Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (16 milliseconds)
English
Persian
interleave
در میان چیزی جادادن
Other Matches
to insert a letter in a word
حرفی را در میان واژهای جادادن
interposition
چیزی که در میان چیزهای دیگرگذارند
impacted
کارگذاشته شده میان چیزی گیر کرده
inclusive
چیزی هک در میان چیز دیگر شامل شود
medoterranean
واقع در میان چند زمین میان زمینی
intervenient
در میان اینده واقع در میان
futtock
میان چوب میان تیر
accomodate
جادادن
housed
جادادن
house
جادادن
infix
جادادن
accommodated
جادادن
embed
جادادن
houses
جادادن
embeds
جادادن
placements
جادادن
accommodates
جادادن
placement
جادادن
intercalate
جادادن
insert
جادادن
embedment
جادادن
inserts
جادادن
receives
جادادن
receive
جادادن
to work in
جادادن
inserting
جادادن
barracking
درسربازخانه جادادن
engraft
نشاندن جادادن
barracked
درسربازخانه جادادن
inn
درمسافرخانه جادادن
barrack
درسربازخانه جادادن
spatchcock
با شتاب جادادن
inns
درمسافرخانه جادادن
fix
جادادن چشم دوختن به
installs
سوار کردن جادادن
fixes
جادادن چشم دوختن به
pavilions
درکلاه فرنگی جادادن
intromit
جادادن منصوب کردن
pavilion
درکلاه فرنگی جادادن
installing
سوار کردن جادادن
to fix up
مرتب کردن جادادن
install
سوار کردن جادادن
embower
درداربست جادادن در سایبان نشاندن
to put up
زنانه درست کردن جادادن
to lay down wine
شراب را انبار کردن یا جادادن
ensconced
پنهان شدن خودرادرجان پناه جادادن
ensconcing
پنهان شدن خودرادرجان پناه جادادن
ensconces
پنهان شدن خودرادرجان پناه جادادن
ensconce
پنهان شدن خودرادرجان پناه جادادن
carrot and stick
<idiom>
قول تنببیه وتشویق رایک جادادن
wine cooper
کسیکه کارش جادادن یافروختن باده است
psychophysics
علم روابط میان روان وتن علم روابط میان روان شناسی وفیزیک
incorporating
جادادن دارای شخصیت حقوقی کردن ثبت کردن
incorporates
جادادن دارای شخصیت حقوقی کردن ثبت کردن
incorporate
جادادن دارای شخصیت حقوقی کردن ثبت کردن
to concern something
مربوط بودن
[شدن]
به چیزی
[ربط داشتن به چیزی]
[بابت چیزی بودن]
to watch something
مراقب
[چیزی]
بودن
[توجه کردن به چیزی]
[چیزی را ملاحظه کردن]
to stop somebody or something
کسی را یا چیزی را نگاه داشتن
[متوقف کردن]
[مانع کسی یا چیزی شدن]
[جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
to appreciate something
قدر چیزی را دانستن
[سپاسگذار بودن]
[قدردانی کردن برای چیزی]
enclose
احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
encloses
احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
enclosing
احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
relevance
1-روش ارتباط چیزی با دیگری .2-اهمیت چیزی دریک موقعیت یا فرآیند
via
حرکت به سوی چیزی یا استفاده از چیزی برای رسیدن به مقصد
push
فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
queried
پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
replacing
برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
pushes
فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
replaces
برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
replaced
برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
replace
برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
pushed
فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
query
پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
modify
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
querying
پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
queries
پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
modifies
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modifying
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
to esteem somebody or something
[for something]
قدر دانستن از
[اعتبار دادن به]
[ارجمند شمردن]
کسی یا چیزی
[بخاطر چیزی ]
establishes
1-کثیف و اثبات چیزی . 2-بیان استفاده یا مقدار چیزی
to hang over anything
سوی چیزی پیشامدگی داشتن بالای چیزی سوارشدن
control
مربوط به چیزی یا اطمینان یافتن از چیزی که بررسی میشود
covet
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
establish
1-کثیف و اثبات چیزی . 2-بیان استفاده یا مقدار چیزی
controlling
مربوط به چیزی یا اطمینان یافتن از چیزی که بررسی میشود
controls
مربوط به چیزی یا اطمینان یافتن از چیزی که بررسی میشود
to pass by any thing
از پهلوی چیزی رد شدن چیزی رادرنظرانداختن یاچشم پوشیدن
establishing
1-کثیف و اثبات چیزی . 2-بیان استفاده یا مقدار چیزی
correction
صحیح کردن چیزی تغییری که چیزی را درست میکند
covets
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
coveting
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
to regard somebody
[something]
as something
کسی
[چیزی]
را بعنوان چیزی بحساب آوردن
rate
ارزیابی میزان خوبی چیزی یا بزرگی چیزی
appreciate
بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
appreciates
بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
appreciating
بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
appreciated
بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
rates
ارزیابی میزان خوبی چیزی یا بزرگی چیزی
think nothing of something
<idiom>
فراموش کردن چیزی ،نگران چیزی بودن
extensions
طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
extension
طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
amongst
در میان
middle
میان
middles
میان
center
میان
into
در میان
cross country
میان بر
among
میان
crosscut
میان بر
through
از میان
between
میان
waistline
میان
mesocarp
میان بر
midrib
رگ میان
staggers
یک در میان
middle part
میان
diameter
میان بر
diameters
میان بر
amid
در میان
waistlines
میان
centers
میان
centre
میان
centred
میان
thru
از میان
shortcut
میان بر
middling
میان
mean line
خط میان
mongst
میان
staggering
یک در میان
mean water
میان اب
per
از میان
half back
میان
waist
میان
waists
میان
in our midst
در میان ما
in the midden of
در میان
intershoot
در میان
stagger
یک در میان
overthwart
از میان
centered
میان
omphalos
میان
changed
استفاده از چیزی به جای چیزی دیگر
changes
استفاده از چیزی به جای چیزی دیگر
change
استفاده از چیزی به جای چیزی دیگر
screw up
<idiom>
زیروروکردن چیزی ،بهم زدن چیزی
see about (something)
<idiom>
دنبال چیزی گشتن ،چیزی را چک کردن
to give up
[to waste]
something
ول کردن چیزی
[کنترل یا هدایت چیزی]
to wish for something
ارزوی چیزی راکردن چیزی را خواستن
fence
[around / between something]
حصار
[دور چیزی]
[بین چیزی]
changing
استفاده از چیزی به جای چیزی دیگر
fence
[around / between something]
نرده
[دور چیزی]
[بین چیزی]
to portray somebody
[something]
نمایش دادن کسی یا چیزی
[رل کسی یا چیزی را بازی کردن]
[کسی یا چیزی را مجسم کردن]
diaphragms
میان پرده
interpersonal
میان فردی
meddles
میان وسط
interindividual
میان فردی
of middle a
میان سال
hollow
<adj.>
میان تهی
middle aged
میان سال
navel
میان وسط
short cuts
راه میان بر
navels
میان وسط
diaphragm
میان پرده
middle-aged
میان سال
meant
میان مشترک
interposing
پا به میان گذاردن
short cut
راه میان بر
middle age
میان سال
mezzo-sopranos
میان صدا
interject
در میان اوردن
hollow
میان تهی
hollows
میان تهی
mezzo-soprano
میان صدا
interjected
در میان اوردن
mezzo soprano
میان صدا
interjecting
در میان اوردن
interjects
در میان اوردن
intervene
در میان امدن
intervened
در میان امدن
intervenes
در میان امدن
meddle
میان وسط
interposes
پا به میان گذاردن
interposed
پا به میان گذاردن
interpose
پا به میان گذاردن
via
میان راه
waist
میان تنه
waists
میان تنه
interpolations
میان یابی
interpolation
میان یابی
spotty
چنددر میان
abrogate
از میان برده
abrogates
از میان برده
midweek
میان هفته
meddled
میان وسط
cut of a corner
میان بر کردن
to gird up one's loins
میان بستن
heart wood
میان چوب
heartwood
میان چوب
to cut off a corner
میان برکردن
the means and the extremes
دو میان و دو کرانه
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com