English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (38 milliseconds)
English Persian
to subscribe to a charity در دادن اعانهای شرکت کردن
Other Matches
to empower somebody to participate به کسی اجازه شرکت کردن دادن
see to (something) <idiom> شرکت کردن یا کاری را انجام دادن
housed 1-روش هجی کردن و ساختار کلمه که توسط شرکت نشر در همه کتابهایش به کار می رود. 2-طرح محصولات شرکت برای معرفی کردن محصولات رقیب به آنها
house 1-روش هجی کردن و ساختار کلمه که توسط شرکت نشر در همه کتابهایش به کار می رود. 2-طرح محصولات شرکت برای معرفی کردن محصولات رقیب به آنها
houses 1-روش هجی کردن و ساختار کلمه که توسط شرکت نشر در همه کتابهایش به کار می رود. 2-طرح محصولات شرکت برای معرفی کردن محصولات رقیب به آنها
installing قرار دادن ماشین در شرکت یا کارخانه
campaing شرکت دادن اسب در یک دوره مسابقه
installs قرار دادن ماشین در شرکت یا کارخانه
install قرار دادن ماشین در شرکت یا کارخانه
handicaps مسابقه ارابه رانی با دادن امتیاز از محل شروع به نسبت مسابقه امتیاز دادن به شرکت کنندگان
handicap مسابقه ارابه رانی با دادن امتیاز از محل شروع به نسبت مسابقه امتیاز دادن به شرکت کنندگان
incorporation جا دادن ایجاد شخصیت حقوقی برای شرکت
letterhead مشخصات شرکت که برروی نامههای ان شرکت چاپ شده است
letterheads مشخصات شرکت که برروی نامههای ان شرکت چاپ شده است
compaq computer corporation شرکت کامپیوتری کامپک شرکت سازنده انواع گوناگون ریزکامپیوتر سازگار باریزکامپیوتر
constituent company شرکت وابسته به شرکت یاشرکتهای دیگر
limited company شرکت با مسئولیت محدود شرکت سهامی
international finance corporation شرکت مالی بین المللی شرکت تاسیس شده به وسیله بانک جهانی که هدفش تشویق و ترویج موسسات تولیدی بخش خصوصی درکشورهای توسعه نیافته است
parent company شرکت مادر شرکت مرکزی
privates رابط ه تلفن کوچک در شرکتها برای برقراری تماس بین افراد درون شرکت یا شماره گیری با افراد خارج از شرکت
private رابط ه تلفن کوچک در شرکتها برای برقراری تماس بین افراد درون شرکت یا شماره گیری با افراد خارج از شرکت
contribute شرکت کردن
partaking شرکت کردن
contributes شرکت کردن
partake شرکت کردن
partakes شرکت کردن
go into شرکت کردن در
partaken شرکت کردن
contributed شرکت کردن
participation شرکت کردن
participated شرکت کردن
take a hand at شرکت کردن در
participate شرکت کردن
stand-ins شرکت کردن
partook شرکت کردن
contributing شرکت کردن
to play at شرکت کردن در
stand-in شرکت کردن
participates شرکت کردن
stand in شرکت کردن
outsource به کار گرفتن شرکت دیگر برای مدیریت و تامین شبکه برای شرکت شی
dragger شرکت کننده در مسابقه اتومبیلرانی سرعت شرکت کننده درمسابقه سرعت موتورسیکلت رانی شرکت کننده در مسابقه قایقرانی سرعت
sit for an examination در امتحانی شرکت کردن
intercommon باهم شرکت کردن
joins شرکت کردن در پیوستن
To sit for an examination. درامتحان شرکت کردن
to enter into p with another باکسی شرکت کردن
take part دخالت یا شرکت کردن
join شرکت کردن در پیوستن
joined شرکت کردن در پیوستن
contributed شرکت کردن در همکاری وکمک کردن
contributing شرکت کردن در همکاری وکمک کردن
contribute شرکت کردن در همکاری وکمک کردن
contributes شرکت کردن در همکاری وکمک کردن
participate شرکت کردن سهیم شدن
partakes شرکت کردن شریک شدن در
conspiring درنقشه خیانت شرکت کردن
conspire درنقشه خیانت شرکت کردن
to undergo training در یک دوره آموزشی شرکت کردن
totake parts in something در چیزی شرکت یادخالت کردن
conspired درنقشه خیانت شرکت کردن
participates شرکت کردن سهیم شدن
partaking شرکت کردن شریک شدن در
conspires درنقشه خیانت شرکت کردن
partake شرکت کردن شریک شدن در
to ride a race در اسب دوانی شرکت کردن
participated شرکت کردن سهیم شدن
partaken شرکت کردن شریک شدن در
to a oneself in شرکت کردن یاشریک شدن
to row a race در مسبابقه کرجی رانی شرکت کردن
components اجزای تشکیل دهنده نیروی مسلح شرکت کننده در عملیات جزء یا قطعهای از یک وسیله کامل یکان شرکت کننده در عملیات
component اجزای تشکیل دهنده نیروی مسلح شرکت کننده در عملیات جزء یا قطعهای از یک وسیله کامل یکان شرکت کننده در عملیات
paperless شرکت الکترونیکی یا شرکتی که از کامپیوتر و سایر قط عات الکترونیکی برای کارهای شرکت استفاده میکند و از کاغذ استفاده نمیکند
to move one's operation offshore شرکت خود را به خارج [از کشور] منتقل کردن
to bar somebody from a competition شرکت در مسابقه ای را برای کسی ممنوع کردن
disciplining نظم دادن ادب کردن تربیت کردن انضباط دادن
disciplines نظم دادن ادب کردن تربیت کردن انضباط دادن
discipline نظم دادن ادب کردن تربیت کردن انضباط دادن
take part مداخله کردن شرکت کردن
enter into partnership with someone شرکت کردن شراکت کردن
to call a meeting of the board of directors برای شرکت در جلسه هیئت مدیره احضار کردن
to go a mumming در دسته نقاب پوشان و لال بازان شرکت کردن
go in for <idiom> شرکت کردن در،تصمیم گیری برای انجام کاری
to go on a picnic بگردش دسته جمعی رفتن درسوردانگی شرکت کردن
business group شرکت سهامی [شرکت]
body corporate شرکت شرکت سهامی
to depict somebody or something [as something] کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن [وصف کردن] [شرح دادن ] [نمایش دادن]
army component نیروی زمینی شرکت کننده درعملیات یکان زمینی شرکت کننده در عملیات مشترک قسمت زمینی
conduct هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducts هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducted هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducting هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
to picture شرح دادن [نمایش دادن] [وصف کردن]
subscribing تعهد یا تعهد پرداخت کردن در پرداخت مبلغی شرکت کردن موافقت کردن با
subscribes تعهد یا تعهد پرداخت کردن در پرداخت مبلغی شرکت کردن موافقت کردن با
subscribe تعهد یا تعهد پرداخت کردن در پرداخت مبلغی شرکت کردن موافقت کردن با
subscribed تعهد یا تعهد پرداخت کردن در پرداخت مبلغی شرکت کردن موافقت کردن با
play off درمسابقه حذفی شرکت کردن وابسته به مسابقات حذفی مسابقه حدفی
introduced بدن خط رات امنیتی مربوطه برای عمومی کردن اطلاعات یا اتصال شرکت به یک شبکه عمومی
introduce بدن خط رات امنیتی مربوطه برای عمومی کردن اطلاعات یا اتصال شرکت به یک شبکه عمومی
introduces بدن خط رات امنیتی مربوطه برای عمومی کردن اطلاعات یا اتصال شرکت به یک شبکه عمومی
introducing بدن خط رات امنیتی مربوطه برای عمومی کردن اطلاعات یا اتصال شرکت به یک شبکه عمومی
component command قرارگاه نیروی شرکت کننده درعملیات فرماندهی نیروی مسلح شرکت کننده درعملیات
reducing تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduce تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduces تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
designs پروژه دادن طرح دادن طرح کردن برنامه
design پروژه دادن طرح دادن طرح کردن برنامه
institutionalises در موسسه یا بنگاه قرار دادن در بیمارستان بستری کردن تبدیل به موسسه کردن رسمی کردن
institutionalising در موسسه یا بنگاه قرار دادن در بیمارستان بستری کردن تبدیل به موسسه کردن رسمی کردن
institutionalize در موسسه یا بنگاه قرار دادن در بیمارستان بستری کردن تبدیل به موسسه کردن رسمی کردن
institutionalizing در موسسه یا بنگاه قرار دادن در بیمارستان بستری کردن تبدیل به موسسه کردن رسمی کردن
institutionalizes در موسسه یا بنگاه قرار دادن در بیمارستان بستری کردن تبدیل به موسسه کردن رسمی کردن
pursues تعاقب کردن تحت تعقیب قانونی قرار دادن دنبال کردن
pursuing تعاقب کردن تحت تعقیب قانونی قرار دادن دنبال کردن
pursued تعاقب کردن تحت تعقیب قانونی قرار دادن دنبال کردن
collimate موازی قرار دادن لوله و هدف میزان کردن تعدیل کردن
pursue تعاقب کردن تحت تعقیب قانونی قرار دادن دنبال کردن
out lawry طراحی کردن بطور مختصر شرح دادن خلاصه کردن
lay قرار دادن طرح کردن مطرح کردن توط ئه چیدن
lays قرار دادن طرح کردن مطرح کردن توط ئه چیدن
receive اخذ دریافت کردن جا دادن وپنهان کردن مال مسروقه
receives اخذ دریافت کردن جا دادن وپنهان کردن مال مسروقه
predicating اطلاق کردن بصورت مسند قرار دادن مبتنی کردن
predicate اطلاق کردن بصورت مسند قرار دادن مبتنی کردن
predicated اطلاق کردن بصورت مسند قرار دادن مبتنی کردن
predicates اطلاق کردن بصورت مسند قرار دادن مبتنی کردن
anneal نرم کردن فلز به وسیله حرارت دادن و سرد کردن اهسته در کوره
pay جبران کردن غرامت دادن کارسازی کردن مزد
to veer and heul پیوسته تغییرعقیده دادن شل کردن وسفت کردن دراوردن
paying جبران کردن غرامت دادن کارسازی کردن مزد
pays جبران کردن غرامت دادن کارسازی کردن مزد
propagated منتشر کردن قلمه کردن انتقال دادن
mount ثابت کردن نصب کردن قرار دادن
introduce وارد کردن نشان دادن داخل کردن
compensate تنظیم کردن میزان کردن تاوان دادن
introducing وارد کردن نشان دادن داخل کردن
propagate منتشر کردن قلمه کردن انتقال دادن
compensates تنظیم کردن میزان کردن تاوان دادن
introduced وارد کردن نشان دادن داخل کردن
compensated تنظیم کردن میزان کردن تاوان دادن
propagates منتشر کردن قلمه کردن انتقال دادن
mounts ثابت کردن نصب کردن قرار دادن
propagating منتشر کردن قلمه کردن انتقال دادن
introduces وارد کردن نشان دادن داخل کردن
set out شرح دادن تنظیم کردن تعیین کردن
statements بیان کردن توضیح دادن تاکید کردن
designating انتخاب کردن تعیین کردن تخصیص دادن
hiring اجیر کردن اجاره کردن کرایه دادن
hire اجیر کردن اجاره کردن کرایه دادن
statement بیان کردن توضیح دادن تاکید کردن
to adjust وفق دادن [سازگار کردن] [مطابق کردن ]
connects اتصال دادن متصل کردن مربوط کردن
designate انتخاب کردن تعیین کردن تخصیص دادن
connect اتصال دادن متصل کردن مربوط کردن
designates انتخاب کردن تعیین کردن تخصیص دادن
hires اجیر کردن اجاره کردن کرایه دادن
consent اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
house شرکت
enterprise شرکت
fellowsh شرکت
partnership شرکت
corporation شرکت
enterprises شرکت
associations شرکت
incorporation شرکت
EIS ول شرکت
concern شرکت
consociation شرکت
hand شرکت
houses شرکت
corporations شرکت
cahoot شرکت
housed شرکت
partnerships شرکت
handing شرکت
concerns شرکت
association شرکت
firms شرکت
firmer شرکت
participation شرکت
companies شرکت
firmest شرکت
firm شرکت
contributions شرکت
business شرکت
businesses شرکت
contribution شرکت
company شرکت
inveluntary partnership شرکت قهری
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com