English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 215 (12 milliseconds)
English Persian
sympathetic nervous system دستگاه عصبی خود کار
Search result with all words
cybernetics مطالعه ومقایسه بین دستگاه عصبی خودکارکه مرکب ازمغز واعصاب میباشدبادستگاه الکتریکی ومکانیکی فرمانشناسی
nervous system دستگاه عصبی
nervous systems دستگاه عصبی
ans دستگاه عصبی خود مختار
autonomic منسوب به دستگاه عصبی خودکار
autonomic nervous system دستگاه عصبی نباتی
autonomic nervous system دستگاه عصبی خود مختار
cns دستگاه عصبی مرکزی
conceptual nervous system دستگاه عصبی فرضی
parasympathetic وابسته به دستگاه عصبی نباتی پاراسمپاتی
parasympathetic nervous system دستگاه عصبی پاراسمپاتیک
sympathetic nervous system دستگاه عصبی سمپاتیک
vegetative nervous system دستگاه عصبی نباتی
visceral nervous system دستگاه عصبی احشایی
Other Matches
neuritis التهاب یا اماس وزخم عصبی که دردناک است وسبب ناراحتی عصبی وگاهی فلج میگردد
neuralgia درد عصبی مرض عصبی
nervation ساختمان عصبی شبکه عصبی
v , series سری عوامل شیمیایی بی بو وبی رنگ عصبی سری عوامل شیمیایی عصبی
synchro دستگاه تنظیم تیر خودکارپدافند هوایی دستگاه کنترل اتش سنکرونیزه
attitude director indicator دستگاه نشان دهنده عملیات دستگاه هدایت زاویه تقرب هواپیما به باند
rawin دستگاه رادارهواسنجی دستگاه هواسنجی دیدبانی بصری مسیر بادهای طبقات بالای جو
meteorograph دستگاه ضبط پدیدههای جوی از قبیل گردباد وابر وغیره دستگاه هواشناسی
transponder فرستنده خودکار صوتی دستگاه کمک ناوبری خودکارموشک دستگاه کشف و رمزخودکار مکالمات
directional gyro indicator دستگاه ژیروسکوپ سمتی دستگاه سمت نمای ژیروسکوپی
printed دستگاه زیراکس دستگاه کپی مواد چاپی
prints دستگاه زیراکس دستگاه کپی مواد چاپی
semaphore دستگاه مخابره به وسیله پرچم دستگاه علامت ده
all mains set دستگاه جریان دائم و متناوب دستگاه اونیورسال
ac dc set دستگاه جریان دائم و متناوب دستگاه اونیورسال
print دستگاه زیراکس دستگاه کپی مواد چاپی
quad density تکنیکی به اندازه چهار برابرچگالی استاندارد یک دستگاه حافظه خاص بر روی هرواحد فضای ان دستگاه اطلاعات ثبت میکند
nervelessness بی عصبی
abnerval عصبی
engram رد عصبی
neurogram رد عصبی
neurotic عصبی
twitchy عصبی
nervous عصبی
neural عصبی
overwrought عصبی
uptight عصبی
on pins and needles <idiom> عصبی
keyed up <idiom> عصبی
compressors دستگاه فشار دستگاه متراکم کننده
equilibrator دستگاه متعادل کننده دستگاه موازنه
facsimile recorder دستگاه عکاسی رادیویی دستگاه فاسیمیل
compressor دستگاه فشار دستگاه متراکم کننده
pulmotor دستگاه تنفس مصنوعی دستگاه اکسیژن
neuralgia درد عصبی
neuritis التهاب عصبی
Relax! عصبی نشو!
shocked حمله عصبی
neurocyte یاخته عصبی
causalgia سوزش عصبی
shock حمله عصبی
interneuron داخل عصبی
interneural داخل عصبی
willies حمله عصبی
neurons یاخته عصبی
neuron یاخته عصبی
shocks حمله عصبی
ganglion غده عصبی
psychochemical agent عامل عصبی
sweat bullets/blood <idiom> عصبی بودن
nerve plexus شبکه عصبی
nerve path گذرگاه عصبی
nerve impulse تکانه عصبی
nervelessly از روی بی عصبی
neurofibril تار عصبی
nerve fibre تار عصبی
nerve ending پایانه عصبی
nerve current جریان عصبی
nerve center مرکز عصبی
nerve cell سلول عصبی
psychochemical agent گاز عصبی
nerve cell یاخته عصبی
nerve block وقفه عصبی
nerve رشته عصبی
nerves رشته عصبی
nerve deafness کری عصبی
anorexia nervosa بی اشتهایی عصبی
neural conduction رسانش عصبی
neural discharge تخلیه عصبی
neural induction القای عصبی
neural lesion ضایعه عصبی
neuroplexus شبکه عصبی
neural network شبکه عصبی
neural reverbration ارتعاش عصبی
neural satiation اشباع عصبی
neural circuit مدار عصبی
neural bond پیوند عصبی
plexus شبکه عصبی
neural arc قوس عصبی
nerve tissue بافت عصبی
lose temper <idiom> عصبی شدن
preganglionic قبل از عقده عصبی
tract دسته تار عصبی
tracts دسته تار عصبی
on edge <idiom> خیلی عصبی وخشمگین
discharges شلیک عصبی تخلیه
discharge شلیک عصبی تخلیه
bradyarthria کندگویی عصبی- ماهیچه یی
tense عصبی وهیجان زده
tensed عصبی وهیجان زده
tenser عصبی وهیجان زده
anorexic مبتلا به بی اشتهایی عصبی
tensest عصبی وهیجان زده
tensing عصبی وهیجان زده
parabiosis وقفه رسانش عصبی
reciprocal innervation تحریک عصبی تقابلی
tenses عصبی وهیجان زده
neuropsychiatric مرض روانی و عصبی
neuroblast یاخته رویانی عصبی
jittery وحشت زده و عصبی
neuroptera حشرات عصبی الجناح
hysteria هیستری حمله عصبی
commissure بافت عصبی رابط
commissural fibres رشتههای عصبی رابط
neuropsychiatric درمان روانی عصبی
neuropath دچار اختلالات عصبی
neuromuscular coordination هماهنگی عصبی- عضلانی
neurotic دچار اختلال عصبی
neurogenic دارای ریشه عصبی
nerve agent عامل شیمیایی عصبی
neurotransmitter انتقال دهنده عصبی
unipolar سلولهای عصبی یک قطبی
neurocirculatory asthenia ضعف عصبی- گردش خونی
neurogenic ایجاد کننده بافت عصبی
oxime ماده ضد اثرعامل عصبی شیمیایی
nervous عصبی مربوط به اعصاب عصبانی
tie up in knots <idiom> کسی را عصبی ونگران کردن
commissurotomy برداشتن بافت عصبی رابط
liminal وابسته به مختصرترین تحریک عصبی
dendrite شاخههای متعدد سلولهای عصبی
preganglionic وابسته به جلو عقده عصبی
psychoneural parallelism توازی نگری روانی- عصبی
peripheral device دستگاه جانبی دستگاه پیرامونی
solar plexus شبکه عصبی ناحیه زیر معده
psychoneurotic مریض مبتلا به ناراحتی عصبی وروانی
neuromuscular وابسته باعصاب و عضلات عصبی و عضلانی
psychoneurosis ناراحتی روانی در اثر حالت عصبی
gray matter ماده خاکستری بافت عصبی مغز
parasympathetic عمل کننده ماننددستگاه عصبی نباتی
magnetometer مغناطیس سنج دریایی دستگاه ولت سنج دستگاه تعیین ولتاژ جریان
If you say that to her, you will be stirring up a hornet's nest. اگر این حرف را به او بزنی، عصبی اش می کنی.
aeroneurosis اختلالات عصبی فضانوردان در اثر تحریک وهیجان
neurons رشته مغزی و ستون فقراتی یاخته عصبی
nerve bundle دسته ای از رشته عصبی [ساختمان استخوان بندی ]
nerve fascicle دسته ای از رشته عصبی [ساختمان استخوان بندی ]
neuron رشته مغزی و ستون فقراتی یاخته عصبی
performance factor ضربت عمل کرد دستگاه یابازده دستگاه عامل عمل کرددستگاه
arresting gear دستگاه کم کننده سرعت هواپیما در روی باند دستگاه مهار هواپیما
cold swaging machine دستگاه قالب و سنبه اهنگری سرد دستگاه فشاری حدیده سرد
rheostatic دستگاه تنظیم جریانهای متغیر برق دستگاه یا جعبه تنظیم مقاومت
rheostat دستگاه تنظیم جریانهای متغیر برق دستگاه یا جعبه تنظیم مقاومت
gun slide دستگاه سرسره کشو توپ دستگاه کشوی عاید و دافع توپ
cingulum bundle دسته ای از رشته عصبی در مغز [ساختمان استخوان بندی ]
to get worked up به کسی [چیزی] خو گرفتن [و بخاطرش احساساتی یا عصبی شدن]
to work oneself up به کسی [چیزی] خو گرفتن [و بخاطرش احساساتی یا عصبی شدن]
cingulum دسته ای از رشته عصبی در مغز [ساختمان استخوان بندی ]
subliminally غیر کافی برای ایجاد تحریک عصبی یا احساس
limen کمترین تحریک عصبی که برای ایجاداحساس لازم است
subliminal غیر کافی برای ایجاد تحریک عصبی یا احساس
plate milling stand مقام دستگاه فرز غلطکی مقام دستگاه نورد صفحه
transducer دستگاه گیرنده نیرو از یک دستگاه ودهنده نیرو بدستگاه دیگری
data transceiver دستگاه مبادله اطلاعات دستگاه گیرنده و فرستنده اطلاعات کامپیوتری
neural net مدل ریاضی بعضی پدیده هاکه رفتار عصبی دارند
cipher device وسیله کشف کردن و کد کردن پیامها دستگاه صفر زنی جعبه یا دستگاه رمز کردن
cassion discase تغییرات عصبی ناشی ازکاهش فشار محیط در ارتفاع بالاتر از یک یا دو اتمسفر
parkinsonism اختلال مزمن عصبی که با سختی عضلات بدن ولرزش مشخص میشود
lazy در رهگیری هوایی یعنی دستگاه یاد شده فعلا مشغول کار است یا از دستگاه یاد شده نمیتوانم استفاده کنم
laziest در رهگیری هوایی یعنی دستگاه یاد شده فعلا مشغول کار است یا از دستگاه یاد شده نمیتوانم استفاده کنم
lazier در رهگیری هوایی یعنی دستگاه یاد شده فعلا مشغول کار است یا از دستگاه یاد شده نمیتوانم استفاده کنم
dial test indicator دستگاه نشاندهنده مدرج دستگاه ازمایش کننده مدرج
units دستگاه قسمتی از یک دستگاه
unit دستگاه قسمتی از یک دستگاه
automatic search jammer دستگاه پخش پارازیت خودکاردر دستگاههای ردیابی دستگاه پخش پارازیت خودکار
computer controlled machine دستگاه با فرمان کامپیوتری دستگاه با فرمان الکترونیکی
direct access storage device اسباب حافظه با دستیابی مستقیم دستگاه با ذخیره دستیابی تصادفی دستگاه انباره دستیابی مستقیم
which transponder علامت رمزی است به معنی چه نوع دستگاه گیرنده وفرستنده رمزی روی دستگاه شناسایی دشمن و خودی پدافند هوایی یا برج مراقبت یا برج رادار شناسایی سوارشده است
column grinder دستگاه سنگ سمباده با قسمت ساکن دستگاه سنگ سمباده ستونی
intercept receiver دستگاه گیرنده مخصوص استراق سمع دستگاه استراق سمع رادیویی
insulation testing apparatus دستگاه ازمایش عایق بندی دستگاه اندزه گیری عایق بندی
antineuritic برضد اماس عصب مخاف اماس عصبی
laser linescan دستگاه تجسس هدف لیزری دستگاه مراقبت هدف لیزری
survey meter دستگاه دوزسنج تشعشع اتمی دستگاه تشعشع سنج اتمی
telephone repeater دستگاه تقویت صوت تلفنی دستگاه تقویت مکالمه تلفنی
preset vector دستگاه نشانه روی بمب خودکار دستگاه نشانه روی پیش تنظیم بمب
traversing mechanism دستگاه حرکت در سمت دستگاه سمت
declination constant زاویه انحراف دستگاه انحراف دستگاه
moving iron instrument دستگاه اندازه گیری اهن گردان دستگاه اندازه گیری اهن نرم گردان
nervous systems دستگاه پی
apparatus دستگاه
system دستگاه
instrument دستگاه
device دستگاه
plant دستگاه
plants دستگاه
utensil دستگاه
device code کد دستگاه
utensils دستگاه
nervous system دستگاه پی
devices دستگاه
team یک دستگاه
teams یک دستگاه
organ system دستگاه
units دستگاه
set دستگاه
systems دستگاه
mechanism دستگاه
mechanisms دستگاه
equipment دستگاه
installations دستگاه
installation دستگاه
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com