Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (2 milliseconds)
English
Persian
station
درپست معینی گذاردن
stationed
درپست معینی گذاردن
stations
درپست معینی گذاردن
Other Matches
standardizes
بامعیار معینی سنجیدن بامعیار معینی طبقه بندی کردن
standardize
بامعیار معینی سنجیدن بامعیار معینی طبقه بندی کردن
standardizing
بامعیار معینی سنجیدن بامعیار معینی طبقه بندی کردن
standardised
بامعیار معینی سنجیدن بامعیار معینی طبقه بندی کردن
standardises
بامعیار معینی سنجیدن بامعیار معینی طبقه بندی کردن
standardising
بامعیار معینی سنجیدن بامعیار معینی طبقه بندی کردن
to impress a mark on something
نشان روی چیزی گذاردن چیزیرا نشان گذاردن
adjutantship
معینی
adjutancy
معینی معاونت
cost plus
بعلاوه سود معینی
ageless
بدون عمر معینی
he is at a loose end
کار معینی ندارد
inbound
محصور در حدود معینی
modelled
مطابق مدل معینی در اوردن
models
مطابق مدل معینی در اوردن
local option
اختیار تعیین محل معینی
standardize
مطابق درجه معینی دراوردن
tonner
کامیون دارای فرفیت معینی
predecease
پیش ازواقعه معینی مردن
standardises
مطابق درجه معینی دراوردن
standardizing
مطابق درجه معینی دراوردن
standardising
مطابق درجه معینی دراوردن
standardizes
مطابق درجه معینی دراوردن
modeled
مطابق مدل معینی در اوردن
model
مطابق مدل معینی در اوردن
orbs
بدور مدار معینی گشتن
head for
به سمت معینی در حرکت بودن
standardised
مطابق درجه معینی دراوردن
emplace
در محل معینی قرار دادن
orb
بدور مدار معینی گشتن
cover drive
ضربه در سمت نیمه معینی اززمین
tonner
کشتی دارای تعداد معینی فرفیت
calibrated
تحت قاعده واصول معینی دراوردن
calibrating
تحت قاعده واصول معینی دراوردن
term insurance
بیمه در موردمخاطره برای مدت معینی
calibrate
تحت قاعده واصول معینی دراوردن
protraction
نقشه کشی طبق مقیاس معینی
calibrates
تحت قاعده واصول معینی دراوردن
capias
حکم یا امریه دائر بر توقیف شخص معینی
dimension stock
چوب سختی که به ابعاد معینی تبدیل شده
cover point
محل بازیگر در نقطه معینی دور از توپزن
blood count
شمارش تعداد گویچههای خون در حجم معینی
off break
کسب امتیاز معینی در ضربه به سمت راست
blood counts
شمارش تعداد گویچههای خون در حجم معینی
the
حرف تعریف برای چیز یاشخص معینی
section hand
کارگرعضو دسته معینی ازکارگران راه اهن
phonotypy
چاپ با حروفی که هرکدام نماینده یک صدای معینی است
time zones
منطقه جغرافیایی دارای ساعت یا نصف النهار معینی
time zone
منطقه جغرافیایی دارای ساعت یا نصف النهار معینی
camporee
اجتماع پسران ودختران پیش اهنگ از ناحیه معینی
forty one billiard
بیلیارد کیسه دار که هربازیگر شماره معینی دارد
linebreeding
پرورش نژاد انسان یا حیوان درجهت یا هدف معینی
stage set
تنظیم صحنه برای ایفای نقش معینی از نمایش
precarious
عاریهای بسته بمیل دیگری مشروط بشرایط معینی مشکوک
spot pass
پاسی که بجای فرستادن به بازیگر به نقطه معینی فرستاده میشود
humidistat
اسبابی برای تنظیم ونگاهداری درجه رطوبت درحد معینی
an impersonal verb
فعلی که فاعل معینی ندارد و جز سوم شخص مفرد است
isallobar
خط فرضی که نقاط دارای فشار جوی مساوی در زمان معینی رانشان میدهد
isallobaric
خط فرضی که نقاط دارای فشار جوی مساوی در زمان معینی رانشان میدهد
packet
گروه مشابهی که از نظراموزش و تخصص برای ماموریت معینی انتخاب شده باشند
packets
گروه مشابهی که از نظراموزش و تخصص برای ماموریت معینی انتخاب شده باشند
clearing and switch buying
توافق تجاری دوجانبهای که براساس ان دو کشور متعهدبه مبادله مقدار معینی کالامی گردند
minister resident
صاحبمنصب عالیرتبهای که به منظورخاص و جهت امر معینی باعنوان وزارت در کشورخارجی اقامت می گزیند
hovering acts
قوانینی که بر رفت و امد کشتیهای خودی و اجنبی در محدوده معینی ازابهای کشور حکمفرمایی میکند
floating fender
زنجیر شناوری که به فاصلههای معینی از یک کانال نصب میشود تا در موقع حوادث ازان استفاده شود
bond
سندی که به موجب ان خود ووارث و اوصیا و مباشرین امورش را به پرداخت مبلغ معینی به دیگری متعهد میکند
viewport
فرایندی که به استفاده کنندگان اجازه میدهد تا هر عکس انتخاب شده را در محل معینی روی یک صفحه نمایش قراردهند
helmzhold resonator
محفظه توخالی که تنها با یک سوراخ کوچک به محیط خارج مرتبط است و در ازای فرکانس معینی به تشدید درمی اید
do while
یک دستور برنامه نویسی زبان سطح بالا که تا موقعی که شرایط معینی وجود داشته باشد دستورالعملهای حلقهای را اجرا میکند
grand larceny
سرقت بزرگ در CL سرقتی را گویند که دران قیمت مال مسروق ان ازمیزان معینی که در قانون مشخص شده است بیشتر باشد
gyrodyne
رتورکرافتی که رتورهای ان هنگام برخاستن شناورماندن فرود و جلو رفتن تنها دردامنه معینی از سرعت توسط موتور کار میکند
future perfect tense
زمان ایندهای که انجام کاری پیش از وقت معینی پیش بینی میکند
spot bowler
بازیگری که بجای نشانه گیری به میلههای بولینگ بجای معینی روی مسیرهدفگیری میکند
constrictor
گرفتگی در یک لوله یا جریان سیال که دارای سوراخ کوچکی میباشد و جریان معینی را در ازای هر واحداختلاف فشاراز خود عبورمیدهد
to lay it on with a trowel
گذاردن
to lay it on thick
گذاردن
invests
گذاردن
investing
گذاردن
invested
گذاردن
impone
گذاردن
table
تو گذاردن
tabled
تو گذاردن
tables
تو گذاردن
reposal
گذاردن
tabling
تو گذاردن
invest
گذاردن
instate
گذاردن
sets
گذاردن
skews
کج گذاردن
setting up
گذاردن
lays
گذاردن
repose
گذاردن
skew
کج گذاردن
set
گذاردن
skewing
کج گذاردن
lay
گذاردن
to leave out
جا گذاردن
gurantee
عبارت از ان است که دولت یا دولتهایی طی معاهدهای متعهد شوند که انچه را قادر باشند جهت انجام امر معینی انجام دهند
particularity
دارای خصوصیات معینی خصوصیات برجسته
interposing
پا به میان گذاردن
encapsulating
درکپسول گذاردن
strokes
سرکش گذاردن
stroked
سرکش گذاردن
stroke
سرکش گذاردن
bestow
امانت گذاردن
interposed
پا به میان گذاردن
leave
باقی گذاردن
leaving
باقی گذاردن
interpose
پا به میان گذاردن
gage
وثیقه گذاردن
interposes
پا به میان گذاردن
encapsulates
درکپسول گذاردن
assessed
خراج گذاردن بر
assesses
خراج گذاردن بر
assessing
خراج گذاردن بر
place
در محلی گذاردن
imburse
درکیسه گذاردن
endorse
صحه گذاردن
places
در محلی گذاردن
endorsed
صحه گذاردن
endorses
صحه گذاردن
endorsing
صحه گذاردن
expose
بی حفاظ گذاردن
expose
روباز گذاردن
exposes
بی حفاظ گذاردن
exposes
روباز گذاردن
stroking
سرکش گذاردن
exposing
روباز گذاردن
encapsulate
درکپسول گذاردن
assess
خراج گذاردن بر
award
امانت گذاردن
contradistinguish
فرق گذاردن
imprints
گذاردن زدن
imprinted
گذاردن زدن
imprint
گذاردن زدن
exposing
بی حفاظ گذاردن
adopt
نام گذاردن
awarded
امانت گذاردن
thwarted
بی نتیجه گذاردن
bulid
بنیان گذاردن
thwart
بی نتیجه گذاردن
awarding
امانت گذاردن
awards
امانت گذاردن
demark
نشان گذاردن
pouches
درجیب گذاردن
table
معوق گذاردن
embowel
در روده گذاردن
bestows
امانت گذاردن
bestowing
امانت گذاردن
tabled
معوق گذاردن
pouch
درجیب گذاردن
suspends
معوق گذاردن
suspending
معوق گذاردن
suspend
معوق گذاردن
to join in
پامیان گذاردن
tabling
معوق گذاردن
tables
معوق گذاردن
bestowed
امانت گذاردن
schedule
دربرنامه گذاردن
impressing
باقی گذاردن
impressing
نشان گذاردن
put away
کنار گذاردن
pt down
کنار گذاردن
skewing
اریب گذاردن
placing at disposal
در دسترس گذاردن
skew
اریب گذاردن
silo
در سیلو گذاردن
consigns
امانت گذاردن
consigning
امانت گذاردن
consigned
امانت گذاردن
consign
امانت گذاردن
innovate
بدعت گذاردن
innovated
بدعت گذاردن
impresses
نشان گذاردن
impresses
باقی گذاردن
impressed
نشان گذاردن
scheduled
دربرنامه گذاردن
to leave behind
درپس گذاردن
to leave behind
باقی گذاردن
to leave unsaid
نا گفته گذاردن
to d. up
خوراک گذاردن
to step in
پامیان گذاردن
to strike in
پامیان گذاردن
underdo
از کار کم گذاردن
work on/upon
<idiom>
تفثیر گذاردن
skews
اریب گذاردن
reposit
ودیعه گذاردن
pyx
درجعبه گذاردن
impress
باقی گذاردن
impress
نشان گذاردن
impressed
باقی گذاردن
innovates
بدعت گذاردن
innovating
بدعت گذاردن
incase
در جعبه گذاردن
schedules
دربرنامه گذاردن
check
نشان گذاردن
collocating
پهلوی هم گذاردن
collocates
پهلوی هم گذاردن
collocated
پهلوی هم گذاردن
collocate
پهلوی هم گذاردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com