English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 88 (2 milliseconds)
English Persian
challenge دعوت بجنگ
challenged دعوت بجنگ
challenges دعوت بجنگ
Search result with all words
to fling down the gauntlet بجنگ تن بتن دعوت کردن
to throw down the glove بجنگ تن بتن دعوت کردن
Other Matches
to fall on بجنگ درامدن
bellicose اماده بجنگ
comatant مایل بجنگ
to wage war دست بجنگ زدن
outdare تحریک بجنگ کردن دوام اوردن دربرابر
To drag a country into war . کشوری را بجنگ کشیدن ( غالبا" بصورت جنگ تحمیلی )
embattle حاضر بجنگ شدن تحت فشار شدید قرار دادن
calling دعوت
invitation دعوت
invitations دعوت
summoned دعوت
bidding دعوت
summonsing دعوت
summonses دعوت
summonsed دعوت
summon دعوت
summons دعوت
to invite [to] دعوت کردن [به]
letter of invitation دعوت نامه
letter of invitation رقعه دعوت
to call in دعوت کردن
invitation to tender دعوت به مزایده
boarding call دعوت به بازدید
ask دعوت کردن
conference call دعوت به سخنرانی
asked دعوت کردن
convocator دعوت کننده
asking دعوت کردن
convocate دعوت کردن
asks دعوت کردن
unbidden دعوت نشده
invite دعوت کردن
callers دعوت کننده
caller دعوت کننده
invitatory متضمن دعوت
invited دعوت کردن
invitation to treat دعوت به معامله
invites دعوت کردن
invitation to treat دعوت به مذاکره
invitation to tender دعوت به مناقصه
uninvited دعوت نشده
defiance دعوت به جنگ بی اعتنایی
tender notice اگهی دعوت به مناقصه
invitee شخص دعوت شده
I am invited tonight of all nights . دعوت شدم آن هم امشب
to proffer an invitation رسما دعوت کردن
gauntlets دستکش اهنی دعوت بمبارزه
to crash in [to a party] بدون دعوت وارد شدن
to barge in بدون دعوت وارد شدن
gauntlet دستکش اهنی دعوت بمبارزه
invite to tender دعوت به مناقصه یا مزایده کردن
To cancel ( an invitation , a passport, a cheque). باطل کردن (دعوت ،گذرنامه ،چک )
rain check نوید یا قول دعوت بعدی
call a metting تعیین وقت و دعوت برای جلسه
to take a rain check [ raincheck] on an offer [American E] رد کردن درخواستی و قول دعوت بعدی
crash the gate <idiom> بی دعوت رفتن ،پابرهنه وسط پریدن
to withdraw the invitation to an event دعوت [نامه] کسی به جشنی را پس گرفتن
I'd like to ask her out. من دوست داشتم او [زن] را به بیرون دعوت کنم.
to disinvite somebody from an event دعوت [نامه] کسی به جشنی را پس گرفتن
have over <idiom> شخصی را به خانه خود دعوت کردن
I accept your invitation most gratefully . I accept your invitation and regard it as a favour . دعوت شما را با منت قبول می کنم
to bechon to a person to come اشاره بکسی کردن برای دعوت وی
gantelope باند برای دست دعوت به مبارزه
gantlope باند برای دست دعوت به مارزه
treat someone <idiom> پول کسی را پرداختن ،دعوت کردن
gatecrasher کسیکه به محفلی که در آن دعوت نشده است میرود
gatecrashers کسیکه به محفلی که در آن دعوت نشده است میرود
pax britannica اشتی که انگلیس کشورهای جنگجوربدان دعوت میکند
convoke برای تشکیل جلسه وشورایاکمیسیون دعوت کردن
raise a fuss <idiom> قول برای تکرار دعوت درتاریخی دیگر
please reply لطفا پاسخ بدهید [به دعوت نوشته شده ای]
repondez s'il vous plait [RSVP] لطفا پاسخ بدهید [به دعوت نوشته شده ای]
I fiddled afew invitation cards. باهر کلکی بود چند تا کارت دعوت گیر آوردم
master tournament مسابقه ازاد سالانه گلف بین قهرمانان دعوت شده
to ask somebody out for dinner کسی را برای شام به رستوران دعوت کرن [بیشتر دوست دختر و پسر]
call to order به حفظ انتظام دعوت کردن نظم مجلسی را برقرار کردن
propositioned پیشنهاد کردن به دعوت بمقاربت جنسی کردن
proposition پیشنهاد کردن به دعوت بمقاربت جنسی کردن
propositions پیشنهاد کردن به دعوت بمقاربت جنسی کردن
propositioning پیشنهاد کردن به دعوت بمقاربت جنسی کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
bids امر کردن دعوت کردن
bid امر کردن دعوت کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com