English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English Persian
deponont در فاهر مجهول و در باطن معلوم
Other Matches
wheatstone bridge مداری متشکل از مقاومتهای معلوم و مجهول که توسط ان میتوان مقاومت مجهول رادقیقا اندازه گیری کرد
whited ادم بد باطن و خوش فاهر چیز گرانبها
mare's nest چیز خوش فاهر وبد باطن چیز قلابی
uncovers معلوم کردن فاهر کردن
uncovering معلوم کردن فاهر کردن
uncover معلوم کردن فاهر کردن
his parentage isunknown اصل و نسبتش معلوم نیست پدرو مادرش معلوم نیست کی هستند
insides باطن
inside باطن
inwarness باطن
internal باطن
conscience باطن
consciences باطن
radiolucency درجه نفوذ اشعه مجهول نفوذ پذیری اشعه مجهول
introspection باطن بینی
insight چشم باطن
insights چشم باطن
self discovery کشف باطن واستعدادهای نهانی ونقاط ضعف خود شناسایی نفس
fameless مجهول
unbeknown مجهول
secrets سر مجهول
unbeknownst مجهول
secret سر مجهول
unknown مجهول
unknowns مجهول
of obscure birth مجهول النسب
xrays اشعه مجهول
of unknown identity مجهول الهویه
identity of unknown مجهول الهویه
fameless مجهول الهویه
unknown sample نمونه مجهول
unclear condition شرط مجهول
roentgen ray اشعه مجهول
rontgen rays پرتو مجهول
the passive voice بنای مجهول
the passive voice فعل مجهول
the passive voive فعل مجهول
the passive voive بنا مجهول
x ray اشعه مجهول
ownership of unknown مجهول المالک
of unknown ownership مجهول المالک
fabulous افسانه وار مجهول
incognito نا شناس مجهول الهویه
ignotum per igno tius توضیح مجهول با چیزمجهول تر
property of unknown ownership مال مجهول المالک
property with unknown owner مال مجهول المالک
passiveness فعل درحالت مجهول
person of unknown indentity شخص مجهول الهویه
property of unknown ownership اموال مجهول المالک
x ray therapy درمان با اشعه مجهول
x radiation تشعشع اشعه مجهول
roentgenoscopy معاینه بوسیله اشعه مجهول
radiogram عکسبرداری بوسیله اشعه مجهول
rontgenogram عکسی که با پرتو مجهول بردارند
radiograms عکسبرداری بوسیله اشعه مجهول
participle وجه وصفی مجهول صفت مفعولی
participles وجه وصفی مجهول صفت مفعولی
roentgenize بوسیله اشعه مجهول معالجه کردن
roentgenoscope دستگاه معاینه بوسیله اشعه مجهول
encephalogram عکس برداری ازمغز با اشعه مجهول
radio activity خاصیت جسمی که از خودپرتو مجهول بیرون دهد
roentgenography عکس برداری بوسیله تابش اشعه مجهول
radioactivity خاصیت جسمی که از خودپرتو مجهول بیرون میدهد
roentgen واحد بین المللی تشعشع اشعه مجهول
penetrameter الت مخصوص سنجش درجه نفوذ اشعه مجهول
roentgenogram عکسی که توسط تابش اشعه مجهول درست شده است
roentgenology شاخهای از پرتونگاری که با استفاده از اشعه مجهول امراض رامعالجه میکند
tomography فن تشخیص امراض از روی عکسبرداری با اشعه مجهول پرتونگاری مقطعی
rontgen نام فیزیکدان نامی المان که پرتو مجهول را پیدا کرد
anticathode قطب مثبت برق صفحهء پلاتین یا تنگستن دولولهء اشعهء مجهول
inevidence معلوم
It was revealed that … It transpired that . . . معلوم شد که ...
assignable معلوم
determinate معلوم
to the fore معلوم
the active voice معلوم
sharp cut معلوم
invisible نا معلوم
obvious معلوم
intelligible معلوم
illiquid نا معلوم
pronounced معلوم
indistinct نا معلوم
known معلوم
given معلوم
active معلوم
overt معلوم
definite معلوم
to bring tl light معلوم کردن
ascertained معلوم کردن
ascertain معلوم کردن
verb active فعل معلوم
seemingly از قرار معلوم
manifestly بطور معلوم
to make known معلوم کردن
evidently از قرار معلوم
vaguest غیر معلوم
vaguer غیر معلوم
known معلوم کردن
It was clear that she had lied . دروغش معلوم شد
noticeably بطوربرجسته یا معلوم
presumedly از قرار معلوم
ascertaining معلوم کردن
ascertains معلوم کردن
To make known . To signify . معلوم کردن
Presumably … indications are … Evidently … by the look of it … از قرار معلوم ...
the date was not specified تاریخ ان معلوم
the active voice فعل معلوم
that depends معلوم نیست
given conditions شرایط معلوم
familiarizing معلوم کردن
familiarizes معلوم کردن
familiarized معلوم کردن
familiarize معلوم کردن
familiarising معلوم کردن
familiarises معلوم کردن
to come to light معلوم شدن
familiarised معلوم کردن
cretain معلوم بعض
kithe معلوم شدن
known data عناصر معلوم
known datum point ایستگاه معلوم
known distance فاصله معلوم
known distance مسافت معلوم
discernibly بطور معلوم
known target هدف معلوم
vague غیر معلوم
deponent درفاهرمجهول ودرمعنی معلوم
participle وجه وصفی معلوم
It is not known yet . It is not settled yet . هنوز معلوم نیست
apparent معلوم وارث مسلم
obviously بطور اشکار یا معلوم
taskwork کار معلوم کارناخوشایند
participles وجه وصفی معلوم
he proved to know the secret معلوم شد راز را میداند
at a specified time در وقت معین یا معلوم
fatherless فاقد مولف معلوم
present participle وجه وصفی معلوم
time will tell در آینده معلوم می شود
present participles وجه وصفی معلوم
it will manifest it self معلوم خواهد گشت
Known and unknown . معلوم ومجهول ( درریاضیا ؟ وغیره )
determinable معلوم کردنی انقضاء پذیر
we shall see تا ببینم بعد معلوم میشود
they are of a doubtful paterni اصل انها معلوم نیست
We know it for a fact that… برایمان کاملا" معلوم است که ...
typed نوع خون را معلوم کردن
Certain notorious ( dubious ) characters . عده افراد معلوم الحال
known datum point نقطهای با مختصات وگرای معلوم
his fate is sealed سرنوشت اوازقبل معلوم گردیده
evincing معلوم کردن ابراز داشتن
evinces معلوم کردن ابراز داشتن
evinced معلوم کردن ابراز داشتن
type نوع خون را معلوم کردن
pedigreed دارای نسب یادودمان معلوم
Is the departure time certain ? وقت حرکت معلوم است؟
types نوع خون را معلوم کردن
evince معلوم کردن ابراز داشتن
It was evident from the start. از اول کار معلوم بود
We wI'll be notified(informed)of the results today. امروز جواب کار معلوم می شود
He is known to the police . هویتش نزد پلیس معلوم است
Presumably she hasnt arrived yet . از قرار معلوم هنوز واردنشده است
to go down to the wire <idiom> تا آخرین لحظه با تهیج نا معلوم ماندن
seal one's fate سرنوشت کسی را به بدی معلوم کردن
spot elevation نقطه ارتفاع معلوم روی نقشه
faces فاهر
face فاهر
outsides فاهر
surface فاهر
manifests فاهر
apparent فاهر
outside فاهر
semblable فاهر
superficies فاهر
manifest فاهر
exteriority فاهر
on the surface در فاهر
manifested فاهر
manifesting فاهر
the outward state فاهر
appearance فاهر
ostensible فاهر
squalid بد فاهر
sensations فاهر
externally فاهر
external فاهر
guises فاهر
guise فاهر
mien فاهر
surfaces فاهر
surfaced فاهر
superficial فاهر
sensation فاهر
externals فاهر
groomed فاهر
rinds فاهر
rind فاهر
appearances فاهر
guize فاهر
it is of doubtful proveance معلوم نیست اصلا از کجا امده است
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com