admissive داخل کننده اجازه دهنده
She leads her husband by the nose . سوار شوهرش است ( تسلط ونفوذ )
congruous درخور درست تلافی کننده یاجفت شونده
barrel reflector منعکس کننده وضع داخل لوله
armstrong سیستم عمل کننده فرامین موشک هدایت شونده
bayonet thermocouple probe قسمت حس کننده دمای سرسیلندر که داخل ان پیچ میشود
on board regulation تنظیمی که در ان هر برد داخل یک سیستم تنظیم کننده ولتاژخاص خود را دارد
mashed خمیر نرم خوراک همه چیز درهم درهم وبرهمی
mashing خمیر نرم خوراک همه چیز درهم درهم وبرهمی
mash خمیر نرم خوراک همه چیز درهم درهم وبرهمی
mashes خمیر نرم خوراک همه چیز درهم درهم وبرهمی
back pressure turbine توربین بخاری که تمام بخارخروجی ان با فشار به داخل شبکه گرم کننده جذب میشود
precipitating غیرمحلول وته نشین شونده جسم تعلیق شونده یامتراسب
precipitates غیرمحلول وته نشین شونده جسم تعلیق شونده یامتراسب
precipitate غیرمحلول وته نشین شونده جسم تعلیق شونده یامتراسب
precipitated غیرمحلول وته نشین شونده جسم تعلیق شونده یامتراسب
self reacting بطور خودکار متعادل شونده خود بخود تطبیق شونده
intertwined درهم بافتن درهم بافته شدن
pleach درهم پیچیدن درهم گیر افتادن
intertwining درهم بافتن درهم بافته شدن
intertwine درهم بافتن درهم بافته شدن
intertwines درهم بافتن درهم بافته شدن
ratline عملیات عبور دادن مواد وپرسنل بطور پنهانی از مرزیا داخل داخل منطقه دشمن
clutters درهم ریختگی درهم وبرهمی
cluttered درهم ریختگی درهم وبرهمی
clutter درهم ریختگی درهم وبرهمی
combination vehicle خودروی بکسل کننده و بکسل شونده
intercommand داخل قسمت داخل یکان
army landing forces نیروی زمینی شرکت کننده درعملیات اب خاکی نیروی زمینی پیاده شونده در ساحل
issuant منتشر کننده منتشر شونده
augmentative متراکم شونده متراکم کننده
nuclide کلیه مواد داخل هسته اتم اجزای شیمیایی داخل هسته
self correcting خود بخود اصلاح شونده اصلاح کننده نفس خود
island bases پایگاههای داخل منطقه پدافندی هوایی پایگاهی داخل منطقه حیاتی پایگاههای جزیرهای دریایی
mortise dead lock قفل داخل کار قفل داخل درب
corrector جبرانگر تعدیل کننده تصحیح کننده تنظیم کننده
drachmas درهم
the name of the unit of silver درهم
currency of early islam درهم
unsettled درهم
graded sand شن درهم
shaggy درهم
uptight درهم
drachm درهم
drachmae درهم
hash درهم
garbled درهم
drachma درهم
entangled درهم
mixed درهم
mat درهم گیرکردن
turbid درهم وبرهم
mixed environment محیط درهم
hugger mugger درهم وبرهمی
puchery درهم کشیدن
hurry skurry درهم وبرهم
tear up درهم دریدن
hurry scurry درهم وبرهم
break down درهم شکستن
dumped rockfill درهم سنگریز
foul-ups درهم و برهمی
rimple درهم کشیدن
foul-ups درهم گوریدگی
disruptive درهم گسیخته
muss درهم وبرهمی
hash total جمع کل درهم
meshed درهم جا افتاده
compression درهم فشردگی
at sixes and sevens درهم و برهم
wild and woolly درهم ریخته
pial درهم وبرهم
higgledy piggledy درهم وبرهم
messiness درهم برهمی
mats درهم گیرکردن
elusory درهم برهم
helter-skelters درهم برهم
helter-skelter درهم برهم
smash درهم کوبیدن
smashes درهم کوبیدن
cramp hand writing خط درهم و برهم
imbroglio درهم و برهم
unorganized درهم و برهم
scrambling درهم امیختن
scrambled درهم امیختن
scramble درهم امیختن
pell-mell درهم برهم
anastomois درهم بازشدگی
woebegone درهم و برهم
condenser درهم فشارنده
sloppiness درهم برهمی
topsy-turvy <idiom> درهم برهم
smiter درهم شکننده
emboly درهم فرورفتگی
immingle درهم امیختن
confusion درهم وبرهمی
in a bad order درهم برهم
hotchpotch اش درهم وبرهم
raddle درهم بافتن
pleach درهم بافتن
mix درهم کردن
mixes درهم کردن
in a tangle درهم وبرهم
scrunching درهم شکستن
misruled درهم وبرهمی
imbroglios درهم و برهم
misrule درهم وبرهمی
conflated درهم آمیختن
jumble درهم امیختگی
shagged درهم وبرهم
conflates درهم آمیختن
conflating درهم آمیختن
jumbled درهم امیختگی
jumbles درهم امیختگی
jumbling درهم امیختگی
disrupts درهم گسیختن
disrupting درهم گسیختن
scrunches درهم شکستن
conflate درهم آمیختن
out of order درهم برهم
scrunched درهم شکستن
scrunch درهم شکستن
misruling درهم وبرهمی
fondu درهم امیزنده
misrules درهم وبرهمی
disrupt درهم گسیختن
taut درهم پیچیدن
overwhelms درهم شکستن
overwhelmed درهم شکستن
overwhelm درهم شکستن
foul-up درهم گوریدگی
intertwining درهم پیچیدن
tangle درهم پیچیدن
tangles درهم پیچیدن
pucker درهم کشیدن
puckered درهم کشیدن
puckering درهم کشیدن
hash درهم کردن
puckers درهم کشیدن
smasher درهم شکننده
intertwines درهم پیچیدن
foul-up درهم و برهمی
intertwined درهم پیچیدن
vanquishing درهم شکستن
olla اش درهم برهم
olio درهم و برهم
crack up درهم شکستگی
crack-up درهم شکستگی
writhen درهم پیچیده
off the rails مختل درهم
vanquishes درهم شکستن
intertwine درهم پیچیدن
vanquished درهم شکستن
vanquish درهم شکستن
cramped درهم و برهم
smashers درهم شکننده
crashing درهم شکستن
higgledy-piggledy درهم برهمی
interlocking درهم بافتن
interfluous درهم امیزنده
untidier درهم و برهم
crashingly درهم شکستن
higgledy-piggledy درهم برهم
sloppily درهم وبرهم
mix-up درهم وبرهمی
sloppy درهم وبرهم
scrambles درهم امیختن
interlocked درهم بافتن
crashes درهم شکستن
crashed درهم شکستن
crash درهم شکستن
interlock درهم بافتن
mix-ups درهم وبرهمی
untidiest درهم و برهم
turbidness درهم برهمی
galley west درهم وبرهم
topsy turvydom درهم وبرهمی
topsyturvy درهم برهم
mix up درهم وبرهمی
interlocks درهم بافتن
disarray درهم وبرهمی
untidily درهم و برهم
untidy درهم و برهم
intwine درهم بافتن
tousy درهم وبرهم
elf lock موی درهم برهم
shag درهم وبرهم ساختن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com