English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (9 milliseconds)
English Persian
moon blind دچار اماس نوبتی
Other Matches
moon blindness اماس نوبتی در چشم اسب
iritic دچار اماس عنبیه
phlebitic دچار اماس جدار ورید
parotitic دچار اماس در غده بنا گوشی
antineuritic برضد اماس عصب مخاف اماس عصبی
appendicitis اماس ضمیمه روده اماس اپاندیس
typic نوبتی
serial نوبتی
periodic نوبتی
paroxysmal نوبتی
serials نوبتی
periodical نوبتی
tyupical نوبتی
henotheism توحید نوبتی
serials نوبتی ردهای
rotational post شغل نوبتی
serial نوبتی ردهای
consecutive climbing صعود نوبتی
intermittent نوبهای نوبتی
serial access دستیابی نوبتی
serializer نوبتی کننده
serial tranmission مخابره نوبتی
serial subtractor کاهشگر نوبتی
serial storage انباره نوبتی
serial processing پردازش نوبتی
serial printer چاپگر نوبتی
serial operation عمل نوبتی
shift نوبتی استعداد
shifted نوبتی استعداد
shifts نوبتی استعداد
serial feeding تغذیه نوبتی
serial computer کامپیوتر نوبتی
serial adder افزایشگر نوبتی
rotation تعویض نوبتی یکانها یا افراد
serializes نوبتی کردن پیاپی ساختن
serialised نوبتی کردن پیاپی ساختن
serialises نوبتی کردن پیاپی ساختن
serialising نوبتی کردن پیاپی ساختن
serialize نوبتی کردن پیاپی ساختن
serialized نوبتی کردن پیاپی ساختن
serializing نوبتی کردن پیاپی ساختن
squads گروه 5 نفری تیراندازان در مسابقه نوبتی
squad گروه 5 نفری تیراندازان در مسابقه نوبتی
pacer شریک نوبتی بازیگروقتی که شرکت کننده کم باشد
rotating unit یکان در حال تعویض یاچرخش نوبتی بین پستها
paced شریک نوبتی بازیگر بودن بدون گرفتن امتیاز و تنها برای استراحت دادن به او
pace شریک نوبتی بازیگر بودن بدون گرفتن امتیاز و تنها برای استراحت دادن به او
paces شریک نوبتی بازیگر بودن بدون گرفتن امتیاز و تنها برای استراحت دادن به او
afoul دچار
stricken دچار
stricken with fever دچار تب
seizes دچار حمله
consumptives دچار مرض سل
consumptive دچار مرض سل
seize دچار حمله
hungriest دچار گرسنگی
hungrier دچار گرسنگی
vertiginous دچار سرگیجه
wind broken دچار پربادی
hysterical دچار هیستری
hysterical دچار تپاکی
hysterically دچار هیستری
insomnious دچار بیخوابی
catch دچار شدن به
cropsick دچار رودل
neuralgic دچار درداعصاب
bitten with الوده دچار
seized دچار حمله
measled دچار سرخجه
agonist دچار اضطراب
agonist دچار کشمکش
dysenteric دچار زحیر
snow bound دچار برف
strangurious دچار چکمیزک
dizzy دچار دوران سر
embroils دچار کردن
hysterically دچار تپاکی
hydrocephalic دچار استسقای سر
strikebound دچار اعتصاب
perverted دچار ضلالت
embroil دچار کردن
embroiled دچار کردن
in queer street دچار رسوایی
hungry دچار گرسنگی
hydrocephalous دچار استسقای سر
embroiling دچار کردن
serpiginous دچار زرد زخم
embroiled in war دچار یا گرفتار جنگ
feel the pinch <idiom> دچار بی پولی شدن
mycotic دچار ناخوشی قارچی
necrotic دچار غانقرایایا فساداستخوان
neurotic دچار اختلال عصبی
troubles دچار کردن اشفتن
pellagrous دچار ناخوشی که در بالااشاره شد
neuropath دچار اختلالات عصبی
porriginous دچار سعفی یا کچلی
to fall into دچار [حالتی] شدن
rhematicky دچار باد مفاصل
to get into دچار [حالتی] شدن
thunderstrike دچار صاعقه شدن
thunderstrike دچار رعدوبرق شدن
convulsed دچار تشنج کردن
troubling دچار کردن اشفتن
plague دچار طاعون کردن
trouble دچار کردن اشفتن
understaffed دچار کمبود کارمند
To get into difficulties. دچار اشکال شدن
bulimious دچار جوع گاوی
plagues دچار طاعون کردن
plaguing دچار طاعون کردن
wind bound دچار باد مخالف
convulse دچار تشنج کردن
To have an accident. دچار تصادف شدن
lumbaginous دچار کمر درد
convulsing دچار تشنج کردن
convulses دچار تشنج کردن
to let in for گرفتار یا دچار کردن
plagued دچار طاعون کردن
neuritis پی اماس
myelitis اماس
encephalitis اماس مخ
lymphangitis اماس
edema اماس
inturgescence اماس
double pneumonia اماس هر دو شش
dilation اماس
intumescence اماس
frost hoil اماس
lymphdenomia اماس
single pneumonia اماس یک شش
tuberosity اماس
tumescence اماس
poking اماس
tumidity اماس
turgidity اماس
inflammation اماس
swellings اماس
vulvitis اماس کس
poke اماس
poked اماس
phlegmasia اماس
phrenitis اماس مخ
swelling اماس
pulmonitis اماس شش
pokes اماس
tumefaction اماس
hypochondriacal دچار جنون افسردگی- تهیگاهی
i am in a sorry hopeless etc دچار وضع بدی شده ام
to cach one's death دچار سرماخوردگی کشنده شدن
plunged in war سخت گرفتاریا دچار جنگ
neurasthenic دچار خستگی یاضعف اعصاب
stenosed دچار هرگونه تنگی مجرا
swamping دچار کردن مستغرق شدن
swamps دچار کردن مستغرق شدن
swamped دچار کردن مستغرق شدن
swamp دچار کردن مستغرق شدن
paretic دچار فلج ناقص یا عضلانی
hangry <adj.> گشنگی که دچار عصبانیت میشود
traumatize دچار روان زخم کردن
traumatizing دچار روان زخم کردن
traumatizes دچار روان زخم کردن
astigmatic دچار بی نظمی درجلیدیهء چشم
asthmatics دچار تنگی نفس اسمی
traumatized دچار روان زخم کردن
traumatises دچار روان زخم کردن
traumatised دچار روان زخم کردن
wronged دچار خطا و انحطاط مظلوم
asthmatic دچار تنگی نفس اسمی
traumatising دچار روان زخم کردن
dermatitis اماس پوست
crystallitis اماس جلیدیه
dactylitis اماس انگشت
antiphlogistic اماس نشان
nephritis اماس گرده
cutitis اماس زیرپوست
nasitis اماس بینی
myositis اماس ماهیچه
metritis اماس زهدان
huff اماس کردن
splenitis اماس اسپرز
tonsillitis اماس لوزه
dermatosis اماس پوست
bronchitis اماس نایژه
colitis اماس قولون
ague cake اماس اسپرزازنوبه
odontitis اماس دندان
scleritis اماس صلبیه
bunchout اماس کردن
carcinoma اماس سرطانی
palpebritis اماس پلک
hepatitis اماس کبدی
brainfever اماس مغز
pyelitis اماس لگن چه
quinsy اماس چرکدارلوزتین
retinitis اماس شبکیه
blepharitis اماس پلک
colpitis اماس مهبل
arteritis اماس شریان
podarthritis اماس بندهای پا
otitis اماس گوش
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com