Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (29 milliseconds)
English
Persian
leave (let) well enough alone
<idiom>
دل خوش کردن به چیزی که به اندازه کافی خوب است
Other Matches
So much for theory!
<idiom>
به اندازه کافی از تئوری صحبت شد.
Enough has been said!
به اندازه کافی گفته شده!
I'm old enough to take care of myself.
من به اندازه کافی بزرگ هستم که مواضب خودم باشم.
to set measures to anything
برای چیزی اندازه یا حد معین کردن
quantize
با تئوری و فرمول صفات وکیفیت چیزی را تعیین کردن نیرو را با فرمول اندازه گیری کردن
measure
1-یافتن اندازه یا کمیت چیزی . 2-از اندازه یا کمیت خاص بودن
dimensioning
تعریف اندازه چیزی
proportion
اندازه چیزی در مقایسه با سایرین
proportions
اندازه چیزی در مقایسه با سایرین
valuing
آنچه چیزی به اندازه آن می ارزد.
values
آنچه چیزی به اندازه آن می ارزد.
value
آنچه چیزی به اندازه آن می ارزد.
proportion
اندازه چیزی در برابر با دیگران
calibrated
قطر داخلی چیزی را اندازه گرفتن
calibrates
قطر داخلی چیزی را اندازه گرفتن
calibrating
قطر داخلی چیزی را اندازه گرفتن
calibrate
قطر داخلی چیزی را اندازه گرفتن
let it rip
<idiom>
انجام بیش از اندازه چیزی ،گیرافتادن درکاری
to watch something
مراقب
[چیزی]
بودن
[توجه کردن به چیزی]
[چیزی را ملاحظه کردن]
to tax someone
[something]
بیش از اندازه بارکردن
[فشار آوردن بر]
کسی
[چیزی]
dipstick
میله یا چوبی که برای اندازه گیری عمق چیزی بکار می رود
dipsticks
میله یا چوبی که برای اندازه گیری عمق چیزی بکار می رود
processor
ساخت CPU با اندازه کلمه بزرگ با وصل کردن پلاکهای با اندازه کلمه کوچکتر به هم
well-to-do
<idiom>
پول کافی برای امرار معاش کردن
attention
توجه کافی کردن به اجرای بخشی از برنامه
attentions
توجه کافی کردن به اجرای بخشی از برنامه
to stop somebody or something
کسی را یا چیزی را نگاه داشتن
[متوقف کردن]
[مانع کسی یا چیزی شدن]
[جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
extension
طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
extensions
طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
to portray somebody
[something]
نمایش دادن کسی یا چیزی
[رل کسی یا چیزی را بازی کردن]
[کسی یا چیزی را مجسم کردن]
touch football
نوعی فوتبال با 6 یا 9 بازیگردر هر تیم که سد کردن مجازاست ولی حمله بدنی مجازنیست و فقط لمس حریف کافی است
to regard something as something
چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن
[تعبیر کردن]
lay hands upon something
جای چیزی را معلوم کردن چیزی را پیدا کردن
to see something as something
[ to construe something to be something]
چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن
[تعبیر کردن]
width
اندازه چیزی از یک طرف به طرف دیگر
to depict somebody or something
[as something]
کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن
[وصف کردن]
[شرح دادن ]
[نمایش دادن]
to appreciate something
قدر چیزی را دانستن
[سپاسگذار بودن]
[قدردانی کردن برای چیزی]
modifies
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modifying
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modify
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
decarburizing
گرم کردن اهن یا فولاد کربن تا دمای کافی برای سوختن یا اکسید شدن کربن
correction
صحیح کردن چیزی تغییری که چیزی را درست میکند
covet
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
covets
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
coveting
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
to scramble for something
هجوم کردن با عجله برای چیزی
[با دیگران کشمکش کردن برای گرفتن چیزی]
think nothing of something
<idiom>
فراموش کردن چیزی ،نگران چیزی بودن
angle
اندازه تغییرات در جهت که معمولا اندازه گردش از یک محور میباشد
angles
اندازه تغییرات در جهت که معمولا اندازه گردش از یک محور میباشد
zahn cup
محفظهای با سوراخی به اندازه معین و دقیق برای اندازه گیری ویسکوزیته سیال
If the cap fit,wear it.
<proverb>
اگر کلاه به اندازه سرت هست به سر بگذار !(لقمه به اندازه دهن بردار).
typeface
اندازه نوشتار که در واحد نقط ه اندازه گیری میشود
typefaces
اندازه نوشتار که در واحد نقط ه اندازه گیری میشود
rectified
درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
sleep on it
<idiom>
به چیزی فکر کردن ،به چیزی رسیدگی کردن
rectify
درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
rectifies
درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
see about (something)
<idiom>
دنبال چیزی گشتن ،چیزی را چک کردن
to give up
[to waste]
something
ول کردن چیزی
[کنترل یا هدایت چیزی]
analogues
نمایش و اندازه گیری دادههای عددی توسط مقادیر ممتد و متغیر فیزیکی مثل اندازه ولتاژ الکتریکی
orifice meter
روش اندازه گیری جریان سیال با گرفتن اندازه دقیق فشار قبل و بعد از یک صفحه عرضی با یک سوراخ
analogue
نمایش و اندازه گیری دادههای عددی توسط مقادیر ممتد و متغیر فیزیکی مثل اندازه ولتاژ الکتریکی
analog
نمایش و اندازه گیری دادههای عددی توسط مقادیر متغیر ممتد فیزیکی مثل اندازه ولتاژ الکتریکی
shoots
زدن با تیر پرتاب کردن اندازه گیری کردن ارتفاع خورشید
shoot
زدن با تیر پرتاب کردن اندازه گیری کردن ارتفاع خورشید
size
به اندازه کردن
sizes
به اندازه کردن
good
[sufficient]
<adj.>
کافی
sufficient
<adj.>
کافی
sufficing
<adj.>
کافی
enow
کافی
sufficient
کافی
enough
کافی
adequate
<adj.>
کافی
acceptable
<adj.>
کافی
adequate
کافی
adequate
کافی
satisfactory
<adj.>
کافی
superpurgation
بی اندازه ازکار کردن
measure
اندازه گیری کردن
vary infinitely
بی اندازه تغییر کردن
to take measures
اندازه گیری کردن
gauge=gage
اندازه کردن اشل
to a agarment to the body
جامهای را اندازه تن کردن
gage
اندازه وسیله اندازه گیری
gage
اندازه گیر اندازه گرفتن
to mind somebody
[something]
اعتنا کردن به کسی
[چیزی]
[فکر کسی یا چیزی را کردن]
reach
کافی بودن
suffices
کافی بودن
sufficing
کافی بودن
leisure
وقت کافی
inadequate
غیر کافی
scantiest
غیر کافی
scanty
غیر کافی
suffice
کافی بودن
skimping
غیر کافی
plenty of rain
باران کافی
suffice
کافی بودن
sufficient
مقدار کافی
last
[be enough]
کافی بودن
skimped
غیر کافی
Nothing more, thanks.
کافی است.
skimp
غیر کافی
run short
<idiom>
کافی نبودن
necessary and sufficient
لازم و کافی
sufficient condition
شرط کافی
inextenso
بطول کافی
scantier
غیر کافی
adequately
بقدر کافی
due care
مراقبت کافی
be sufficient
کافی بودن
be enough
کافی بودن
be adequate
کافی بودن
sufficiently
<adv.>
بقدر کافی
adequately
[sufficiently]
<adv.>
بقدر کافی
sufficient conditions
شرایط کافی
sufficed
کافی بودن
skimps
غیر کافی
size
1-تعداد حروفی که کامپیوتر به صورت افقی و عمودی میتواند نمایش دهد. 2-اندازه صفحه نمایش بر پایه اندازه بین المللی کاغذ
sizes
1-تعداد حروفی که کامپیوتر به صورت افقی و عمودی میتواند نمایش دهد. 2-اندازه صفحه نمایش بر پایه اندازه بین المللی کاغذ
burdens
بار کردن به اندازه فرفیت
to fit
برازاندن
[اندازه کردن]
جامه
margins
مشخص کردن اندازه و حاشیه
margin
مشخص کردن اندازه و حاشیه
to set a
اندازه گرفتن باطل کردن
burden
بار کردن به اندازه فرفیت
stack up
جمع کردن اندازه گرفتن
fix
می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
fixes
می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
sufficient condition
شرط کافی
[ریاضی]
inadequately
بطور غیر کافی
he is short of hands
کارگر کافی ندارد
All you have to do is to say the word.
کافی است لب تر کنی
insufficiently
بطور غیر کافی
voteless
بدون رای کافی
incompetent
غیر کافی ناشایسته
well educatd
دارای تحصیلات کافی
to have plenty of time
وقت کافی داشتن
enough
باندازهء کافی نسبتا
not a leg to stand on
<idiom>
مدرک کافی نداشتن
sufficiency
قابلیت مقدار کافی
well paid
دارای حقوق کافی
prima facie evidence
مدرک محمول بر صحت مدرکی که در صورت تکذیب یا توضیح طرف برای روشن کردن قضیه کافی باشد مدرکی که در نظر اول و پیش از بررسی بیشتر قاطع به نظر می اید
to overexert
خود را بیش از اندازه خسته کردن
meter
بامتر اندازه گیری کردن سنجیدن
meters
بامتر اندازه گیری کردن سنجیدن
metre
بامتر اندازه گیری کردن سنجیدن
to fit a dress on somebody
جامه ای را برای کسی اندازه کردن
live up to one's income
به اندازه درامد خود خرج کردن
metres
بامتر اندازه گیری کردن سنجیدن
Nothing more, thanks.
کافی است، خیلی متشکرم.
working ball
گوی با سرعت و چرخش کافی
in short supply
<idiom>
نه خیلی کافی ،کنترل از مقدار
dozing
مقدار کافی از یک دارو خوراک
dozes
مقدار کافی از یک دارو خوراک
dozed
مقدار کافی از یک دارو خوراک
doze
مقدار کافی از یک دارو خوراک
It is not deep enough.
باندازه کافی گود نیست
straw boss
[سرپرست فاقد اختیارات کافی]
overwind
بیش از اندازه کوک کردن زیاد پیچیدن
minimise
کوچک کردن پنجره برنامه به اندازه یک نشانه
caught short
<idiom>
پول کافی برای پرداخت نداشتن
adequately
باندازه کافی چنانکه تکافو نماید
underdeveloped
رشد کافی نیافته عقب افتاده
He has not enough experience for the position.
برای اینکار تجربه کافی ندارد
put the question
مذاکرات را کافی دانستن ورای گرفتن
end in itself
<idiom>
مکان کافی برای راحت بودن
underfeed
غذای غیر کافی خوردن یا دادن
he had a good supply of coal
زغال سنگ کافی ذخیره کرده
meters
اندازه گیری کردن بصورت مسجع ومقفی دراوردن
size
سایز ساختن یارده بندی کردن برحسب اندازه
metres
اندازه گیری کردن بصورت مسجع ومقفی دراوردن
metre
اندازه گیری کردن بصورت مسجع ومقفی دراوردن
sizes
سایز ساختن یارده بندی کردن برحسب اندازه
meter
اندازه گیری کردن بصورت مسجع ومقفی دراوردن
on easy street
<idiom>
پول کافی برای زندگی راحت داشتن
My tea is not cool enough to drink.
چائی ام بقدر کافی هنوز سرد نشده
halving adjustment
تنظیم نیم حبابها به منظورتراز کردن دستگاههای اندازه گیر
subliminal
غیر کافی برای ایجاد تحریک عصبی یا احساس
subliminally
غیر کافی برای ایجاد تحریک عصبی یا احساس
Is that enough to be a problem?
آیا این کافی است یک مشکل بحساب بیاید؟
Is there enough time to change trains?
آیا برای تعویض قطار وقت کافی دارم؟
make a living
<idiom>
پول کافی برای گذراندن زندگی بدست آوردن
batch
اندازه گیری و وزن کردن شن ماسه سیمان و اب برای مخلوط بتن
batches
اندازه گیری و وزن کردن شن ماسه سیمان و اب برای مخلوط بتن
The room is bare of furniture .
این اتاق خیلی لخت کردند ( مبلمان کافی ندارد )
pillows
صخره بزرگ زیر اب در عمق کافی برای جریان ارام اب
pillow
صخره بزرگ زیر اب در عمق کافی برای جریان ارام اب
to concern something
مربوط بودن
[شدن]
به چیزی
[ربط داشتن به چیزی]
[بابت چیزی بودن]
gauge
اندازه اندازه گیر
gauges
اندازه اندازه گیر
gauged
اندازه اندازه گیر
liberal gift
بخششی که نماینده رادی ونظری بلندی دهنده باشد بخشش کافی
So much for that.
<idiom>
اینقدر
[کار یا صحبت و غیره ]
کافی است درباره اش.
[اصطلاح روزمره]
bottoming reamer
وسیلهای برای میزان و بزرگ ردن سوراخ به اندازه دلخواه بدون کج کردن لبه ها
flavorings
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavoring
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavouring
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavourings
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
lyophilization
خشک کردن چیزی بوسیله منجمد کردن ان در لوله هی خالی از هوا
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com