Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English
Persian
aline
دریک رشته قراردادن
Other Matches
null
رشته یا حروفی که حرف null دارد برای بیان انتهای رشته
fill
حرفی که یک رشته اضافه میشود تا طول آن رشته مناسب شود
fills
حرفی که یک رشته اضافه میشود تا طول آن رشته مناسب شود
thready
رشته رشته باصدای باریک
fiberize
رشته رشته کردن
threads
رشته رشته شدن
thread
رشته رشته شدن
fibrillation
رشته رشته سازی
universal
قطعهای که رشته بیت سری اسنکرون را به حالت موازی یا حالت موازی را به رشته سری تبدیل میکند
derricks
دریک
derrick
دریک
in an instant
دریک ان
swinging derrick
دریک گردان
standing derrick
دریک ثابت
in an instant
دریک لحظه
en bloc
دریک بلوک
on one occasion
دریک موقع
on a par
دریک تراز
sedentary
مقیم دریک جا
pitcherful
انچه دریک سبوجابگیرد
rub elbows/shoulders
<idiom>
دریک سطح بودن
partly
نسبتا دریک جزء
beside
دریک طرف بعلاوه
somewhere
یک جایی دریک محلی
run in the family/blood
<idiom>
دریک سطح بودن
somewheres
یک جایی دریک محلی
out of step
<idiom>
دریک گام نبودن
have one's ass in a sling
<idiom>
دریک وضع نا مساعد بودن
easy does it
<idiom>
دریک چشم بهم زدن
coincident
واقع شونده دریک وقت
collinear
دریک خط مستقیم واقع شونده
colocate
دریک مکان قرار دادن
batch
مقدار نان دریک پخت
fascia plate
تابلوی مقابل دریک وسیله
batches
مقدار نان دریک پخت
in a crack
دریک چشم بهم زدن
aligns
دریک ردیف قرار گرفتن
aligning
دریک ردیف قرار گرفتن
ledger bait
که دریک جا روی نگاه دارند
capful
انچه دریک کلاه جابگیرد
chorus girls
زن جوانی که دریک دسته کرمیخواند
chorus girl
زن جوانی که دریک دسته کرمیخواند
pent up
دریک جا نگاه داشته شده
textbooks
کتاب اصلی دریک موضوع
textbook
کتاب اصلی دریک موضوع
polynia
منطقه اب ازاد دریک دریای یخ
polynya
منطقه اب ازاد دریک دریای یخ
text book
کتاب اصلی دریک موضوع
cartful
انچه دریک گاری جا بگیرد
align
دریک ردیف قرار گرفتن
coincide
دریک زمان اتفاق افتادن
coincided
دریک زمان اتفاق افتادن
coincides
دریک زمان اتفاق افتادن
coinciding
دریک زمان اتفاق افتادن
aligned
دریک ردیف قرار گرفتن
pointsman
عبور و مرور که دریک نقطه ایستاده
gyle
مقدارابجوی که دریک وهله ساخته میشود
palmful
انقدرکه دریک کف دست جای گیرد
hinge joint
مفصلی که دریک سطح حرکت کند
gigahertz
فرکانس یک بیلیون دفعه دریک ثانیه
docking
ارتباط مکانیکی دو فضاپیما دریک مدار
concurrent
دریک وقت واقع شونده موافق
sierra
رشته کوه تیز ودندانه دار رشته جبال تیز ودندانه دار
play footsie
<idiom>
باهمکارخود لاس زدن مخصوصا دریک جو سیاسی
broadsides
توپهایی که دریک سوی کشتی اراسته شده
broadside
توپهایی که دریک سوی کشتی اراسته شده
bicipital
تقسیم شونده بدو قسمت دریک انتها
ice time
مجموع مدت بازی بازیگر دریک مسابقه یا در یک فصل
catalysis
اثر مجاورت جسمی دریک فعل وانفعال شیمیایی
coextensive
باهم دریک زمان ویک مکان بسط یافته
retrospective search
جستجوی متن ها دریک موضوع مشخص ازیک داده
hauls
همه ماهیهایی که دریک وهله بدام کشیده میشوند
hauling
همه ماهیهایی که دریک وهله بدام کشیده میشوند
block stowage loading
بارگیری وسایل هم مقصد دریک قسمت از وسیله ترابری
haul
همه ماهیهایی که دریک وهله بدام کشیده میشوند
hauled
همه ماهیهایی که دریک وهله بدام کشیده میشوند
set
قراردادن
sets
قراردادن
pose
قراردادن
posed
قراردادن
setting up
قراردادن
poses
قراردادن
posing
قراردادن
rotate
جابجایی داده دریک محل ذخیره سازی به صورت حلقوی
rotates
جابجایی داده دریک محل ذخیره سازی به صورت حلقوی
ledger blade
تیغه پارچه بری که دریک جاایستاده و پره گردنده دارد
rotated
جابجایی داده دریک محل ذخیره سازی به صورت حلقوی
side tone
انعکاس صوت دریک مداربعلت مجاورت با مدار صوتی دیگر
run around
تنظیم متن در اطراف یک شکل دریک صفحه چاپ شده
role indicator
نشانهای برای بیان ورودی شاخص دریک موضوع مشخص
coriolis acceleration
شتاب یک ذره که دریک دستگاه مختصات شتابدار درحرکت است
farrow
همه بچه خوک هایی که دریک وهله زاییده می شوند
farrowed
همه بچه خوک هایی که دریک وهله زاییده می شوند
farrowing
همه بچه خوک هایی که دریک وهله زاییده می شوند
farrows
همه بچه خوک هایی که دریک وهله زاییده می شوند
happy family
دستهای ازجانوران جوربجورکه دریک قفس باهم زندگی میکنند
garlands
درحلقه گل قراردادن
kennels
درلانه قراردادن
kennel
درلانه قراردادن
banter
مورداستهزاء قراردادن
subordinate
تابع قراردادن
put-upon
طعمه قراردادن
put upon
طعمه قراردادن
compacted
تنگ هم قراردادن
compacting
تنگ هم قراردادن
compacts
تنگ هم قراردادن
grace
موردلطف قراردادن
positioned
قراردادن یاگرفتن
position
قراردادن یاگرفتن
graced
موردلطف قراردادن
enclose
در جوف قراردادن
encloses
در جوف قراردادن
compact
تنگ هم قراردادن
graces
موردلطف قراردادن
laps
رویهم قراردادن
garland
درحلقه گل قراردادن
plants
در زمین قراردادن
plant
در زمین قراردادن
subordinated
تابع قراردادن
subordinates
تابع قراردادن
subordinating
تابع قراردادن
gracing
موردلطف قراردادن
sabbattize
سبت قراردادن
enclosing
در جوف قراردادن
to hold responsible
مسئول قراردادن
overlaying
رویهم قراردادن
overlays
رویهم قراردادن
to lay it on with a trowel
نهادن قراردادن
sampled
نمونه قراردادن
to lay it on thick
قراردادن کارگذاشتن
sample
نمونه قراردادن
to aim ones gun at
هدف قراردادن
cradle
درگهواره قراردادن
cradled
درگهواره قراردادن
cradles
درگهواره قراردادن
overlay
رویهم قراردادن
carry (something) out
<idiom>
گماردن ،قراردادن
marginalize
در حاشیه قراردادن
marginalised
در حاشیه قراردادن
marginalized
در حاشیه قراردادن
marginalises
در حاشیه قراردادن
marginalizes
در حاشیه قراردادن
marginalizing
در حاشیه قراردادن
vise
در پرس قراردادن
marginalising
در حاشیه قراردادن
turning point
نقطهای دریک دور تجاری که در ان جهت فعالیتهای اقتصادی عوض میشود
diachrony
تغییراتی که در ادوار مختلف تاریخ دریک زبان یک ملت پدید می اید
holding pattern
کنترل هواپیما برای پرواز دریک مسیر پیش بینی شده
turning points
نقطهای دریک دور تجاری که در ان جهت فعالیتهای اقتصادی عوض میشود
routing
لیست انتخابهای مط لوب دریک مسیر برای پیام ذخیره شده در router
best angle of climb airspeed
سرعتی در هواپیما که بیشترین افزایش ارتفاع دریک نقطه معین را سبب میشود
loft
در زیر شیروانی قراردادن
impressing
: تحت تاثیر قراردادن
admire
مورد شگفت قراردادن
admired
مورد شگفت قراردادن
admires
مورد شگفت قراردادن
lofts
در زیر شیروانی قراردادن
fool around
خود را مسخره قراردادن
putting
قراردادن تحمیل کردن بر
puts
قراردادن تحمیل کردن بر
fix
تعیین کردن قراردادن
fixes
تعیین کردن قراردادن
impresses
: تحت تاثیر قراردادن
impressed
: تحت تاثیر قراردادن
cross file
یک درمیان در دو جهت قراردادن
exhibits
درمعرض نمایش قراردادن
exhibiting
درمعرض نمایش قراردادن
exhibited
درمعرض نمایش قراردادن
exhibit
درمعرض نمایش قراردادن
paddock
در حصار قراردادن غوک
paddocks
در حصار قراردادن غوک
To take into consideration. To consider.
مورد توجه قراردادن
scrutinizing
مورد مداقه قراردادن
goof around
خود را مسخره قراردادن
impress
: تحت تاثیر قراردادن
criticised
مورد انتقاد قراردادن
criticises
مورد انتقاد قراردادن
criticising
مورد انتقاد قراردادن
commissioning
زیر امر قراردادن
impugned
مورد اعتراض قراردادن
commission
زیر امر قراردادن
provides
دردسترس قراردادن دراختیارقراردادن
impugning
مورد اعتراض قراردادن
impugns
مورد اعتراض قراردادن
criticize
مورد انتقاد قراردادن
commissions
زیر امر قراردادن
scrutinizes
مورد مداقه قراردادن
scrutinized
مورد مداقه قراردادن
put
قراردادن تحمیل کردن بر
stages
قراردادن اتومبیل در خط اغاز
stage
قراردادن اتومبیل در خط اغاز
criticized
مورد انتقاد قراردادن
criticizes
مورد انتقاد قراردادن
criticizing
مورد انتقاد قراردادن
scrutinised
مورد مداقه قراردادن
scrutinises
مورد مداقه قراردادن
scrutinising
مورد مداقه قراردادن
scrutinize
مورد مداقه قراردادن
provide
دردسترس قراردادن دراختیارقراردادن
eclipses
تحت الشعاع قراردادن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com