English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (35 milliseconds)
English Persian
circuit دورچیزی گشتن درمداری سفر کردن
circuits دورچیزی گشتن درمداری سفر کردن
Other Matches
encircle دورچیزی گشتن دربرداشتن
encircled دورچیزی گشتن دربرداشتن
encircles دورچیزی گشتن دربرداشتن
encircling دورچیزی گشتن دربرداشتن
enveloping دورچیزی راگرفتن
enveloped دورچیزی راگرفتن
envelop دورچیزی راگرفتن
envelops دورچیزی راگرفتن
enlace دورگرفتن حلقه زدن دورچیزی گرفتارکردن
goggling چپ نگاه کردن گشتن
goggled چپ نگاه کردن گشتن
goggle چپ نگاه کردن گشتن
to search گشتن [جستجو کردن]
forage پی علف گشتن کاوش کردن
foraged پی علف گشتن کاوش کردن
forages پی علف گشتن کاوش کردن
foraging پی علف گشتن کاوش کردن
to seek a position جستجوی کاریامقامی کردن پی کاری گشتن
to outflank an army گرد سپاهی گشتن و از پهلوبدان تاخت کردن
see about (something) <idiom> دنبال چیزی گشتن ،چیزی را چک کردن
roam گشتن
strangle ول گشتن
roamed گشتن
putter ول گشتن
swivels گشتن
to poke a bout ول گشتن
to muck a bout ول گشتن
swivelled گشتن
to knock about ول گشتن
to go about گشتن
To loaf about . To loiter . ول گشتن
swivel گشتن
puttered ول گشتن
seeks گشتن
roaming گشتن
to fool about ول گشتن
roams گشتن
go about گشتن
searchingly گشتن
searches گشتن
searched گشتن
hang around ول گشتن
search گشتن
slosh ول گشتن
puttering ول گشتن
putters ول گشتن
sloshes ول گشتن
seeking گشتن
seek گشتن
sloshing ول گشتن
seach گشتن
to wait one's leisure پی فرصت گشتن
trundling گشتن چرخیدن
to rev up تند گشتن
to search for anything پی چیزی گشتن
to turn round دور گشتن
to look for work پی کار گشتن
to look for anything چیزی گشتن
puttering مهمل گشتن
fossick خوب گشتن
putters مهمل گشتن
orbit بدورمداری گشتن
orbited بدورمداری گشتن
putter مهمل گشتن
orbits بدورمداری گشتن
to draw blank گشتن وچیزی
to fish in troubled waters پی بازاراشفته گشتن
circumvolve دور گشتن
circumambulate بدورچیزی گشتن
grow شدن گشتن
grows شدن گشتن
turn گشتن چرخیدن
ranksack خوب گشتن
puttered مهمل گشتن
To adore (dote on) someone. دورکسی گشتن
trundles گشتن چرخیدن
trundle گشتن چرخیدن
turns گشتن چرخیدن
To look for a pretext ( an excuse ). پی بهانه گشتن
trolls گشتن سراییدن
trundled گشتن چرخیدن
idlest ازاد گشتن
idles ازاد گشتن
idled ازاد گشتن
idle ازاد گشتن
troll گشتن سراییدن
trundl غلتیدن گشتن
to prospect [for] گشتن [بدنبال]
traipsed سرگردان بودن ول گشتن
grope در تاریکی پی چیزی گشتن
groped در تاریکی پی چیزی گشتن
groping در تاریکی پی چیزی گشتن
prowl درپی شکار گشتن
gropes در تاریکی پی چیزی گشتن
ask for trouble <idiom> دنبال دردسر گشتن
look (someone) up <idiom> به دنبال کسی گشتن
pound the pavement <idiom> دنبال کار گشتن
scrounge around <idiom> درپی چیزی گشتن
slue بدور محورثابتی گشتن
traipse سرگردان بودن ول گشتن
grabble با دست پی چیزی گشتن
traipses سرگردان بودن ول گشتن
traipsing سرگردان بودن ول گشتن
hang about گشتن پرسه زدن
go گشتن رواج داشتن
goes گشتن رواج داشتن
prowled درپی شکار گشتن
rolls غلت خوردن گشتن
rolled غلت خوردن گشتن
orbs بدور چیزی گشتن
roll غلت خوردن گشتن
orb بدور چیزی گشتن
to hang about گشتن معطل شدن
to grope for anything درتاریکی پی چیزی گشتن
prowling درپی شکار گشتن
prowls درپی شکار گشتن
revved تند گشتن دور برداشتن
orbs بدور مدار معینی گشتن
revs تند گشتن دور برداشتن
rev تند گشتن دور برداشتن
swirls گشتن باعث چرخش شدن
to patrol a town برای پاسبانی دورشهر گشتن
rummage بهم زدن خوب گشتن
look (something) up <idiom> به دنبال کلمهای (دردیکشنری)گشتن
rummages بهم زدن خوب گشتن
swirling گشتن باعث چرخش شدن
swirled گشتن باعث چرخش شدن
rummaging بهم زدن خوب گشتن
revving تند گشتن دور برداشتن
rotates دور محور خود گشتن
swirl گشتن باعث چرخش شدن
rotate دور محور خود گشتن
sinecures وفیفه گرفتن وول گشتن
sinecure وفیفه گرفتن وول گشتن
pivoted روی پاشنه گشتن چرخیدن
pivots روی پاشنه گشتن چرخیدن
orb بدور مدار معینی گشتن
rummaged بهم زدن خوب گشتن
pivot روی پاشنه گشتن چرخیدن
to always look for things to find fault with همیشه دنبال یک ایرادی گشتن
rotated دور محور خود گشتن
to grabble for anything چهاردست وپاشدن وپی چیزی گشتن
backing up the wrong tree <idiom> [دنبال چیزی در جای اشتباهی گشتن]
to search [for] [someone] دنبال [کسی] گشتن [ برای مثال پلیس]
A tale never loses in the telling . <proverb> یک یکایت هرگز با نقل گشتن کاسته نگردد.
It take one hour there and back. رفتن وبر گشتن ( رفت وبرگشت ) یکساعت طول می کشد
snooping بدنبال متخلفین قانون گشتن مخفیانه تحقیقات بعمل اوردن جستجو کننده
snooped بدنبال متخلفین قانون گشتن مخفیانه تحقیقات بعمل اوردن جستجو کننده
snoop بدنبال متخلفین قانون گشتن مخفیانه تحقیقات بعمل اوردن جستجو کننده
snoops بدنبال متخلفین قانون گشتن مخفیانه تحقیقات بعمل اوردن جستجو کننده
straggled سرگردان شدن یا بودن متفرق شدن ول گشتن
straggle سرگردان شدن یا بودن متفرق شدن ول گشتن
straggling سرگردان شدن یا بودن متفرق شدن ول گشتن
straggles سرگردان شدن یا بودن متفرق شدن ول گشتن
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
soft-pedalling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com