English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 211 (33 milliseconds)
English Persian
To maki faces. دهن کجی کردن ( ادا در آوردن )
Search result with all words
To cut down expenses . خرج را کم کردن ( مخارج راپایین آوردن )
To take something to pieces. دل وروده چیزی را در آوردن ( اوراق کردن )
To crane ones neck . گردن کشیدن (دراز کردن بیرون آوردن )
rack one's brains <idiom> سخت فکر کردن یاچیزی را بخاطر آوردن
take something into account <idiom> بخاطر آوردن وتصمیم گیری کردن
to push your luck [British English] to press your luck [American English] زیاده روی کردن [شورکاری را در آوردن] [اصطلاح مجازی]
to go away ترک کردن برای رفتن و آوردن چیزی
to go to ترک کردن برای رفتن و آوردن چیزی
to dig up با به هم زدن [جستجو کردن] از خاک در آوردن
It is formed by alternatively lifting and lowering one warp thread across one weft thread این است که توسط روش دیگر بلند کردن و پایین آوردن موضوع یکی پیچ و تاب در سراسر یک موضوع پود تشکیل
Other Matches
Yo be down one ones luck. to have a run of bad luck بد آوردن
song and dance <idiom> دلیل آوردن
actualise [British] به اجرا در آوردن
to bring something آوردن چیزی
to get [hold of] something آوردن چیزی
To phrase. به عبارت در آوردن
To take into account (consideration). بحساب آوردن
gain به دست آوردن
it never rains but it pours <idiom> چپ و راست بد آوردن
To cite an example . مثال آوردن
To bring into existence . بوجود آوردن
gain بدست آوردن
gained بدست آوردن
tough break <idiom> بدبیاری آوردن
To cry out . فریاد بر آوردن
gains بدست آوردن
To show a deficit . To run short . کسر آوردن
holdout دوام آوردن
receive به دست آوردن
realize به دست آوردن
play-acted ادا در آوردن
play-acting ادا در آوردن
procure به دست آوردن
obtain به دست آوردن
play-acts ادا در آوردن
attenuation بدست آوردن
get به دست آوردن
put into effect به اجرا در آوردن
find به دست آوردن
conciliate به دست آوردن
play-act ادا در آوردن
step به دست آوردن
make something happen به اجرا در آوردن
holdouts دوام آوردن
carry out به اجرا در آوردن
wring به دست آوردن
woo به دست آوردن
come by <idiom> بدست آوردن
win به دست آوردن
carry into effect به اجرا در آوردن
abrade سر غیرت آوردن
take به دست آوردن
to bring the water to the boil آب را به جوش آوردن
compass به دست آوردن
carry ineffect به اجرا در آوردن
acquire بدست آوردن
acquire به دست آوردن
fall on feet <idiom> شانس آوردن
put ineffect به اجرا در آوردن
achieve به دست آوردن
to bring to the [a] boil به جوش آوردن
implement به اجرا در آوردن
vasbyt تاب آوردن
actualize به اجرا در آوردن
put inpractice به اجرا در آوردن
to live through something تاب چیزی را آوردن
put one's finger on something <idiom> کاملابه خاطر آوردن
nose down <idiom> پایین آوردن دماغه
To stir the nation to action. ملت را بحرکت در آوردن
write up <idiom> مقامی را به حساب آوردن
to disgrace oneself خفت آوردن بر خود
To produce a witness. دردادگاه شاهد آوردن
To seek refuge ( shelter). پناه آوردن ( بردن )
retakes دوباره به دست آوردن
retaken دوباره به دست آوردن
retake دوباره به دست آوردن
to bring to the same plane [height] به یک صفحه [بلندی] آوردن
take back <idiom> ناگهانی بدست آوردن
drive someone round the bend <idiom> جان کسی را به لب آوردن
turn (someone) on <idiom> به هیجان آوردن شخصی
retaking دوباره به دست آوردن
To score points. امتیاز آوردن ( ورزش )
To mimic someone. ادای کسی را در آوردن
to run into debt قرض بالا آوردن
in luck <idiom> خوش شانسی آوردن
in for <idiom> مطمئن بدست آوردن
to obtain something بدست آوردن چیزی
to give somebody an appetite کسی را به اشتها آوردن
to take something into account چیزی را در حساب آوردن
To go too far . To exceed the limit . To overexend oneself . از حد گذراندن ( شورش را در آوردن )
to get [hold of] something بدست آوردن چیزی
To put someone on his mettle . To rouse someone . کسی را سر غیرت آوردن
to bring something بدست آوردن چیزی
push someone's buttons <idiom> کفر کسی را در آوردن
eke out <idiom> به سختی بدست آوردن
to bring back memories خاطره ها را به یاد آوردن
luck out <idiom> خوش شانسی آوردن
metaphraze به عبارت دیگر در آوردن
gun for something <idiom> بازحمت بدست آوردن
To process and treat something . چیزی راعمل آوردن
To play the drunk . To start a drunken row. مست بازی در آوردن
to bring something گیر آوردن چیزی
play up to someone <idiom> با چاپلوسی سودبدست آوردن
to serve something غذا [چیزی] آوردن
to set the clock forward ساعت را جلو آوردن
to get [hold of] something گیر آوردن چیزی
to buoy something [up] چیزی را بالا روی آب آوردن
To obtain the desired result . نتیجه مطلوب را بدست آوردن
to count for lost از دست رفته بحساب آوردن
to bring somebody before the judge کسی را در حضور قاضی آوردن
to buoy something [up] چیزی را به میزان بالا آوردن
collecting بدست آوردن یا دریافت داده
gain the ear <idiom> رگ خواب کسی را به دست آوردن
To know someone blind spots. رگ خواب کسی را بدست آوردن
parenting پس انداختن و بار آوردن فرزند
collects بدست آوردن یا دریافت داده
rack one's brains <idiom> به مغز خود فشار آوردن
To turn (apple)to someone. به کسی رو آوردن ( متوسل شدن )
captures عمل بدست آوردن داده
stick it out <idiom> طاقت آوردن ،ادامه دادن
capture عمل بدست آوردن داده
give someone a good run for her money <idiom> رقابت شدید به وجود آوردن
sound an alarm زنگ خطر را به صدا در آوردن
to get something to somebody برای کسی چیزی را آوردن
capturing عمل بدست آوردن داده
To make ( find , get ) an opportunity . فرصت ( فرصتی ) بدست آوردن
To hit a wining streak. شانس آوردن ( درقمار وغیره )
to overexert زیاد به خود فشار آوردن
To bring someone to his senses کسی راسر عیل آوردن
To draw someone out. To pump someone. از کسی حرف در آوردن ( کشیدن )
He felt sick,. he fell I'll. حال کسی را جا آوردن ( با کتک )
in order to <idiom> اعتماد شخص را بدست آوردن
ring a bell <idiom> یک مرتبه موضوعی را به خاطر آوردن
play down <idiom> ارزش چیزی را پایین آوردن
collect بدست آوردن یا دریافت داده
round up <idiom> گرد هم آوردن ،جمع آوری
To deliver (strike) a blow ضربه زدن ( وارد آوردن )
to bring the matter before a court [the judge] دعوایی را در حضور قاضی آوردن
To hold an official inquiry. تحقیق رسمی بعمل آوردن
make good <idiom> بوجود آوردن چیزی درست دربیاد
analysis بدست آوردن اطلاعات و نتایج از داده
to get somebody on the phone <idiom> کسی را پشت تلفن گیر آوردن
lose out <idiom> بد شانسی آوردن ،مقام نیاوردن ،باختن
to launch a product with much fanfare کالایی را با هیاهو به صحنه نمایش آوردن
To put it in black and white . To commit some thing to paper . روی کاغذ آوردن ( کتبی و رسمی )
to stand the test of time برای مدت زیاد دوام آوردن
to stand the test برای مدت زیاد دوام آوردن
keep the wolf from the door <idiom> نان بخور و نمیری گیر آوردن
brains مغز کسی را در آوردن بقتل رساندن
to have breakfast brought to your room ناشتا را به اتاقتان [در هتل] آوردن [بیاورند]
bring up <idiom> معرفی چیزی برای بحث (مذاکره)آوردن
to make somebody's blood boil <idiom> خون کسی را به جوش آوردن [اصطلاح مجازی]
To drive someone up the wall. کسی رابتنگ آوردن (تحت فشار مالی )
to get a good return on an investment بازده سودمندی در سرمایه گذاریی بدست آوردن
learning curve نمایش گرافیکی بدست آوردن دانش در زمان
to push for an answer [in reference to something] برای پاسخ فشار آوردن [در رابطه با چیزی]
gets دستور بدست آوردن رکورد از فایل یا پایگاه داده
copper mordant دندانه سولفات مس جهت بوجود آوردن رنگ سبز
get دستور بدست آوردن رکورد از فایل یا پایگاه داده
make a living <idiom> پول کافی برای گذراندن زندگی بدست آوردن
to tax someone [something] بیش از اندازه بارکردن [فشار آوردن بر] کسی [چیزی]
go-getter <idiom> شخصی کار میکند برایبدست آوردن موقعیتی بهتر
to pull [British E] / make [American E] a face شکلک در آوردن [به خاطر قهر بودن] [اصطلاح روزمره]
to handle something چیزی را تحت کنترل آوردن [وضعیتی یا گروهی از مردم]
getting دستور بدست آوردن رکورد از فایل یا پایگاه داده
adjustable split die وسیله ای برای در آوردن دنده یا روزه در سطح خارجی اجسام
To move heaven and earth. زمین وزمان را بحرکت در آوردن ( بهر اقدامی دست زدن )
scans بررسی تصویر یا شی یا لیستی از موضوعات برای بدست آوردن داده مشروح آن
scanned بررسی تصویر یا شی یا لیستی از موضوعات برای بدست آوردن داده مشروح آن
scan بررسی تصویر یا شی یا لیستی از موضوعات برای بدست آوردن داده مشروح آن
distribute عمل بدست آوردن اطلاع از داده هایی که در محلهای مختلف قرار دارند
distributes عمل بدست آوردن اطلاع از داده هایی که در محلهای مختلف قرار دارند
distributing عمل بدست آوردن اطلاع از داده هایی که در محلهای مختلف قرار دارند
MIP mapping روش محاسبه پیکس ها در یک تصور برای بدست آوردن فاصله شی از دید بیننده
images سیستم الکترونیکی یا کامپیوتری پردازش تصویر و بدست آوردن اطلاعات تصویر
image [سیستم الکترونیکی یا کامپیوتری پردازش تصویر و بدست آوردن اطلاعات تصویر]
to regard somebody [something] as something کسی [چیزی] را بعنوان چیزی بحساب آوردن
DEFRAG در DOS-MS ابزار از حالت پراکندگی در آوردن در DOS-MS
sample size بیتی استفاده میشود. بدست آوردن اندازهای از سیگنال که برای تامین اطلاعات درباره سیگنال به کار می رود
procedural زبان برنامه نویسی سطح بالا که برنامه نویس عملیات لازم را برای بدست آوردن نتیحه وارد میکند
import 1-آوردن چیزی از خارج سیستم . 2-تبدیل فایل ذخیره شده در یک قالب به قالب پیش فرض که توسط برنامه استفاده میشود
imported 1-آوردن چیزی از خارج سیستم . 2-تبدیل فایل ذخیره شده در یک قالب به قالب پیش فرض که توسط برنامه استفاده میشود
importing 1-آوردن چیزی از خارج سیستم . 2-تبدیل فایل ذخیره شده در یک قالب به قالب پیش فرض که توسط برنامه استفاده میشود
constant ROM-DC که با سرعت مشخصی می چرخد اندازه هر یک از فریمهای داده روی دیسک برای بدست آوردن یک داده با قاعده برای خارج شدن یک فریم در ثانیه تغییر میکند
constants ROM-DC که با سرعت مشخصی می چرخد اندازه هر یک از فریمهای داده روی دیسک برای بدست آوردن یک داده با قاعده برای خارج شدن یک فریم در ثانیه تغییر میکند
symmetrical compression سیستم فشرده سازی که همان توان پردازش و زمان را برای فشرده سازی و از حالت فشرده در آوردن تصویر نیاز دارد
document نرم افزاری که به کاربر امکان بدست آوردن و ذخیره متن چاپ شده به صورت دیجیتالی میدهد و معمولاگ همراه با اسکنر و رسانه با فرفیت ذخیره سازی بالا مثل ROM-CD قابل ضبط می آید
documenting نرم افزاری که به کاربر امکان بدست آوردن و ذخیره متن چاپ شده به صورت دیجیتالی میدهد و معمولاگ همراه با اسکنر و رسانه با فرفیت ذخیره سازی بالا مثل ROM-CD قابل ضبط می آید
documented نرم افزاری که به کاربر امکان بدست آوردن و ذخیره متن چاپ شده به صورت دیجیتالی میدهد و معمولاگ همراه با اسکنر و رسانه با فرفیت ذخیره سازی بالا مثل ROM-CD قابل ضبط می آید
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com