English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (36 milliseconds)
English Persian
pick and choose در سوا کردن چیزی دقت ووسواس زیاد داشتن
Other Matches
to strain at anything در زیر فشارچیزی تقلاکردن زیاد در چیزی باریک شدن یاوسواس داشتن
longer میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longest میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longs میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longed میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
long- میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
long میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
covet میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
covets میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
coveting میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
to stop somebody or something کسی را یا چیزی را نگاه داشتن [متوقف کردن] [مانع کسی یا چیزی شدن] [جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
money to burn <idiom> بیش ازاحتیاج ،داشتن،داشتن پول خیلی زیاد
overstock زیاد ذخیره کردن موجودی بیش از حدلزوم داشتن
give or take <idiom> از مقدار چیزی کم یا زیاد کردن
to have something in reserve چیزی بطوراندوخته داشتن چیزی درپس داشتن
long for اشتیاق چیزی را داشتن ارزوی چیزی را داشتن
to hold somebody in great respect کسی را زیاد محترم داشتن [احترام زیاد گذاشتن به کسی]
To wish (long) for something. آرزوی چیزی را کردن (داشتن )
nose around [about] <idiom> چیزی را سری نگه داشتن کاوش کردن
bank on <idiom> اطمینان داشتن ،روی چیزی حساب کردن
to concern something مربوط بودن [شدن] به چیزی [ربط داشتن به چیزی] [بابت چیزی بودن]
to hang over anything سوی چیزی پیشامدگی داشتن بالای چیزی سوارشدن
overmoke زیاد دود داشتن
speculated انتظار سودو زیاد داشتن
speculating انتظار سودو زیاد داشتن
abounding زیاد بودن وفور داشتن
abounded زیاد بودن وفور داشتن
set store on (by) <idiom> خواستارنگهداری ،ارزش زیاد داشتن
speculate انتظار سودو زیاد داشتن
speculates انتظار سودو زیاد داشتن
to have a thing at heart بچیزی زیاد دلبستگی داشتن
abounds زیاد بودن وفور داشتن
to have one's work cut out [for one] <idiom> کار خیلی زیاد و سخت داشتن
stand (someone) in good stead <idiom> سود زیاد برای شخص داشتن
up to one's ears in work <idiom> کارهای زیاد برای انجام داشتن
highest دادن درجه دقت بالا یا داشتن مشخصات زیاد
highs دادن درجه دقت بالا یا داشتن مشخصات زیاد
high دادن درجه دقت بالا یا داشتن مشخصات زیاد
reckoned حساب پس دادن روی چیزی حساب کردن محسوب داشتن
reckon حساب پس دادن روی چیزی حساب کردن محسوب داشتن
reckons حساب پس دادن روی چیزی حساب کردن محسوب داشتن
surcharges زیاد بار کردن تحمیل کردن زیاد پر کردن اضافه کردن
surcharge زیاد بار کردن تحمیل کردن زیاد پر کردن اضافه کردن
have one's heart set on something <idiom> چیزی را خیلی زیاد خواستن
yakety-yak <idiom> صحبت زیاد درمود چیزی بیارزش
to have something چیزی داشتن
to have something at one's disposal چیزی داشتن
to watch something مراقب [چیزی] بودن [توجه کردن به چیزی] [چیزی را ملاحظه کردن]
tempest in a teapot <idiom> درباره چیزی که زیاد مهم نیست به هیجان زده شدن
to have something in reserve چیزی درچنته داشتن
To be used (accustomed) to something. به چیزی عادت داشتن
to have experience in something آزمودگی در چیزی داشتن
look forward انتظار چیزی را داشتن
to havealiking for anything ذوق چیزی را داشتن
to look forward to something انتظار چیزی را داشتن
to believe in something به چیزی اعتقاد داشتن
to disagree [or be in disagreement] [on something/about something] بر سر چیزی اختلاف داشتن
to take an i. in something به چیزی دلبستگی داشتن
to live through something طاقت چیزی را داشتن
To be interested in ( keen on ) some thing . به چیزی علاقه داشتن
to have an appetite for something اشتها به چیزی داشتن
overbuild زیاد ساختمان کردن در بخشی از شهرکه زیاد دران ساختمان کرده اند
cry out for <idiom> شدیدا به چیزی احتیاج داشتن
To be biased (prejudiced). درمورد چیزی تعصب داشتن
to believe in somebody [something] اطمینان داشتن به کسی [چیزی]
To have a fancy for something . هوای چیزی را درسر داشتن
up to someone to do something <idiom> مسئولیت مراقبت از چیزی را داشتن
keep something at bay <idiom> [چیزی را دور نگاه داشتن]
swear by <idiom> کاملا از چیزی اطمینان داشتن
have something up one's sleeve <idiom> چیزی سری نگه داشتن
to be into somebody [something] <idiom> کسی [چیزی] را دوست داشتن
cellarage حق انبارداری برای نگاه داشتن چیزی
to purpose something هدف چیزی [انجام کاری] را داشتن
to make of something در باره چیزی نظر [عقیده] داشتن
to have a limit [of up to something] [تا] به حد [چیزی یا مقداری] اعتبار داشتن [اقتصاد]
to have a maximum limit [of something] [به] حداکثر [چیزی یا مقداری] اعتبار داشتن [اقتصاد]
laniard طناب کوتاهی که برای نگاه داشتن چیزی بکار میرود
planch صفحهای از گل نسوزکه برای نگاه داشتن چیزی که دراتش گذاشته اندبکارمیرود
extensions طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
extension طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
to portray somebody [something] نمایش دادن کسی یا چیزی [رل کسی یا چیزی را بازی کردن] [کسی یا چیزی را مجسم کردن]
to regard something as something چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن [تعبیر کردن]
lay hands upon something جای چیزی را معلوم کردن چیزی را پیدا کردن
to see something as something [ to construe something to be something] چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن [تعبیر کردن]
to depict somebody or something [as something] کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن [وصف کردن] [شرح دادن ] [نمایش دادن]
to appreciate something قدر چیزی را دانستن [سپاسگذار بودن] [قدردانی کردن برای چیزی]
modifying تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modifies تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modify تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
correction صحیح کردن چیزی تغییری که چیزی را درست میکند
load call وسیلهای مملو از سیال برای ایجاد نیروهای زیاد با دقت زیاد
to scramble for something هجوم کردن با عجله برای چیزی [با دیگران کشمکش کردن برای گرفتن چیزی]
think nothing of something <idiom> فراموش کردن چیزی ،نگران چیزی بودن
compression ignition احتراق مخلوط سوخت و هوادر اثر دمای زیاد حاصل ازترکم و فشار زیاد در سیلندرموتور دیزل
rectified درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
rectifies درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
sleep on it <idiom> به چیزی فکر کردن ،به چیزی رسیدگی کردن
rectify درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
see about (something) <idiom> دنبال چیزی گشتن ،چیزی را چک کردن
to give up [to waste] something ول کردن چیزی [کنترل یا هدایت چیزی]
I didnt get much sleep. زیاد خوابم نبرد ( زیاد نخوابیدم)
frequenting مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
frequented مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
frequents مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
frequent مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
overspend زیاد خرج یا مصرف کردن افراط کردن
heightened زیاد کردن
increase زیاد کردن
overloaded زیاد پر کردن
increased زیاد کردن
propagated زیاد کردن
heightens زیاد کردن
propagates زیاد کردن
intensification زیاد کردن
overload زیاد پر کردن
increases زیاد کردن
propagating زیاد کردن
heightening زیاد کردن
heighten زیاد کردن
propagate زیاد کردن
add زیاد کردن
overloads زیاد پر کردن
to run rup زیاد کردن
overstock زیاد پر کردن
grnish زیاد کردن
overrated زیاد براورد کردن
overrates زیاد براورد کردن
raises پروراندن زیاد کردن
over refine زیاد موشکافی کردن
raise پروراندن زیاد کردن
overrate زیاد براورد کردن
overrating زیاد براورد کردن
propagating زیاد کردن پروردن
to overexert تقلای زیاد کردن
superheat گرم کردن زیاد
ransacks زیاد کاوش کردن
overloads زیاد بار کردن
strain کوشش زیاد کردن
strains کوشش زیاد کردن
propagate زیاد کردن پروردن
to overwork oneself زیاد کار کردن
to overstrain oneself تقلای زیاد کردن
overloaded زیاد بار کردن
overfreight زیاد بار کردن
propagated زیاد کردن پروردن
propagates زیاد کردن پروردن
overpress زیاد پافشاری کردن در
ransack زیاد کاوش کردن
overload زیاد بار کردن
over excite زیاد تحریک کردن
adding زیاد کردن برد
ransacking زیاد کاوش کردن
overestimated زیاد براورد کردن
overestimates زیاد براورد کردن
overwork کار زیاد کردن
oversimplifies زیاد ساده کردن
overcharge زیاد حساب کردن
overcharged زیاد حساب کردن
overcharges زیاد حساب کردن
overcharging زیاد حساب کردن
oversimplified زیاد ساده کردن
oversimplification زیاد ساده کردن
overestimating زیاد براورد کردن
ransacked زیاد کاوش کردن
overworked کار زیاد کردن
make much of استفاده زیاد کردن از
overheat زیاد گرم کردن
overheated زیاد گرم کردن
overheats زیاد گرم کردن
add زیاد کردن برد
overworks کار زیاد کردن
expanded , capacity زیاد کردن گنجایش
overworking کار زیاد کردن
oversimplifying زیاد ساده کردن
adds زیاد کردن برد
oversimplify زیاد ساده کردن
overestimate زیاد براورد کردن
elevation of security زیاد کردن تامین
to lavisheffort زیاد تلاش یا کوشش کردن
overpress زیاداصرار کردن در زیاد فشاراوردن بر
ingurgitate فرا گرفتن زیاد پر کردن
call of more حق تقاضای زیاد کردن مبیع
gaps اختلاف زیاد شکافدار کردن
gap اختلاف زیاد شکافدار کردن
to bolt با سرعت زیاد حرکت کردن
to rummage out با جستجوی زیاد پیدا کردن
To live a long life . عمر طولانی (زیاد ) کردن
extorts اخاذی کردن زیاد ستاندن
extort اخاذی کردن زیاد ستاندن
extorting اخاذی کردن زیاد ستاندن
extorted اخاذی کردن زیاد ستاندن
to mind somebody [something] اعتنا کردن به کسی [چیزی] [فکر کسی یا چیزی را کردن]
haunt زیاد رفت وامد کردن در دیدارمکررکردن
slashed تخفیف زیاد دادن خیلی کم کردن
haunts زیاد رفت وامد کردن در دیدارمکررکردن
slash تخفیف زیاد دادن خیلی کم کردن
overset زینت دادن زیاد بار کردن
enlarge توسعه دادن زیاد بحث کردن
enlarged توسعه دادن زیاد بحث کردن
tasks زیاد خسته کردن بکاری گماشتن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com