Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (9 milliseconds)
English
Persian
wind bound
دچار باد مخالف
Other Matches
antisocial
مخالف اصول اجتماعی مخالف اجتماع
stricken with fever
دچار تب
afoul
دچار
stricken
دچار
measled
دچار سرخجه
insomnious
دچار بیخوابی
hydrocephalous
دچار استسقای سر
hydrocephalic
دچار استسقای سر
dysenteric
دچار زحیر
cropsick
دچار رودل
seizes
دچار حمله
seized
دچار حمله
perverted
دچار ضلالت
hysterically
دچار تپاکی
neuralgic
دچار درداعصاب
vertiginous
دچار سرگیجه
catch
دچار شدن به
wind broken
دچار پربادی
snow bound
دچار برف
hysterical
دچار هیستری
hysterical
دچار تپاکی
hysterically
دچار هیستری
strangurious
دچار چکمیزک
seize
دچار حمله
dizzy
دچار دوران سر
hungriest
دچار گرسنگی
hungrier
دچار گرسنگی
agonist
دچار کشمکش
agonist
دچار اضطراب
consumptive
دچار مرض سل
hungry
دچار گرسنگی
embroiling
دچار کردن
embroiled
دچار کردن
strikebound
دچار اعتصاب
embroil
دچار کردن
bitten with
الوده دچار
embroils
دچار کردن
consumptives
دچار مرض سل
in queer street
دچار رسوایی
porriginous
دچار سعفی یا کچلی
rhematicky
دچار باد مفاصل
trouble
دچار کردن اشفتن
troubles
دچار کردن اشفتن
mycotic
دچار ناخوشی قارچی
troubling
دچار کردن اشفتن
necrotic
دچار غانقرایایا فساداستخوان
pellagrous
دچار ناخوشی که در بالااشاره شد
neuropath
دچار اختلالات عصبی
plagues
دچار طاعون کردن
plagued
دچار طاعون کردن
plague
دچار طاعون کردن
plaguing
دچار طاعون کردن
embroiled in war
دچار یا گرفتار جنگ
convulse
دچار تشنج کردن
bulimious
دچار جوع گاوی
convulsed
دچار تشنج کردن
iritic
دچار اماس عنبیه
lumbaginous
دچار کمر درد
convulses
دچار تشنج کردن
convulsing
دچار تشنج کردن
moon blind
دچار اماس نوبتی
serpiginous
دچار زرد زخم
to fall into
دچار
[حالتی]
شدن
To get into difficulties.
دچار اشکال شدن
feel the pinch
<idiom>
دچار بی پولی شدن
neurotic
دچار اختلال عصبی
thunderstrike
دچار رعدوبرق شدن
understaffed
دچار کمبود کارمند
to get into
دچار
[حالتی]
شدن
thunderstrike
دچار صاعقه شدن
to let in for
گرفتار یا دچار کردن
To have an accident.
دچار تصادف شدن
hypochondriacal
دچار جنون افسردگی- تهیگاهی
stenosed
دچار هرگونه تنگی مجرا
traumatizing
دچار روان زخم کردن
traumatized
دچار روان زخم کردن
traumatize
دچار روان زخم کردن
traumatising
دچار روان زخم کردن
traumatised
دچار روان زخم کردن
i am in a sorry hopeless etc
دچار وضع بدی شده ام
asthmatics
دچار تنگی نفس اسمی
asthmatic
دچار تنگی نفس اسمی
hangry
<adj.>
گشنگی که دچار عصبانیت میشود
plunged in war
سخت گرفتاریا دچار جنگ
phlebitic
دچار اماس جدار ورید
traumatizes
دچار روان زخم کردن
paretic
دچار فلج ناقص یا عضلانی
swamp
دچار کردن مستغرق شدن
swamped
دچار کردن مستغرق شدن
traumatises
دچار روان زخم کردن
neurasthenic
دچار خستگی یاضعف اعصاب
to cach one's death
دچار سرماخوردگی کشنده شدن
wronged
دچار خطا و انحطاط مظلوم
swamps
دچار کردن مستغرق شدن
astigmatic
دچار بی نظمی درجلیدیهء چشم
swamping
دچار کردن مستغرق شدن
chain react
دچار واکنشهای مسلسل وزنجیری شدن
parotitic
دچار اماس در غده بنا گوشی
conscience-stricken
دچار ناراحتی وجدان یا احساس گناه
melanotic
دچار سیاهی غیر طبیعی درپوست
fate
مقدر شدن بسرنوشت شوم دچار کردن
fates
مقدر شدن بسرنوشت شوم دچار کردن
hydrocele
دچار ازدیاد فشارمایع در داخل بطنهای مغز
frenzied attacker
فرد دچار جنون آدم کشی
[روان شناسی]
person running amok
فرد دچار جنون آدم کشی
[روان شناسی]
euthanasia
مرگ یا قتل کسانی که دچار مرض سخت و لاعلاجند
The warning light seems to have malfunctioned.
چراغ خطر به نظر می رسد دچار نقص فنی شده است.
nymphomanic
دچار جنون خوابیدن با مرد دیوانه برای بغل خوابی بامرد
muddy weather
هوایی که دچار پوشیده شدن زمین ازبرف آب دار با گل شود
[هوا و فضا]
vives
یکجور ناخوشی گوش که کره اسبهای تازه بعلف بسته بدان دچار می شوند
antagonist
مخالف
repugnant
مخالف
opponents
مخالف
dissenting
مخالف
foe
مخالف
foes
مخالف
non content
مخالف
opposit
مخالف
antagonists
مخالف
opponent
مخالف
resistent
مخالف
out of keeping
مخالف
oppugner
مخالف
oppositive
مخالف
unfavorable
مخالف
controvertist
مخالف
contrary to
مخالف
contrariant
مخالف
contradictive
مخالف
contra
مخالف
at d.
مخالف
at outs
مخالف
oppugnant
مخالف
dissidence
مخالف
gainsayer
مخالف
dissident
مخالف
dissidents
مخالف
oppositionist
ضد مخالف
anie
مخالف
gyaku
مخالف
antipodal
مخالف
gainst
مخالف
by the ears
مخالف
conversing
مخالف
contrary
مخالف
inadvisable
مخالف
hostile
مخالف
contradictions
مخالف
conflicting
مخالف
with
مخالف
converse
مخالف
conversed
مخالف
converses
مخالف
contradictory
مخالف
irreconcilable
مخالف
alien
مخالف
aliens
مخالف
adversary
مخالف
contradiction
مخالف
adversaries
مخالف
averse
مخالف
against
مخالف
adverse
مخالف
antagonising
مخالف کردن
antagonises
مخالف کردن
antagonised
مخالف کردن
headwinds
باد مخالف
conflictive
مغایر مخالف
contra flow
جهت مخالف
contralateral muscles
عضلات مخالف
contraposition
مفهوم مخالف
contradicts
مخالف بودن با
dis-
مخالف کردن
counter ion
یون مخالف
in the opposite direction.
در جهت مخالف
bucking voltage
ولتاژ مخالف
antagonize
مخالف کردن
antislavery
مخالف بردگی
antipapal
مخالف پاپ
antitrust
مخالف تشکیل
In the opposite direction .
درجهت مخالف
antimonaechical
مخالف سلطنت
loggerheads
مخالف - جنگجو
anti parallel feeding
تغذیه مخالف
antagonizing
مخالف کردن
antagonizes
مخالف کردن
The opposition parties .
احزاب مخالف
vice versa
در جهت مخالف
antagonized
مخالف کردن
countersuggestion
تلقین مخالف
counterview
عقیده مخالف
standpat
مخالف تغییر
vetoes
رای مخالف
ill humored
مخالف ترشرو
reverses
شکستنی مخالف
vetoing
رای مخالف
reluctancy
بیزاری مخالف
prevailing wind
باد مخالف
anti-
به معنای "مخالف "
reversed
شکستنی مخالف
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com