English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (10 milliseconds)
English Persian
justifiable reason دلیل موجه
Search result with all words
account دلیل موجه اقامه کردن
Other Matches
well-founded موجه
justifiable موجه
legitimized موجه کردن
legitimization موجه کردن
legitimising موجه کردن
legitimises موجه کردن
legitimised موجه کردن
primafacie موجه نما
justifiable reason علت موجه
good excuse عذر موجه
adequate reasons دلائل موجه
excusable homicide قتل موجه
legitimize موجه کردن
inexcusable غیر موجه
legitimizes موجه کردن
legitimizing موجه کردن
A valid [plaueible, acceptable] excuse. عذر موجه
Plausible excuse عذر موجه
justifiable homicides قتل باعذر موجه
justifiable homicide قتل باعذر موجه
Lsme ( flimsy , feeble ) excuse . عذر غیر موجه
unauthorized بدون عذر موجه
plausibly بطور حق بجانب یا موجه نما
an implausible excuse بهانه یا عذر غیر موجه
good معتبر موجه نسبتا" زیاد
reasonableness موجه بودن عادلانه یا مناسب بودن
proofs دلیل
demonstration دلیل
proof دلیل
symptom دلیل
rationale دلیل
demonstrations دلیل
symptoms دلیل
testimonies دلیل
rebutting evidence رد دلیل
reasonless بی دلیل
on the ground of به دلیل
uncaused بی دلیل
reasoning دلیل
expessive دلیل
disproof دلیل رد
argumentum دلیل
testimony دلیل
reason دلیل
arguments دلیل
evidence دلیل
earnest دلیل
argument دلیل
reasons دلیل
sake دلیل
objects دلیل اوردن
A telling reason . دلیل گویا
song and dance <idiom> دلیل آوردن
by impl <adv.> به این دلیل
objected دلیل اوردن
in no case به هیچ دلیل
objecting دلیل اوردن
hence <adv.> به این دلیل
by implication <adv.> به این دلیل
muniment of title دلیل سمت
comebacks دلیل قانونی
on no account به هیچ دلیل
onus probandi بار دلیل
oral evidence دلیل شفاهی
presentation of evidance ابراز دلیل
preservation of evidence تامین دلیل
proof of debt دلیل طلب
proof of laziness دلیل تنبلی
ratiocinate دلیل اوردن
rebutting evidence دلیل معارض
sign of weakness دلیل ضعف
sole argument یگانه دلیل
sole argument تنها دلیل
sole argument دلیل منحصربفرد
written evidence دلیل کتبی
comeback دلیل قانونی
the reason why دلیل اینکه
for this reason <adv.> به این دلیل
in this sense <adv.> به این دلیل
in so far <adv.> به این دلیل
insofar <adv.> به این دلیل
as a result of this <adv.> به این دلیل
for that reason <adv.> به این دلیل
object دلیل اوردن
indirect objects دلیل اوردن
as a consequence <adv.> به این دلیل
consequently <adv.> به این دلیل
in this way <adv.> به این دلیل
whereby <adv.> به این دلیل
therefore <adv.> به این دلیل
thus [therefore] <adv.> به این دلیل
as a result <adv.> به این دلیل
in consequence <adv.> به این دلیل
in this manner <adv.> به این دلیل
in this wise <adv.> به این دلیل
in this vein <adv.> به این دلیل
in this respect <adv.> به این دلیل
muniment of title دلیل مالکیت
demonstrates دلیل اوردن
demonstrated دلیل اوردن
rationalization دلیل تراشی
because of بدین دلیل
demonstrating دلیل اوردن
for reasons به چندین دلیل
floorer دلیل قاطع
clear proof دلیل واضح
conclusive evidence دلیل قاطع
justifications دلیل اوری
evidence of conformity دلیل مطابقت
justification دلیل اوری
symptoms اثر دلیل
symptom اثر دلیل
document in proof دلیل مستند
documentary evidence دلیل کتبی
hereat باین دلیل
demonstrate دلیل اوردن
clear evidence دلیل واضح
unreasonable بی دلیل زورگو
afortiori با دلیل قویتر
agument دلیل حجت
anabsurd arument دلیل نامعقول
direct objects دلیل اوردن
mainspring دلیل اصلی
get to the bottom of <idiom> دلیل اصلی را فهمیدن
This is mainly because ... دلیل اصلی آن اینست که ...
vicious circle <idiom> دلیل وتاثیری بانتیجه بد
reason دلیل وبرهان اوردن
reasons با دلیل ثابت کردن
reasons دلیل وبرهان اوردن
philosophizing فیلسوفانه دلیل اوردن
bate دلیل وبرهان اوردن
approving truth دلیل قانع کننده
bone of contention <idiom> دلیل برای جنگیدن
bring something on <idiom> دلیل افزایش سریع
reason با دلیل ثابت کردن
wherefore بچه دلیل بخاطر چه
whencesoever از هرجا بهر دلیل
there is no reason هیچ دلیل ندارد
without rime or reason بی مناسبت بی جهت بی دلیل
that does not f. این دلیل نمیشود
philosophised فیلسوفانه دلیل اوردن
philosophises فیلسوفانه دلیل اوردن
for no p reason بدون دلیل ویژه
secondhand evidence دلیل دست دوم
philosophize فیلسوفانه دلیل اوردن
philosophized فیلسوفانه دلیل اوردن
inconsequently بطور بی ربط یا بی دلیل
to stand one's ground بر سر دلیل خود ایستادن
to prove with reasons با دلیل ثابت کردن
lead proof ارائه دلیل کردن
on the impluse of the moment بیخود بدون دلیل
philosophizes فیلسوفانه دلیل اوردن
philosophising فیلسوفانه دلیل اوردن
allege دلیل اوردن ارائه دادن
alleging دلیل اوردن ارائه دادن
substantiate با دلیل ومدرک اثبات کردن
arguing دلیل اوردن استدلال کردن
manias عشق هیجان بی دلیل وزیاد
mania عشق هیجان بی دلیل وزیاد
proof is the result of evidenc دلیل نتیجه مدرک است
substantiating با دلیل ومدرک اثبات کردن
alleges دلیل اوردن ارائه دادن
substantiates با دلیل ومدرک اثبات کردن
dogmatism افهار عقیده بدون دلیل
substantiated با دلیل ومدرک اثبات کردن
to give reasons for a thing دلیل برای چیزی اوردن
argue دلیل اوردن استدلال کردن
argues دلیل اوردن استدلال کردن
the reason is manifold دلیل ان چند چیز بود
argued دلیل اوردن استدلال کردن
simperer خنده کننده بدون دلیل
fallacy دلیل سفسطه امیز استدلال غلط
indirect objects متغیر سیستم خبره در یک عمل با دلیل
object متغیر سیستم خبره در یک عمل با دلیل
direct objects متغیر سیستم خبره در یک عمل با دلیل
fallacies دلیل سفسطه امیز استدلال غلط
hidden momentum of population growth به دلیل این که یک جمعیت وسیع جوان
demonstratively با اقامه دلیل ازراه نشان دادن
for no p reason بی انکه دلیل خاصی داشته باشد
objects متغیر سیستم خبره در یک عمل با دلیل
tenterhooks <idiom> درحالت معلق یا کش دادن به دلیل نا معلومی
talking point نکته یا دلیل مهم بحث وگفتگو
objected متغیر سیستم خبره در یک عمل با دلیل
talking points نکته یا دلیل مهم بحث وگفتگو
objecting متغیر سیستم خبره در یک عمل با دلیل
Apropos of nothing, she then asked me if I was hungry. سپس او [زن] از من بی دلیل پرسید که آیا من گرسنه هستم.
principal challenger رد عضو هیات منصفه با دلیل قابل قبول
to have a bone to pick بهانه یا دلیل برای دعوایااستیضاح بدست اوردن
attachment وسیلهای که به دلیل خاصی به ماشین وصل است
non sequitur nonsensical نتیجه غیر منطقی بر نمیاید این دلیل نمیشود
peremptory undertaking تعهد خواهان باارائه دلیل در اولین جلسه بعدی دادگاه
input output bound شرایطی که در ان سرعت واحدپردازش مرکزی به دلیل عملیات ورودی و خروجی کم میشود
supervening impossibility of performance غیر ممکن شدن اجرای قراردادبه دلیل دخالت وقایع غیرمترقبه
frustrations غیر ممکن شدن اجرای قراردادبه دلیل دخالت وقایع غیرمترقبه
deny access جلوگیری از دستیابی به یک مدار یا سیستم به دلیل حجم کار بالا یا امنیتی
frustration غیر ممکن شدن اجرای قراردادبه دلیل دخالت وقایع غیرمترقبه
peremptory challenge رد عضو هیات منصفه به وسیله یکی از اصحاب دعوی بدون ذکر دلیل خاص
covering letter نامه یایادداشتی که همراه اسنادفرستاده میشود و در ان دلیل ارسال اسناد و مطالب دیگر درج میگردد
covering letters نامه یایادداشتی که همراه اسنادفرستاده میشود و در ان دلیل ارسال اسناد و مطالب دیگر درج میگردد
abrash دو رنگی شدن زمینه و حاشیه فرش به دلیل استفاده از کلاف های متفاوت پشم و یا رنگرزی نامناسب
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com