English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 170 (8 milliseconds)
English Persian
binocular fusion در هم امیزی دید دو چشمی
Other Matches
merge در هم امیزی
syncrasy هم امیزی
confluence هم امیزی
confluences هم امیزی
merges در هم امیزی
sententiousness نصیحت امیزی
miraculousness اعجاز امیزی
riskiness مخاطره امیزی
polychromy رنگ امیزی
coloring رنگ امیزی
colouring رنگ امیزی
pigmentation رنگ امیزی
sociability مردم امیزی
oppressiveness ستم امیزی
coloration رنگ امیزی
colouration رنگ امیزی
frets رنگ امیزی کردن
binaural fusion در هم امیزی شنود دو گوش
fret رنگ امیزی کردن
offensiveness اهانت امیزی بدی
color codig رنگ امیزی با علامت
boot topping رنگ امیزی خط ابخور
color wheel گردونه رنگ امیزی
bepaint رنگ امیزی کردن
manhelper دستک رنگ امیزی
manhelper چوب رنگ امیزی
limn رنگ امیزی کردن
lay in رنگ امیزی کردن
instructiveness تعلیم امیزی بودن
flicker fusion frequency بسامد در هم امیزی سوسوها
colornig power قدرت رنگ امیزی
bovarism در هم امیزی خیال و واقعیت
pallet knife ماله رنگ امیزی
to blend colours زنگ امیزی کردن
piquancy گوشه داری طعنه امیزی
bring off به نتیجه موفقیت امیزی رسیدن
ham بطور اغراق امیزی عمل کردن
garnishing رنگ امیزی کردن برای استتار
hyperbolize بدرجه اغراق امیزی بزرگ کردن
by the holy poker سوگند شوخی امیزی است چون به انروزهای غریب ومانندان
palette لوحه سوراخ دار بیضی یامستطیل مخصوص رنگ امیزی نقاشی
palettes لوحه سوراخ دار بیضی یامستطیل مخصوص رنگ امیزی نقاشی
chiaroscuro نوعی نقاشی که فقط با سیاه روشن وبدون رنگ امیزی انجام میشود
rivaled هم چشمی
eyes چشمی
eyeing چشمی
eye چشمی
eyepiece چشمی
emulation هم چشمی
eyepieces چشمی
uniocular یک چشمی
competitions هم چشمی
becket چشمی
eying چشمی
monocular یک چشمی
rival هم چشمی
ocular چشمی
competition هم چشمی
rivalship هم چشمی
ophtalmic چشمی
rivals هم چشمی
rivaling هم چشمی
rivalling هم چشمی
rivalled هم چشمی
flemish eye چشمی بافته
half-glasses عینک یک چشمی
sight check مقابله چشمی
penuriousness تنگ چشمی
all eyes چهار چشمی
ocular lens عدسی چشمی
hawse pipe چشمی لنگر
thoroughfoot اتصال چشمی
thimble eye چشمی فلزی
vier هم چشمی کننده
eyes of the ship چشمی ناو
eye splice پیوند چشمی
emulously ازروی هم چشمی
soft eye چشمی ساده
emulous هم چشمی کننده
emulative هم چشمی کننده
metascope دوربین تک چشمی
monocular deprivation محرومیت یک چشمی
monocular vision بینایی یک چشمی
emolously از روی هم چشمی
three eyed union plate صفحه سه چشمی
entoptic درون چشمی
bridling بند چشمی
bridle بند چشمی
eye چشمی طناب
rivaled هم چشمی کننده
rivaling هم چشمی کننده
rivalling هم چشمی کننده
rivals هم چشمی کننده
rival هم چشمی کننده
optic چشمی بصری
rivalled هم چشمی کننده
vies هم چشمی کردن
vied هم چشمی کردن
vie هم چشمی کردن
bridles بند چشمی
bridled بند چشمی
eying چشمی طناب
eyes چشمی طناب
eyeing چشمی طناب
emulate هم چشمی کردن با
emulated هم چشمی کردن با
emulates هم چشمی کردن با
emulating هم چشمی کردن با
thimble چشمی فلزی
eyepieces عدسی چشمی
binocular deprivation محرومیت دو چشمی
bullring چشمی سینه
bollard eye چشمی موت
monocles عینک یک چشمی
bullrings چشمی سینه
monocle عینک یک چشمی
eyepiece عدسی چشمی
thimbles چشمی فلزی
peeping نگاه زیر چشمی
peeped نگاه زیر چشمی
outrival در هم چشمی پیش افتادن از
chock چشمی فلزی روی پل
suborbital زیر کاسه چشمی
british antilewisite نوعی پماد چشمی
runner طناب چشمی دار
runners طناب چشمی دار
reduced eye چشمی باریک شده
bull nose چشمی سینه ناو
binocular disparity ناهمخوانی دید دو چشمی
parsimoniously بزفتی باتنگ چشمی
union plate صفحه چند چشمی
peep نگاه زیر چشمی
eyebolt پیچ چشمی دار
competition هم چشمی سبقت جویی
eyes in the back of one's head <idiom> چهار چشمی پاییدن
foul house چشمی گرفته لنگر
keep up with the Joneses <idiom> چشم وهم چشمی
ophthalmic چشمی وابسته به چشم
eye bolt مهره چشمی دار
swivels چشمی خود گرد
swivelled چشمی خود گرد
swivel چشمی خود گرد
loup ذره بین چشمی
competitions هم چشمی سبقت جویی
peeps نگاه زیر چشمی
eyeplate صفحه چشمی دار
running bow line چشمی زدن به طناب
optical نشانه روی بصری چشمی
slink نظر چشمی نگاه دزدکی
slinking نظر چشمی نگاه دزدکی
external rectus عضله مستقیم برون چشمی
dip the eye وصل کردن چشمی طنابهابهم
roller clock چشمی بسته قرقره دار
slinks نظر چشمی نگاه دزدکی
To try to keep up with the joneses. چشم وهم چشمی کردن ( رقابت )
borescope ابزار چشمی برای بازرسی قطعات
To be all eyes. To watch like a hawk. چهار چشمی پاییدن ( مراقب بودن )
wall eye چشمی که سفیدی ان زیادوعنبیه ان کمرنگ باشد
fuchsin رنگ قرمز مایل به ابی که برای رنگ امیزی پشم وابریشم وچرم بکا رمیرود
fuchsine رنگ قرمز مایل به ابی که برای رنگ امیزی پشم وابریشم وچرم بکا رمیرود
stadia points تارهای فاصله سنج دردوربینهای چشمی و نقشه برداری
pelorus دستگاه سمت یاب چشمی نسبت به اجرام سماوی
eyestrings ضمائم چشمی که سابقا معتقد بودند هنگام کوری ومرگ از هم گسیخته می گردد
eyewitnesses گواهی مستقیم گواهی چشمی شاهدبرای العین
eyewitness گواهی مستقیم گواهی چشمی شاهدبرای العین
eye-witnesses گواهی مستقیم گواهی چشمی شاهدبرای العین
competes رقابت کردن با هم چشمی کردن
competed رقابت کردن با هم چشمی کردن
compete رقابت کردن با هم چشمی کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com