English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 305 (14 milliseconds)
English Persian
heavier دل سنگین
heavies دل سنگین
heaviest دل سنگین
heavy دل سنگین
heavy footed دل سنگین
Search result with all words
onerous سنگین
overweight سنگین تر از حد
drag سنگین وبی روح
dragged سنگین وبی روح
drags سنگین وبی روح
tax تحمیل تقاضای سنگین
taxed تحمیل تقاضای سنگین
taxes تحمیل تقاضای سنگین
ham fisted سنگین دست
ham handed سنگین دست
ham-fisted سنگین دست
gravely بطور سنگین
lightweight آنچه سنگین نیست
lightweights آنچه سنگین نیست
heavy handed سنگین دست
heavy-handed سنگین دست
stump بیخ وبن صدای افتادن چیزسنگین سقوط باصدای سنگین
stump قطع کردن سنگین افتادن
stumped بیخ وبن صدای افتادن چیزسنگین سقوط باصدای سنگین
stumped قطع کردن سنگین افتادن
stumping بیخ وبن صدای افتادن چیزسنگین سقوط باصدای سنگین
stumping قطع کردن سنگین افتادن
stumps بیخ وبن صدای افتادن چیزسنگین سقوط باصدای سنگین
stumps قطع کردن سنگین افتادن
earnest سنگین علاقه شدید به چیزی
rumble صدای ریز و سنگین دراوردن غریدن
rumbled صدای ریز و سنگین دراوردن غریدن
rumbles صدای ریز و سنگین دراوردن غریدن
outweigh سنگین تر بودن از مهمتربودن از
outweighed سنگین تر بودن از مهمتربودن از
outweighing سنگین تر بودن از مهمتربودن از
outweighs سنگین تر بودن از مهمتربودن از
hard of hearing سنگین گوش
lug سنگین حرکت کردن
lugged سنگین حرکت کردن
lugging سنگین حرکت کردن
lugs سنگین حرکت کردن
massive سنگین
massively سنگین
dead weight کالاهای سنگین که کرایه حمل انها براساس وزن تعیین میگردد مانند ذغال سنگ واهن
dead weights کالاهای سنگین که کرایه حمل انها براساس وزن تعیین میگردد مانند ذغال سنگ واهن
laden سنگین پر
laden سنگین بار
burden سنگین بارکردن
burdens سنگین بارکردن
weightier سنگین
weightiest سنگین
weighty سنگین
pressure بار سنگین مصائب وسختیها
pressure سنگین
pressured بار سنگین مصائب وسختیها
pressured سنگین
pressures بار سنگین مصائب وسختیها
pressures سنگین
pressuring بار سنگین مصائب وسختیها
pressuring سنگین
fuller سنگین کننده
lumber چوب بری کردن سنگین حرکت کردن
lumbered چوب بری کردن سنگین حرکت کردن
lumbering چوب بری کردن سنگین حرکت کردن
lumbers چوب بری کردن سنگین حرکت کردن
exacting سنگین
heavier سنگین
heavies سنگین
heaviest سنگین
heavy سنگین
dull کند سنگین
dulled کند سنگین
duller کند سنگین
dullest کند سنگین
dulling کند سنگین
dulls کند سنگین
waterlogged سنگین
ballast سنگ و شن در ته کشتی یا بالون ریختن سنگین کردن
ballast فلز سنگین کف قایق برای حفظ تعادل
slug ضربت سنگین زدن به
slugged ضربت سنگین زدن به
slugs ضربت سنگین زدن به
sheet anchor لنگر سنگین کمر کشتی نقطه اتکاء
sheet anchors لنگر سنگین کمر کشتی نقطه اتکاء
load سنگین کردن
loads سنگین کردن
overtax مالیات سنگین بستن بر
overtax مالیات سنگین بر چیزی یاشخصی بستن
overtaxed مالیات سنگین بستن بر
overtaxed مالیات سنگین بر چیزی یاشخصی بستن
overtaxes مالیات سنگین بستن بر
overtaxes مالیات سنگین بر چیزی یاشخصی بستن
overtaxing مالیات سنگین بستن بر
overtaxing مالیات سنگین بر چیزی یاشخصی بستن
encumber سنگین کردن
encumbered سنگین کردن
encumbering سنگین کردن
encumbers سنگین کردن
slam ضربت سنگین
slammed ضربت سنگین
slamming ضربت سنگین
slams ضربت سنگین
waddle کج و سنگین راه رفتن
waddled کج و سنگین راه رفتن
Other Matches
heavy lift حمل و نقل هوایی سنگین واحد حمل و نقل هوایی سنگین
heft سنگین
high proof سنگین
hulky سنگین
cumbersome سنگین
lumpish سنگین
hefty سنگین
ponderous سنگین
heftiest سنگین
extensive سنگین
staid سنگین
unwieldy سنگین
weighted سنگین
mim سنگین
lumberingly سنگین
lumpier سنگین
saturnine سنگین
heftier سنگین
burdensome سنگین
weight ton تن سنگین
largo a سنگین
loggy سنگین
logy سنگین
stodgy سنگین
lumpy سنگین
lumpiest سنگین
navol اب سنگین
carking سنگین
cloggy سنگین
hard water اب سنگین
heavy water اب سنگین
heavy hydrogen هیدروژن سنگین
heavy industries صنایع سنگین
hard colors رنگهای سنگین
demure جدی سنگین
stodgy سنگین وکندرو
loggy سنگین در فکروحرکت
heavy industry صنایع سنگین
light heavyweight نیم سنگین
millstones بار سنگین
millstone بار سنگین
heavy metal فلز سنگین
outbalance سنگین تر بودن از
gravitate سنگین کردن
gravitated سنگین کردن
gravitates سنگین کردن
gravitating سنگین کردن
heavy drop بارریزی سنگین
heavy concrete بتن سنگین
heavy goods کالاهای سنگین
heavy artillery توپخانه سنگین
heavy armed سنگین اسلحه
heavy arm سلاح سنگین
heavy alloy الیاژ سنگین
mackinaw کت کوتاه و سنگین
heavy hended سنگین دست
naphtha بنزین سنگین
light heavy نیم سنگین
overbalance سنگین تر بودن از
heavy soil خاک سنگین
emcumber سنگین کردن
deep mourning عزاداری سنگین
d. of hearing سنگین گوش
colored crystal بلور سنگین
centrosphere سنگین کره
heavy weight سنگین وزن
heavyish کمی سنگین
behave prettily سنگین باش
high proof spirit عرق سنگین
heavy particle ذره سنگین
high polymer بسپار سنگین
high interest بهره سنگین
high dollar value سنگین قیمت
baryon ذره سنگین
incumber سنگین کردن
heavy shapes پروفیلهای سنگین
overbalanced سنگین تر بودن از
overbalances سنگین تر بودن از
overbalancing سنگین تر بودن از
clog : سنگین کردن
gravity abutment گرانپایه سنگین
clogged : سنگین کردن
clogs : سنگین کردن
grand opera اپرای سنگین
weight سنگین کردن
clump ضربه سنگین
heavy oil روغن سنگین
clumped ضربه سنگین
clumping ضربه سنگین
clumps ضربه سنگین
heavyish سنبته سنگین
overburdensome زیاد سنگین
heavyweights سنگین وزن
heavyweights بزرگ و سنگین
heavyweight سنگین وزن
heavyweight بزرگ و سنگین
heavy petroleum نفتخام سنگین
to weigh heavy سنگین بودن
to sit heavy on the stomach سنگین بودن
heavy traffic ترافیک سنگین
be off hand with someone <idiom> سر سنگین بودن
traffic congestion راهبندان سنگین
tie-up راهبندان سنگین
dense traffic ترافیک سنگین
soberly سنگین موقر
sledgehammers چکش سنگین
slugfest مسابقه سنگین
sadiron اتوی سنگین
sober سنگین موقر
preponderate سنگین تر بودن
grave موقر سنگین
graves موقر سنگین
gravest موقر سنگین
overweigh سنگین تر بودن از
overpoise سنگین تر بودن از
profound sleep خواب سنگین
to pound a long سنگین رفتن
titan crane جرثقیل سنگین
sledgehammer چکش سنگین
homely [British E] <adj.> سنگین [واژه تحقیری]
There is heavy traffic. ترافیک سنگین است.
overlade بار زیاد سنگین
heavy goods محصول صنایع سنگین
heavy goods ماشین الات سنگین
heavy machinery ماشین الات سنگین
in the case of traffic jam [congestion] هنگام راهبندان سنگین
The traffic is heavy. ترافیک سنگین است.
heavy plate ورق فلزی سنگین
lollop سنگین راه رفتن
lop sided یکسو سنگین یک سوسبک
to lie heavy on one's heart بار سنگین بر دل بودن
stowage حمل بار سنگین
sidewinder ضربت سنگین از پهلو
saraband رقص سنگین اسپانیولی
overladen زیر بار سنگین
pavan یکجور رقص سنگین
pash سقوط برف سنگین
major pieces سوارهای سنگین شطرنج
overtask کارزیاد سنگین دادن به
logy سنگین درفکر وحرکت
tympany مبالغه صدای سنگین
larrup سنگین حرکت کردن
to impose conditions با شرایط سنگین بارکردن
high rate of interest نرخ سنگین بهره
She is a dignified woman. زن سنگین وموقری است
She has become rather off hand. سایه اش سنگین شده
principal types of foot فشرده کننده آب سنگین
wain ارابه سنگین و بزرگ
onerously بطور سنگین یا شاق
trade-offs سبک و سنگین کردن
preponderance فزونی سنگین تری
squid قلاب سنگین ماهیگیری
squids قلاب سنگین ماهیگیری
slough ضربه سنگین زدن
waddling کج و سنگین راه رفتن
machetes کارد بزرگ و سنگین
trade-off سبک و سنگین کردن
trade off سبک و سنگین کردن
hulks کشتی سنگین وکندرو
clodhopper کفشهای زمخت سنگین
clodhoppers کفشهای زمخت سنگین
machete کارد بزرگ و سنگین
waddles کج و سنگین راه رفتن
aerodyne هواپیمای سنگین تر از هوا
hulk کشتی سنگین وکندرو
full and down ناو پر بار و سنگین
heavier than air aircraft هواپیمای سنگین تر از هوا
flump سنگین راه رفتن
dull of hearing دارای گوش سنگین
delibration سبک سنگین کردن
heavy piece سوار سنگین شطرنج
the army lost heavily ارتش تلفات سنگین داد
tenpins بولینگ 01 میلهای با گوی سنگین
overmasted دارای دکلهای زیادبلند یا سنگین
overtask زیاد سنگین بودن برای
unwielly سنگین گنده بد هیکل دیرجنب
change down به دنده سنگین حرکت کردن
samite پارچه زربفت ابریشمی سنگین
operator of heavy machinery اپراتور ماشین الات سنگین
heavy weapon سلاح و جنگ افزار سنگین
hoist بلند کردن وسایل سنگین
hoisted بلند کردن وسایل سنگین
hoists بلند کردن وسایل سنگین
heavy zinc coating روش کاری روی سنگین
solemnity ایین تشریفات مراسم سنگین
heavy fire team تیم اتشهای زمینی سنگین
heavy cruiser ناو زره شکن سنگین
plunge سقوط سنگین فرو بردن
nitroglycerin ترکیب روغنی سنگین بفرمول 3
plunged سقوط سنگین فرو بردن
plunges سقوط سنگین فرو بردن
heavy assault weapon جنگ افزار هجومی سنگین
avoirdupois مقیاس وزن اجناس سنگین
heavily armed مسلح به جنگ افزار سنگین
She was off hand with me today. امروز بامن سر سنگین بود ( بی اعتنا ء )
To bear heavy expenses. سرب فلز سنگین وزنی است
laggards ادم دست سنگین عقب مانده
luff قلاب مخصوص بلندکردن چیزهای سنگین
to get off easy بدون جریمه سنگین رها یافتن
hunting bow کمان بلند و سنگین برای شکار
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com