English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (24 milliseconds)
English Persian
implies دلالت ضمنی کردن بر
imply دلالت ضمنی کردن بر
implying دلالت ضمنی کردن بر
connote دلالت ضمنی کردن بر
Other Matches
connotation دلالت ضمنی
implicitness دلالت ضمنی
connotations دلالت ضمنی
signifying دلالت کردن بر
predicates دلالت کردن
savorŠetc دلالت کردن
signifying دلالت کردن
signifies دلالت کردن
signify دلالت کردن بر
predicated دلالت کردن
signify دلالت کردن
predicate دلالت کردن
to give evdience دلالت کردن
implicate دلالت کردن بر
implicated دلالت کردن بر
predicating دلالت کردن
implicating دلالت کردن بر
signifies دلالت کردن بر
implicates دلالت کردن بر
foreshown از پیش دلالت کردن بر
expressing دلالت کردن بر فهماندن صریح
expressed دلالت کردن بر فهماندن صریح
betoken دلالت کردن بر دال بر امری
express دلالت کردن بر فهماندن صریح
expresses دلالت کردن بر فهماندن صریح
connote اشاره ضمنی کردن
point اشاره کردن دلالت کردن متوجه کردن نکته
read between the lines <idiom> پیدا کردن مفهوم ضمنی
signification دلالت
implications دلالت
symbolization دلالت
textual implication دلالت
implication دلالت
indication دلالت
indicant دلالت کننده
denotable دلالت کردنی
denotative of دلالت کننده بر
signifier دلالت کننده
bode دلالت داشتن
connotative دلالت کننده
expessive دلالت کننده
imply دلالت داشتن
implies دلالت داشتن
indicative دلالت کننده
implying دلالت داشتن
implicative دلالت کننده
evidentiary دلالت کننده
occasional ضمنی
implied ضمنی
incidents ضمنی
implicit ضمنی
episodical ضمنی
episodic ضمنی
incident ضمنی
tacit ضمنی
circumstantial ضمنی
prime implicant عمده دلالت کننده
it savours of revenge دلالت بر انتقام میکند
connotation معنای ضمنی
accidental ضمنی عارضی
xor یای ضمنی
tacit collusion تبانی ضمنی
episode حادثه ضمنی
incidental جزئی ضمنی
acceptation tacite قبول ضمنی
subaudition فهم ضمنی
connotations معنای ضمنی
tacit consent رضای ضمنی
implicit costs هزینههای ضمنی
sufferance رضایت ضمنی
episodes حادثه ضمنی
implied مفهوم ضمنی
sufference رضایت ضمنی
implied رضایت ضمنی
subaudition ادراک ضمنی
limplied warranty ضمانت ضمنی
paralipsis افهام ضمنی
implications معنای ضمنی
imputed income درامد ضمنی
implication معنای ضمنی
circumstantial event واقعه ضمنی
cognizance تصدیق ضمنی
contextual definition تعریف ضمنی
incident حادثه ضمنی
incidents حادثه ضمنی
incidentals time زمان ضمنی
accidents تصادفی ضمنی
accident تصادفی ضمنی
impliedly به طور ضمنی
by-product محصول ضمنی
implied acceptance قبول ضمنی
implied assumpist تعهد ضمنی
implied term شرط ضمنی
implicit agreement موافقت ضمنی
by-products محصول ضمنی
tacitly بطور ضمنی
paraleipsis افهام ضمنی
implied terms شرایط ضمنی
connivance اجازه ضمنی
chartering بین افراد دلالت کند
chartered بین افراد دلالت کند
index number عددی که دلالت برحجم کند
charters بین افراد دلالت کند
charter بین افراد دلالت کند
causatively چنانکه دلالت برسبب نماید
suggestive دلالت کننده وسوسه امیز
obiter dictum بیان ضمنی و تصادفی
cross conditioning شرطی شدن ضمنی
connotative اشاره ضمنی کننده
xor gate دریچه یای ضمنی
insinuates بطور ضمنی فهماندن
insinuated بطور ضمنی فهماندن
insinuate بطور ضمنی فهماندن
an inceptive فعلی که دلالت بر اغاز کاری نماید
an inceptive verb فعلی که دلالت بر اغاز کاری نماید
tenant by sufference متصرف با رضایت ضمنی مالک
a word with a pejorative connotation واژه ای با معنای ضمنی منفی
inexplicit بطور ضمنی بدون توضیح
why i think i can هنگام کشف مطلبی دلالت برتعجب میکند
d. letter حرفی که درسالنامه دلالت برروز یک شنبه میکند
he should better to led than باید اورا دلالت کرد زور فایده ندارد
sidelights اطلاعات ضمنی وفرعی روشنایی غیر مستقیم
sidelight اطلاعات ضمنی وفرعی روشنایی غیر مستقیم
conning در DOS و 2/OS نام دستگاهی که به صفحه کلید ومونیتور دلالت داشته باشد
con در DOS و 2/OS نام دستگاهی که به صفحه کلید ومونیتور دلالت داشته باشد
cons در DOS و 2/OS نام دستگاهی که به صفحه کلید ومونیتور دلالت داشته باشد
conned در DOS و 2/OS نام دستگاهی که به صفحه کلید ومونیتور دلالت داشته باشد
equitable mortgage بدون انکه موضوع این عمل یاتاسیس صراحتا" یا منجزا"به رهن دلالت داشته باشد
Gezellig <adj.> دنج دلپذیر راحت. اشاره ضمنی به زمانی که با عزیزان بعد از چند وقت دوری میگذرانید.
novatio non presumiter تبدیل تعهد یا تبدیل مدیون نمیتواند مفروض یا ضمنی باشد
enewal of contract by tacit agreement تجدید توافق بر اساس توافق ضمنی
shadow price شبه قیمت قیمت ضمنی
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
soft-pedaled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
sterilised گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
exploit استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
sterilized گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
infringed تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
sterilize گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
infringe تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
sterilising گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
sterilises گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
withstands مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
preaches وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
withstanding مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
withstand مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
check بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
crossest تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
crosses تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
crosser تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
checked بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
cross تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
married under a contract unlimited perio زن گرفتن شوهر کردن مزاوجت کردن عروسی کردن با
correct تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
checks بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
corrects تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com