Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (9 milliseconds)
English
Persian
put in jail
در زندان افکندن
to cage up
در زندان افکندن
Search result with all words
quad
زندانی کردن در زندان افکندن
quads
زندانی کردن در زندان افکندن
Other Matches
breakaway
شکستن خط محاصره شکستن بند زندان فرار از زندان
upends
افکندن
droop
افکندن
drooping
افکندن
upending
افکندن
upended
افکندن
upend
افکندن
drooped
افکندن
droops
افکندن
radiated
شعاع افکندن
radiates
پرتو افکندن
radiates
شعاع افکندن
flings
افکندن پرتاب
radiating
پرتو افکندن
radiating
شعاع افکندن
overshadows
سایه افکندن بر
radiate
پرتو افکندن
flinging
افکندن پرتاب
fling
افکندن پرتاب
illuminating
پرتو افکندن
illuminates
پرتو افکندن
illuminate
پرتو افکندن
imprisons
بزندان افکندن
traject
ورا افکندن
to put in to prison
بزندان افکندن
radiate
شعاع افکندن
overshadowing
سایه افکندن بر
overshadowed
سایه افکندن بر
overshadow
سایه افکندن بر
radiated
پرتو افکندن
imprison
بزندان افکندن
bulldog
برزمین افکندن
bulldogs
برزمین افکندن
jettisoned
بیرون افکندن
jettisoning
بیرون افکندن
jettisons
بیرون افکندن
imprisoning
بزندان افکندن
projects
پیش افکندن
projected
پیش افکندن
project
پیش افکندن
springe
دام افکندن
obtenebrate
سایه افکندن بر
luminesce
پرتو افکندن
jettison
بیرون افکندن
cages
درزندان افکندن
cage
درزندان افکندن
to commit to prison
درزندان افکندن
eradiate
پرتو افکندن
to go to the shades
سایه افکندن در
to hew down
بزمین افکندن
to give into custody
درزندان افکندن
to turn orclap by the heels
درزندان افکندن
nets
اصلی بدام افکندن
look to the future
باینده نظر افکندن
throw
پرت کردن افکندن
throwing
پرت کردن افکندن
back sacrifice throw
افکندن حریف ازپشت
shaft
تیرانداختن پرتو افکندن
throws
پرت کردن افکندن
screens
روی پرده افکندن
screening, screenings
روی پرده افکندن
screened
روی پرده افکندن
screen
روی پرده افکندن
adumbrate
سایه افکندن بر طرح
stomach throw
افکندن حریف از پشت
to pour rays
پرتو افکندن یا پاشیدن
shafts
تیرانداختن پرتو افکندن
giving
شرح دادن افکندن
To puff with pride.
<proverb>
باد در کلاه افکندن.
abodes
رحل اقامت افکندن
shed
انداختن افشاندن افکندن
shedding
انداختن افشاندن افکندن
sheds
انداختن افشاندن افکندن
net
اصلی بدام افکندن
abode
رحل اقامت افکندن
gives
شرح دادن افکندن
nett
اصلی بدام افکندن
give
شرح دادن افکندن
To cast a glance at something.
به چیزی چشم انداختن ( افکندن )
quoit
بازی میخ و حلقه افکندن
shadowed
سایه افکندن بر رد پای کسی را گرفتن
shadow
سایه افکندن بر رد پای کسی را گرفتن
shadows
سایه افکندن بر رد پای کسی را گرفتن
shadowing
سایه افکندن بر رد پای کسی را گرفتن
gaoled
زندان
gaoling
زندان
gaols
زندان
grates
زندان
grated
زندان
grate
زندان
house of correction
زندان
hoosegow
زندان
pokey
زندان
presidio
زندان
calaboose
زندان
bridewell
زندان
gaol
زندان
qoud
زندان
hothouses
زندان
hothouse
زندان
quod
زندان
imprisonment
زندان
dungeon
زندان
slammer
زندان
prison
زندان
prisons
زندان
tollbooth
زندان
tolbooth
زندان
jails
زندان
jail
زندان
jailed
زندان
jailing
زندان
dungeons
زندان
prison camp
زندان صحرایی
prison breaking
زندان گریزی
to serve time
در زندان بسربردن
prison breaker
زندان گریز
maximum security prison
زندان فوق امنیتی
penology
اداره زندان
prison camps
زندان صحرایی
solitary confinement
زندان انفرادی
put in jail
به زندان انداختن
to break the prison
گریختن از زندان
sweatbox
زندان مجرد
state prison
زندان ایالتی
serve time
در زندان به سر بردن
state prison
زندان دولتی
solitary confinement
زندان مجرد
life sentence
حکم زندان
from out the prison
از توی زندان
warden
رئیس زندان
cell
زندان تکی
incarcerated
در زندان نهادن
incarcerate
در زندان نهادن
black hole
زندان تاریک
black holes
زندان تاریک
lockups
زندان کردن
bagnio
زندان شرقی
prison
وابسته به زندان
house of d.
زندان موقتی
cell
زندان انفرادی
cans
زندان کردن
wardens
رئیس زندان
cells
زندان انفرادی
cells
زندان تکی
confinement
زندان بودن
incarcerating
در زندان نهادن
incarcerates
در زندان نهادن
canning
زندان کردن
can
زندان کردن
disprison
از زندان دراوردن
prisons
زندان کردن
ward
سلول زندان
imprison
زندان کردن
prison
زندان کردن
disciplinary segregation
زندان انضباطی
disciplinary barracks
زندان دژبان
prisons
وابسته به زندان
imprisoning
زندان کردن
disciplinary barracks
زندان انضباطی
wards
سلول زندان
imprisons
زندان کردن
lockup
زندان کردن
confinement facility
تاسیسات زندان
jailbreak
فرار از زندان
close confinement
زندان انفرادی
jailbreaks
فرار از زندان
dunggeon
زندان زیرزمین
jug
زندان
[اصطلاح روزمره]
oubliette
سیاه چال
[در زندان]
dungeon
سیاه چال
[در زندان]
ward
حیاط محوطه زندان
oubliettes
سیاه چال ها
[در زندان]
wards
حیاط محوطه زندان
clink
زندان
[اصطلاح روزمره]
To beak jail .
از زندان فرار کردن
dungeons
سیاه چال ها
[در زندان]
He was sent to jail.
اورابه زندان انداختند
lay fast by the heels
در بند یا زندان نهادن
prisoner of war cage
زندان زندانیان جنگی
to bail out
با ضمانت از زندان دراوردن
governor
حاکم رئیس زندان
marshall
مارشال رئیس زندان
recommit
دوباره زندان کردن
coop
اغل گوسفند زندان
bastille
زندان عمومی سابق در
breach of prison
جرم فرار از زندان
lay by the heels
در بند یا زندان نهادن
governors
حاکم رئیس زندان
wardress
نگهبان و محافظ زن در زندان
prison psychosis
روان پریشی زندان
extra good time
معافی مشروط از زندان
extra good time
وقت معافیت از زندان
run (someone) in
<idiom>
به زندان بردن ،دستگیر کردن
send up
<idiom>
حکم به زندان انداختن کسی
diversion
استفاده ازجایگزین جزابه جای زندان
to dungeon somebody
به زندان انداختن کسی
[تاریخ]
diversion law
استفاده ازجایگزین جزابه جای زندان
to cast
[throw]
somebody into the dungeon
به زندان انداختن کسی
[تاریخ]
prison bird
کسیکه زندان خانه او شده است
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com