English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (14 milliseconds)
English Persian
to be exposed to a constant stream of something در معرض چیزی به طور مداوم بودن [بدون اینکه مستقیمآ به آن چیز توجه شود]
Other Matches
to concern something مربوط بودن [شدن] به چیزی [ربط داشتن به چیزی] [بابت چیزی بودن]
vulnerability در معرض تلفات بودن
susceptibility در معرض خطر بودن
subjected تحت کنترل دراوردن در معرض بودن
subjects تحت کنترل دراوردن در معرض بودن
subjecting تحت کنترل دراوردن در معرض بودن
subject تحت کنترل دراوردن در معرض بودن
to weather something چیزی را در معرض [ آب و] هوا گذاشتن
to weather something in winter چیزی را در معرض [ آب و] هوای زمستانی گذاشتن
to leave yourself open to the charge of lacking seriousness خود را در معرض اتهام فاقد جدیت بودن گذاشتن
expose to rays در معرض اشعه قرار دادن در معرض نور گذاشتن
to appreciate something قدر چیزی را دانستن [سپاسگذار بودن] [قدردانی کردن برای چیزی]
think nothing of something <idiom> فراموش کردن چیزی ،نگران چیزی بودن
to watch something مراقب [چیزی] بودن [توجه کردن به چیزی] [چیزی را ملاحظه کردن]
sustained rate سرعت حرکت مداوم سرعت تکرار مداوم
to agree on something موافق بودن با چیزی
attends درپی چیزی بودن
to be nutty upon anything شیفته چیزی بودن
attending درپی چیزی بودن
to be cross about something دلخور بودن از چیزی
attend درپی چیزی بودن
side with <idiom> عاشق چیزی بودن
to be on the outside در بیرون [چیزی] بودن
to bein chase anything درتعقیب چیزی بودن
triple سه برابر چیزی بودن
take on <idiom> بدنبال چیزی بودن
triples سه برابر چیزی بودن
tripling سه برابر چیزی بودن
hanker ارزومند چیزی بودن
ushered طلیعه چیزی بودن
ushering طلیعه چیزی بودن
ushers طلیعه چیزی بودن
tripled سه برابر چیزی بودن
usher طلیعه چیزی بودن
own صاحب چیزی بودن
sensitivities حساس بودن به چیزی
to have something at one's disposal مالک چیزی بودن
owned صاحب چیزی بودن
to have something صاحب چیزی بودن
to have something at one's disposal صاحب چیزی بودن
owning صاحب چیزی بودن
to be culpable for something مجرم به چیزی بودن
owns صاحب چیزی بودن
to be behind it پشت چیزی بودن
to have something مالک چیزی بودن
To know something by heart. چیزی را حفظ بودن
sensitivity حساس بودن به چیزی
hankers ارزومند چیزی بودن
hankered ارزومند چیزی بودن
stand for علامت چیزی بودن
down on (someone) <idiom> از چیزی عصبانی بودن
to have something at one's disposal دارای چیزی بودن
to have something دارای چیزی بودن
mark time <idiom> منتظر وقوع چیزی بودن
to be reliant on somebody [something] تابع بودن به کسی [چیزی]
to depend on somebody [something] تابع بودن به کسی [چیزی]
to rely on somebody [something] تابع بودن به کسی [چیزی]
to be dependent on somebody [something] تابع بودن به کسی [چیزی]
to be dependent on somebody [something] وابسته بودن به کسی [چیزی]
to depend on somebody [something] وابسته بودن به کسی [چیزی]
to be reliant on somebody [something] محتاج بودن به کسی [چیزی]
to be dependent on somebody [something] محتاج بودن به کسی [چیزی]
to think [of] [به] فکر [کسی یا چیزی] بودن
to take care of somebody [something] مراقب کسی [چیزی] بودن
to look at the black side [about something] بدبین بودن [برای چیزی]
to be reliant on somebody [something] وابسته بودن به کسی [چیزی]
to rely on somebody [something] وابسته بودن به کسی [چیزی]
to depend on somebody [something] محتاج بودن به کسی [چیزی]
to rely on somebody [something] محتاج بودن به کسی [چیزی]
nibble at در قبول چیزی دودل بودن
to be a dead duck بیهوده بودن [چیزی یا کسی]
have dibs on <idiom> درخط استفاده از چیزی بودن
To care for something . To be involved in something . درقید وبند چیزی بودن
take care of <idiom> مراقب چیزی یا کسی بودن
to look like the real thing مانند چیزی واقعی بودن
To be crazy about someone (something). دیوانه کسی ( چیزی ) بودن
to be incredulous of anything نسبت به چیزی شکاک بودن
to be vigilant about something هوشیار [گوش بزنگ] بودن به چیزی
to feverishly look forward to something با پرشوری و هیجان منتظر چیزی بودن
to look forward to something excitedly با پرشوری و هیجان منتظر چیزی بودن
to be out of all proportion to something غیر مقایسه بودن نسبت به چیزی
stick around تاخیر کردن بانتظار چیزی بودن
to be mad at somebody [something] از دست کسی [چیزی] عصبانی بودن
debunk توخالی بودن چیزی را نشان دادن
beseech درجستجوی چیزی بودن التماس کردن
beseeched درجستجوی چیزی بودن التماس کردن
beseeches درجستجوی چیزی بودن التماس کردن
to be the obvious thing [for somebody or something] آشکار [بدیهی] بودن [برای کسی یا چیزی]
to be tied up in something دست کسی بند بودن [بخاطر چیزی]
subtend در زیر چیزی بسط یافتن شامل بودن
ustulation عمل بودن یا خشکاندن چیزی پیش ازساییدن
to lose sleep over something [someone] <idiom> بخاطر چیزی [کسی] دلواپس بودن [صطلاح روزمره]
to lose sleep over something [someone] <idiom> بخاطر چیزی [کسی] نگران بودن ا [صطلاح روزمره]
underlain در زیر چیزی لایه قرار دادن زمینه جیزی بودن
forbidden fruits چیزی که به واسطه ممنوع بودن انسان بدان ارزو میکند
forbidden fruit چیزی که به واسطه ممنوع بودن انسان بدان ارزو میکند
underlies در زیر چیزی لایه قرار دادن زمینه جیزی بودن
underlie در زیر چیزی لایه قرار دادن زمینه جیزی بودن
running مداوم
continuing مداوم
cyclic مداوم
constants مداوم
constant مداوم
unremitting مداوم
continuous مداوم
ongoing مداوم
sequential مداوم
susceptible در معرض
exposed to در معرض
steadiest پی درپی مداوم
fluctuate تغییر مداوم
fluctuates تغییر مداوم
running fire اتش مداوم
stand دفاع مداوم
steadies پی درپی مداوم
life long education اموزش مداوم
drum rolls ضربات مداوم
fluctuated تغییر مداوم
drum roll ضربات مداوم
steady state growth رشد مداوم
endurance time سرعت مداوم
discontinuous غیر مداوم
sustained fire تیر مداوم
sustained fire اتش مداوم
persistent inflation تورم مداوم
steady پی درپی مداوم
halting غیر مداوم
sustaining growth رشد مداوم
durably بطور مداوم
steadied پی درپی مداوم
sustained illumination روشنایی مداوم
sustained rate نواخت مداوم
continuous illumination روشنایی مداوم
continuous fire اتش مداوم
persistent پایا مداوم
steadying پی درپی مداوم
exposed در معرض نهادن
weathered در معرض هواگذاشتن
on risk در معرض خطر
stigmatist در معرض تهمت
stigmatic در معرض تهمت
weather در معرض هواگذاشتن
liable to danger در معرض خطر
subjected to danger در معرض خطر
display در معرض نمایش
exposures در معرض نهادن
touch and go در معرض خطر
exposure در معرض نهادن
displayed در معرض نمایش
displaying در معرض نمایش
weathers در معرض هواگذاشتن
open to attack در معرض حمله
on sight در معرض دید
on view در معرض نمایش
displays در معرض نمایش
straight pool billiard بازی مداوم 1/41 بیلیاردکیسهای
stable مداوم محک کردن
endurance time سرعت حداکثر مداوم
stables مداوم محک کردن
continuous duty کار مداوم یکنواخت
steady state وضعیت بارشد مداوم
assiduity توجه و دقت مداوم
vulnerable درمعرض اسیب در معرض
underexpose کمتر از حد لزوم در معرض
subjecting در معرض قرار دادن
put up for sale به معرض فروش گذاشتن
subjects در معرض قرار دادن
disposal در معرض دید قرارگرفتن
endangering در معرض خطر گذاشتن
subjected در معرض قرار دادن
endanger در معرض خطر گذاشتن
endangered در معرض خطر گذاشتن
lee shore ساحل در معرض باد
critically endangered species گونه در معرض خطر
endangers در معرض خطر گذاشتن
insolate در معرض افتاب گذاشتن
insectile در معرض هجوم حشرات
subject در معرض قرار دادن
to put to the issue در معرض داوری گذاشتن
uninterrupted duty کار مداوم غیر یکنواخت
one-night stand رابطهی جنسی یک شبه نه مداوم
continuation حرکت مداوم بسوی سبد
yak : بطور مداوم حرف زدن
yaks : بطور مداوم حرف زدن
ribbon switch مبدل فشار مداوم به الکتریسیته
continuously pointed fire اتش روانه شده مداوم
Constant dripping wear away the stone . <proverb> قطرات مداوم آب سنگ را مى ساید.
one-night stands رابطهی جنسی یک شبه نه مداوم
feasability study مطالعه امکان اجرای چیزی مطالعه اقتصادی بودن امری
hazards اتفاق در معرض مخاطره قراردادن
hazarding اتفاق در معرض مخاطره قراردادن
exposed در معرض دید جناح باز
on sale در معرض فروش گذاشته شده
hazard اتفاق در معرض مخاطره قراردادن
thermal exposure در معرض حرارت قرار گرفتن
to be vulnerable [exposed] to criticism خود را در معرض انتقاد گذاشتن
he is liable to become sick در معرض ناخوش شدن است
radio detection در معرض اکتشاف به وسیله بی سیم
actuble قابل به معرض نمایش گذاردن
hazarded اتفاق در معرض مخاطره قراردادن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com