Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (2 milliseconds)
English
Persian
Gezellig
<adj.>
دنج دلپذیر راحت. اشاره ضمنی به زمانی که با عزیزان بعد از چند وقت دوری میگذرانید.
Other Matches
connotative
اشاره ضمنی کننده
connote
اشاره ضمنی کردن
how fare you ?
چگونه میگذرانید
innuendoes
اشاره تلویحا اشاره کردن
innuendos
اشاره تلویحا اشاره کردن
implying
اشاره داشتن بر اشاره کردن
innuendo
اشاره تلویحا اشاره کردن
imply
اشاره داشتن بر اشاره کردن
implies
اشاره داشتن بر اشاره کردن
slice
مدت زمانی که به کاربر یا برنامه یاکا در یک سیستم چندکاره اختصاص داده شود. مدت زمانی که به یک کار در سیستم اشتراک زمانی داده شود یا در سیستم چند برنامهای
slices
مدت زمانی که به کاربر یا برنامه یاکا در یک سیستم چندکاره اختصاص داده شود. مدت زمانی که به یک کار در سیستم اشتراک زمانی داده شود یا در سیستم چند برنامهای
uptime
پریود زمانی که در طول ان یک سیستم کامپیوتر فعال است یا صحیح عمل میکندیک دوره زمانی که تجهیزات بدون خرابی کار می کنند
circular
فایل دادهای که شروع و خاتمه قابل دیدن ندارد. هر موضوع به محل موضوع بعد اشاره میکند و آخرین به اولین اشاره میکند
circulars
فایل دادهای که شروع و خاتمه قابل دیدن ندارد. هر موضوع به محل موضوع بعد اشاره میکند و آخرین به اولین اشاره میکند
ppm
Position Pulse مدولاسیون یا تلفیق زمانی پالس که دران مقدار نمونه لحظهای موج موقعیت زمانی یک پالس را مدوله میکندodulation
palatable
دلپذیر
graceful
دلپذیر
handsome
دلپذیر
delightful
دلپذیر
melodious
دلپذیر
red-hot
<adj.>
دلپذیر
agreeable
دلپذیر
placable
دلپذیر
juicy
<adj.>
دلپذیر
amiable
دلپذیر
loveliest
دلپذیر
lovelier
دلپذیر
love some
دلپذیر
lief
دلپذیر
pleasantest
دلپذیر
pleasanter
دلپذیر
pleasant
دلپذیر
lovely
دلپذیر
scrumptious
دلپذیر
bonny
جذاب دلپذیر
euphony
صدای دلپذیر
gracious
مهربان دلپذیر
agreeably
بطور دلپذیر
mellowed
دلپذیر مهربان
adorably
بطور دلپذیر
mellowing
دلپذیر مهربان
mellows
دلپذیر مهربان
mellow
دلپذیر مهربان
nicer
دلپذیر مطلوب
nicest
دلپذیر مطلوب
nice
دلپذیر مطلوب
kindly
دلپذیر ملایم
assembly
1-زمانی که طول می کشد تا برنامه اسمبلی یک برنامه را ترجمه کند. 2-زمانی که اسمبلر برنامه را از زبان اسمبلی به کد ماشین تبدیل میکند
implied
ضمنی
incident
ضمنی
implicit
ضمنی
episodical
ضمنی
circumstantial
ضمنی
tacit
ضمنی
occasional
ضمنی
incidents
ضمنی
episodic
ضمنی
melodic
دلپذیر خوش اهنگ
euphonic
خوش صدا دلپذیر
euphonious
خوش صدا دلپذیر
luscious
دلپذیر شهوت انگیز
connotation
معنای ضمنی
connotation
دلالت ضمنی
acceptation tacite
قبول ضمنی
incidental
جزئی ضمنی
episodes
حادثه ضمنی
connotations
دلالت ضمنی
tacitly
بطور ضمنی
by-product
محصول ضمنی
incident
حادثه ضمنی
by-products
محصول ضمنی
implied
رضایت ضمنی
implied
مفهوم ضمنی
connotations
معنای ضمنی
sufferance
رضایت ضمنی
incidents
حادثه ضمنی
tacit consent
رضای ضمنی
impliedly
به طور ضمنی
implicit costs
هزینههای ضمنی
contextual definition
تعریف ضمنی
implied acceptance
قبول ضمنی
paralipsis
افهام ضمنی
paraleipsis
افهام ضمنی
episode
حادثه ضمنی
incidentals time
زمان ضمنی
limplied warranty
ضمانت ضمنی
imputed income
درامد ضمنی
implicit agreement
موافقت ضمنی
implicitness
دلالت ضمنی
implied assumpist
تعهد ضمنی
implied term
شرط ضمنی
implied terms
شرایط ضمنی
cognizance
تصدیق ضمنی
accident
تصادفی ضمنی
xor
یای ضمنی
subaudition
فهم ضمنی
subaudition
ادراک ضمنی
accidents
تصادفی ضمنی
connivance
اجازه ضمنی
sufference
رضایت ضمنی
implication
معنای ضمنی
implications
معنای ضمنی
accidental
ضمنی عارضی
circumstantial event
واقعه ضمنی
tacit collusion
تبانی ضمنی
prettiest
بطور دلپذیر قشنگ کردن
bonhomie
خوش خلقی ورفتار دلپذیر
prettier
بطور دلپذیر قشنگ کردن
pretty
بطور دلپذیر قشنگ کردن
seemly
خوش منظر بطور دلپذیر
prettify
بطور دلپذیر قشنگ کردن
insinuate
بطور ضمنی فهماندن
xor gate
دریچه یای ضمنی
implies
دلالت ضمنی کردن بر
insinuates
بطور ضمنی فهماندن
implying
دلالت ضمنی کردن بر
insinuated
بطور ضمنی فهماندن
imply
دلالت ضمنی کردن بر
connote
دلالت ضمنی کردن بر
cross conditioning
شرطی شدن ضمنی
obiter dictum
بیان ضمنی و تصادفی
to be congenial to somebody
[things]
برای کسی دلپذیر بودن
[اشیا]
tenant by sufference
متصرف با رضایت ضمنی مالک
read between the lines
<idiom>
پیدا کردن مفهوم ضمنی
a word with a pejorative connotation
واژه ای با معنای ضمنی منفی
inexplicit
بطور ضمنی بدون توضیح
grail
دوری
celestial lonitude
دوری
distances
دوری
improbability
دوری
periodic
دوری
distance
دوری
dishes
دوری
farness
دوری
periodicity
دوری
patera
دوری
paten
دوری
dish
دوری
inaccessibility
دوری
cyclical
دوری
serial
دوری
separation
دوری
serials
دوری
remoteness
دوری
separations
دوری
rotation
دوری
recurring
دوری
inverisimilitude
دوری
avoids
دوری کردن از
avoiding
دوری کردن از
cyclic graph
گراف دوری
avoided
دوری کردن از
that far
بان دوری
avoid
دوری کردن از
declination
دوری ازمحوراصلی
turning away
دوری واجتناب
encyclic
عمومی دوری
dory defence
دفاع دوری
patellar
دوری وار
shun
دوری واجتناب
shunned
دوری واجتناب
shunning
دوری واجتناب
to back out
[of]
دوری کردن
[از]
eccentricities
دوری از مرکز
eccentricity
دوری از مرکز
shuns
دوری واجتناب
separates
مفارقت دوری
circular reasoning
استدلال دوری
to keep one's d.
دوری کردن
circular flow
جریان دوری
circular definition
تعریف دوری
to keep one's distance
دوری جستن
rangefinders
دوری یاب
keep off
دوری کردن
aviod
دوری کردن از
to keep at arms length
دوری کردن از
serial correlation
همبستگی دوری
remotion
حرکت دوری
to give wide berth to
دوری کردن از
separate
مفارقت دوری
separated
مفارقت دوری
recurring decimals
اعشار دوری
to fight shy of
دوری کردن از
sidelight
اطلاعات ضمنی وفرعی روشنایی غیر مستقیم
sidelights
اطلاعات ضمنی وفرعی روشنایی غیر مستقیم
cyclic group
گروه دوری
[ریاضی]
back out
دوری کردن از موج
circular flow of income
جریان دوری درامد
He is distantly related to us .
نسبت دوری با ما دارد
to avoid something
دوری کردن از
[چیزی]
to keep the peace
از جنگ دوری کردن
to distance
[dissociate]
oneself from
دوری
[قطع همکاری]
کردن از
He is distantly related to me .
بامن نسبت دوری دارد
eluded
طفره زدن دوری کردن از
elusive
کسی که ازدیگران دوری میکند
elude
طفره زدن دوری کردن از
abduction
دوری از مرکز بدن قیاسی
eluding
طفره زدن دوری کردن از
buttress spacing
دوری محورهای پشت بندها
eludes
طفره زدن دوری کردن از
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com