Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 166 (11 milliseconds)
English
Persian
to p with others in something
درچیزی بادیگران شریک شدن
Other Matches
to cast in one lot with others
بادیگران سهیم شدن
chime in
بادیگران هم اهنگ شدن
to d. with others
بادیگران تقسیم یاسهم کردن
to keep oneself to oneself
ازامیزش بادیگران خود داری کردن
incommunicably
چنانکه نتوان بادیگران در میان گذاشت
up one's alley
<idiom>
مهارت درچیزی
blow one's own horn
<idiom>
شکست درچیزی
livability
قابلیت زندگی درچیزی
to r.over something
درچیزی اندیشه کردن
plugs
بستن درچیزی را گرفتن
take part in
<idiom>
درچیزی شرکت داشتن
plugging
بستن درچیزی را گرفتن
plug
بستن درچیزی را گرفتن
to have a finger in the pie
پادرمیان کاری گذاشتن درچیزی
throw in one's lot with
<idiom>
ملحق شدن ،شرکت درچیزی
have an eye for
<idiom>
سلیقه خوبی درچیزی داشتن
up one's street
[British English]
, down one's alley
[American English]
مناسب ذوق وسلیقه
[مهارت درچیزی ]
play it by ear
<idiom>
تصمیم گیری درچیزی برطبق شرایط
partnered
شریک کردن شریک
partner
شریک کردن شریک
partners
شریک کردن شریک
partnering
شریک کردن شریک
yokefellow
شریک شریک زندگی
pinhole
سوراخی که ازفرو کردن سنجاق درچیزی پدیداید
ostensible
شریک فاهری در CL کسی را گویند که اسمش در ضمن اسم شرکتی اعلام شود و یا عملا" در اداره ان دخالت کند که در این حالت مشئوولیت او در برابر کسانی که به ایت اعتبار او را شریک پنداشته اند درست مانند شرکاواقعی است هر چند که درواقع سهمی نداشته باشد
he was a partner with me
با من شریک یا انباز بود شریک من بود
associates
شریک
associating
شریک
compatriot
شریک
copratner
شریک
associated
شریک
associate
شریک
consorts
شریک
consorting
شریک
consorted
شریک
consort
شریک
compatriots
شریک
copartner
شریک
coparcener
شریک
conpanion
شریک
complier
شریک
coagent
شریک
pardner
شریک
partaker
شریک
accessorial
شریک
privy
شریک
counterparts
شریک
counterpart
شریک
pals
شریک
pal
شریک
participator
شریک
sharer
شریک
accessory
شریک
backers
شریک
partnering
شریک
backer
شریک
partner
شریک
partnered
شریک
joint
شریک
participant
شریک
companies
شریک
company
شریک
partners
شریک
participants
شریک
coheir
شریک در ارث
devil's advocate
شریک شیطان
half
شریک ناقص
he partook of fare
در خوراک ما شریک شد
partner
شریک شدن
aider and abettor
شریک در جرم
corespondent
شریک جرم
cosignatory
شریک در امضا
chip in
<idiom>
شریک شدن
parcener
شریک مشاع
p in the second degree
شریک جرم
devil's advocates
شریک شیطان
nominal partner
شریک اسمی
joint owner
شریک ملک
joint heir
شریک ارث
joint hands
شریک شدن
general partner
شریک ضامن
party
طرف شریک
fllowheir
شریک ارث
fellow or foint heir
شریک الارث
fellow heir
شریک ارث
duumvir
شریک مقام
coheir
شریک ارث
participant
شریک در جرم
associating
شریک کردن
partners
شریک شدن
associates
شریک کردن
participants
شریک در جرم
ostensible
شریک اسمی
participates
شریک شدن
associated
شریک کردن
particeps criminis
شریک جرم
associate
شریک کردن
participate
شریک شدن
participated
شریک شدن
partnering
شریک شدن
conspirators
شریک فتنه
conspirator
شریک فتنه
abetter
شریک جرم
partnered
شریک شدن
associates
شریک کردن همدست
associated
شریک کردن همدست
sleeping partners
شریک سرمایه رسان
part owners
افراد شریک المال
cobelligerent
شریک درتجاوز یا خصومت
jack on both sides
شریک دزدورفیق قافله
coauthor
شریک در تالیف ونگارش
enter into partnership with someone
با کسی شریک شدن
associate
شریک کردن همدست
sleeping partner
شریک سرمایه رسان
to be an accessory to murder
شریک در قتل بودن
accomplice
شریک یا معاون جرم
associating
شریک کردن همدست
accomplices
شریک یامعاون جرم
silent partner
شریک سرمایه رسان
directed
مستقیم یابدون شریک سوم
directs
مستقیم یابدون شریک سوم
Why did you give away your business patern ?
چرا شریک خودت را لو دادی ؟
to become an accessory to a crime
در جرمی شریک شدن
[قانون ]
to be complicit in
[with]
something
[در جرمی]
شریک بودن
[قانون ]
non-resident partner
شریک غیر مقیم
[اقتصاد]
direct
مستقیم یابدون شریک سوم
A partner of the robber and a companion of the ca.
<proverb>
شریک دزد و رفیق قافله .
pool
شریک شدن باهم اتحادکردن
pooled
شریک شدن باهم اتحادکردن
partake
شرکت کردن شریک شدن در
partaken
شریک شدن بهره داشتن
partaken
شرکت کردن شریک شدن در
partakes
شریک شدن بهره داشتن
partakes
شرکت کردن شریک شدن در
life long
شریک عمر مادام العمری
partook
شریک شدن سهم گرفتن
partaking
شریک شدن بهره داشتن
partaking
شرکت کردن شریک شدن در
partake
شریک شدن بهره داشتن
preemptor
شریک دارای حق تقدم در خرید
duumvir
شریک رتبه حکومت دو نفری
pools
شریک شدن باهم اتحادکردن
to have an interest
[in]
سهم داشتن
[شریک بودن]
[در]
lifting
بلند کردن شریک رقص اززمین
double up
در اطاق یاتختخواب یک نفره شریک شدن
to throw one's lot
با بخت یا سهم دیگران شریک شدن
lifted
بلند کردن شریک رقص اززمین
lifts
بلند کردن شریک رقص اززمین
double up
<idiom>
اتاق خود را باکسی شریک بودن
sole tenant
مستاجر انحصاری مستاجری که شریک ندارد
lift
بلند کردن شریک رقص اززمین
corporative state
حکومتی که صاحبان کلیه مشاغل در ان شریک باشند
pacer
شریک نوبتی بازیگروقتی که شرکت کننده کم باشد
cohabitant
شریک زندگی یا عمل جنسی بغل خواب
king's evidence
گواهی واعتراف شریک گناه برضدهمدستان خودرادرامریکا.....گویند
A man who pays promplty shares in others .
<proverb>
آدم خوش یساب شریک مال مردم است .
paces
شریک نوبتی بازیگر بودن بدون گرفتن امتیاز و تنها برای استراحت دادن به او
forwarding merchant
حق الزحمهای دریافت می دارد بدون انکه دروسیله حمل یا پرداخت کرایه شریک باشد
paced
شریک نوبتی بازیگر بودن بدون گرفتن امتیاز و تنها برای استراحت دادن به او
pace
شریک نوبتی بازیگر بودن بدون گرفتن امتیاز و تنها برای استراحت دادن به او
associates
شریک شدن همراه شدن
associate
شریک شدن همراه شدن
associating
شریک شدن همراه شدن
associated
شریک شدن همراه شدن
coparcener
شریک مشاع دارای حق مشاع
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com