English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 123 (6 milliseconds)
English Persian
in a stew دل واپس خشمگین
Other Matches
to put oa a semblance of anger سیمای خشمگین بخود دادن خودرا خشمگین وانمودکردن
regressive واپس رو
repressed واپس رانده
stern way واپس روی
over anxious زیاد دل واپس
inquiet بی قرار دل واپس
repression واپس رانی
regressive behavior رفتار واپس رو
regression واپس روی
filial regression واپس روی تباری
to be on thorns ناراحت یادل واپس بودن
iam a for his life برای جانش دل واپس هستم
angry <adj.> خشمگین
furious <adj.> خشمگین
in a fury خشمگین
ireful [literary] <adj.> خشمگین
mad [coll.] [very angry] <adj.> خشمگین
pissed off [vulgar] <adj.> خشمگین
wrathful [literary] <adj.> خشمگین
wrathy [colloquial] <adj.> خشمگین
indignant <adj.> خشمگین
exasperating خشمگین
exasperates خشمگین
exasperated خشمگین
exasperate خشمگین
out of temper خشمگین
pissed خشمگین
wroth خشمگین
wrathful خشمگین
mad [at] <adj.> خشمگین [از]
angry [with] <adj.> خشمگین [از]
pissed off [at] [American E] <adj.> خشمگین [از]
snuffy خشمگین
snarly خشمگین
wroth [chiefly literary] <adj.> خشمگین
waxy خشمگین
irate <adj.> خشمگین
pissed [at] [American E] <adj.> خشمگین [از]
ensnaring خشمگین کردن
to fly into a rage خشمگین شدن
to fly in to passion خشمگین شدن
to lash oneself in to a fury خشمگین شدن
to f. angry خشمگین شدن
incensed خشمگین کردن
incenses خشمگین کردن
loath loth منفور خشمگین
incensing خشمگین کردن
ensnare خشمگین کردن
ensnared خشمگین کردن
ensnares خشمگین کردن
to get excited خشمگین شدن
to get one's monkey up خشمگین شدن
snarl خشمگین ساختن
snarled خشمگین ساختن
snarling خشمگین ساختن
snarls خشمگین ساختن
vext خشمگین کردن
incense خشمگین کردن
wind up to fury خشمگین کردن
to w up to fury خشمگین کردن
to put one's monkey up خشمگین کردن
to move to anger خشمگین کردن
infuriation خشمگین سازی
exasperates خشمگین کردن
exasperate خشمگین کردن
ensnarl خشمگین کردن
rabid خشمگین هار
enrages خشمگین کردن
exasperated خشمگین کردن
enraged خشمگین کردن
exasperating خشمگین کردن
enrage خشمگین کردن
boiled خشمگین شدن
indignant رنجیده خشمگین
boil خشمگین شدن
enraging خشمگین کردن
boils خشمگین شدن
he was in his tantrum خشمگین بود
to be like a red rag to a bull [British] کسی را خشمگین کردن
irritates برانگیختن خشمگین کردن
to be like waving a red flag in front of a bull [American] کسی را خشمگین کردن
anger غضب خشمگین کردن
resented رنجیدن از خشمگین شدن از
angered غضب خشمگین کردن
angering غضب خشمگین کردن
angers غضب خشمگین کردن
tar : برانگیخته خشمگین کردن
resents رنجیدن از خشمگین شدن از
irritate برانگیختن خشمگین کردن
irritated برانگیختن خشمگین کردن
resent رنجیدن از خشمگین شدن از
infuriating بسیار خشمگین کردن
to be in a fume خشمگین یارنجیده شدن
infuriates بسیار خشمگین کردن
snappish خشمگین دارای مزه بد
infuriate بسیار خشمگین کردن
tarre خشمگین کردن ازردن
to provoke a person's anger کسیرا خشمگین کردن
provokes برافروختن خشمگین کردن
resenting رنجیدن از خشمگین شدن از
to provoke a person to anger کسیرا خشمگین کردن
infuriated بسیار خشمگین کردن
provoke برافروختن خشمگین کردن
provoked برافروختن خشمگین کردن
annoy بستوه اوردن خشمگین کردن
indign فاقد شایستگی خشمگین کردن
to make somebody's blood boil <idiom> کسی را خیلی خشمگین کردن
annoyed بستوه اوردن خشمگین کردن
vex رنجه دادن خشمگین کردن
vexes رنجه دادن خشمگین کردن
to fall into a rage or passion خشمگین شدن ازجادر رفتن
vexing رنجه دادن خشمگین کردن
to lool black خشمگین یا متغیر بنظر امدن
annoys بستوه اوردن خشمگین کردن
growl خرناس کشیدن صدایی که از نای سگ خشمگین بر میاید
growled خرناس کشیدن صدایی که از نای سگ خشمگین بر میاید
growls خرناس کشیدن صدایی که از نای سگ خشمگین بر میاید
growling خرناس کشیدن صدایی که از نای سگ خشمگین بر میاید
rub someone the wrong way <idiom> خشمگین کردن با چیزی که شخص میگوید یا انجام می دهد
aggravate اضافه کردن خشمگین کردن
aggravated اضافه کردن خشمگین کردن
aggravates اضافه کردن خشمگین کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com