English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 139 (7 milliseconds)
English Persian
rhematicky دچار باد مفاصل
Other Matches
arthritis ورم مفاصل
rheumatoid arthritis رماتیسم مفاصل
podarthritis التهاب مفاصل پا
hydrarthrosis استسقاء مفاصل
arthrography شرح مفاصل
arthralgia درد مفاصل
rheum باد مفاصل
luxate در رفتن مفاصل یا استخوانها
losse jointed دارای مفاصل نرم وقابل انحناء
osteopathy درمان بوسیله مالش استخوان و مفاصل
stricken دچار
afoul دچار
stricken with fever دچار تب
embroiled دچار کردن
in queer street دچار رسوایی
cropsick دچار رودل
dysenteric دچار زحیر
embroil دچار کردن
embroils دچار کردن
consumptive دچار مرض سل
dizzy دچار دوران سر
bitten with الوده دچار
snow bound دچار برف
agonist دچار کشمکش
hungrier دچار گرسنگی
hungriest دچار گرسنگی
hungry دچار گرسنگی
consumptives دچار مرض سل
agonist دچار اضطراب
strangurious دچار چکمیزک
hydrocephalic دچار استسقای سر
insomnious دچار بیخوابی
catch دچار شدن به
embroiling دچار کردن
seizes دچار حمله
seized دچار حمله
seize دچار حمله
measled دچار سرخجه
neuralgic دچار درداعصاب
strikebound دچار اعتصاب
perverted دچار ضلالت
hysterically دچار تپاکی
hydrocephalous دچار استسقای سر
vertiginous دچار سرگیجه
hysterically دچار هیستری
wind broken دچار پربادی
hysterical دچار هیستری
hysterical دچار تپاکی
mycotic دچار ناخوشی قارچی
moon blind دچار اماس نوبتی
embroiled in war دچار یا گرفتار جنگ
necrotic دچار غانقرایایا فساداستخوان
lumbaginous دچار کمر درد
pellagrous دچار ناخوشی که در بالااشاره شد
bulimious دچار جوع گاوی
neuropath دچار اختلالات عصبی
iritic دچار اماس عنبیه
porriginous دچار سعفی یا کچلی
serpiginous دچار زرد زخم
plague دچار طاعون کردن
to let in for گرفتار یا دچار کردن
wind bound دچار باد مخالف
understaffed دچار کمبود کارمند
To get into difficulties. دچار اشکال شدن
To have an accident. دچار تصادف شدن
neurotic دچار اختلال عصبی
feel the pinch <idiom> دچار بی پولی شدن
to get into دچار [حالتی] شدن
to fall into دچار [حالتی] شدن
plagued دچار طاعون کردن
convulsed دچار تشنج کردن
thunderstrike دچار صاعقه شدن
trouble دچار کردن اشفتن
troubles دچار کردن اشفتن
thunderstrike دچار رعدوبرق شدن
convulsing دچار تشنج کردن
convulses دچار تشنج کردن
troubling دچار کردن اشفتن
convulse دچار تشنج کردن
plaguing دچار طاعون کردن
plagues دچار طاعون کردن
stenosed دچار هرگونه تنگی مجرا
phlebitic دچار اماس جدار ورید
hangry <adj.> گشنگی که دچار عصبانیت میشود
neurasthenic دچار خستگی یاضعف اعصاب
to cach one's death دچار سرماخوردگی کشنده شدن
plunged in war سخت گرفتاریا دچار جنگ
asthmatic دچار تنگی نفس اسمی
traumatised دچار روان زخم کردن
paretic دچار فلج ناقص یا عضلانی
traumatises دچار روان زخم کردن
traumatising دچار روان زخم کردن
asthmatics دچار تنگی نفس اسمی
traumatize دچار روان زخم کردن
traumatized دچار روان زخم کردن
traumatizes دچار روان زخم کردن
astigmatic دچار بی نظمی درجلیدیهء چشم
traumatizing دچار روان زخم کردن
swamped دچار کردن مستغرق شدن
swamping دچار کردن مستغرق شدن
swamps دچار کردن مستغرق شدن
i am in a sorry hopeless etc دچار وضع بدی شده ام
swamp دچار کردن مستغرق شدن
hypochondriacal دچار جنون افسردگی- تهیگاهی
wronged دچار خطا و انحطاط مظلوم
conscience-stricken دچار ناراحتی وجدان یا احساس گناه
melanotic دچار سیاهی غیر طبیعی درپوست
parotitic دچار اماس در غده بنا گوشی
chain react دچار واکنشهای مسلسل وزنجیری شدن
hydrocele دچار ازدیاد فشارمایع در داخل بطنهای مغز
fate مقدر شدن بسرنوشت شوم دچار کردن
fates مقدر شدن بسرنوشت شوم دچار کردن
euthanasia مرگ یا قتل کسانی که دچار مرض سخت و لاعلاجند
frenzied attacker فرد دچار جنون آدم کشی [روان شناسی]
person running amok فرد دچار جنون آدم کشی [روان شناسی]
nymphomanic دچار جنون خوابیدن با مرد دیوانه برای بغل خوابی بامرد
The warning light seems to have malfunctioned. چراغ خطر به نظر می رسد دچار نقص فنی شده است.
muddy weather هوایی که دچار پوشیده شدن زمین ازبرف آب دار با گل شود [هوا و فضا]
vives یکجور ناخوشی گوش که کره اسبهای تازه بعلف بسته بدان دچار می شوند
to run into a bad practice گرفتار کار زشتی شدن بخوی بدی دچار شدن
collapses متلاشی شدن دچار سقوط واضمحلال شدن غش کردن
collapse متلاشی شدن دچار سقوط واضمحلال شدن غش کردن
lay up دچار تاخیر کردن یا شدن انبار یاجمع کردن
collapsing متلاشی شدن دچار سقوط واضمحلال شدن غش کردن
collapsed متلاشی شدن دچار سقوط واضمحلال شدن غش کردن
bomb یک برنامه زمانی دچار این حالت میشود که خروجیهای ان نادرست بوده و یا به علت اشتباهات منطقی وگرامری قابل اجرا شدن نباشد
bombs یک برنامه زمانی دچار این حالت میشود که خروجیهای ان نادرست بوده و یا به علت اشتباهات منطقی وگرامری قابل اجرا شدن نباشد
bombed یک برنامه زمانی دچار این حالت میشود که خروجیهای ان نادرست بوده و یا به علت اشتباهات منطقی وگرامری قابل اجرا شدن نباشد
bombed out یک برنامه زمانی دچار این حالت میشود که خروجیهای ان نادرست بوده و یا به علت اشتباهات منطقی وگرامری قابل اجرا شدن نباشد
i suffer from headache سردرد دارم دچار سردرد هستم
restrict منحصر کردن دچار تضییقات کردن
restricts منحصر کردن دچار تضییقات کردن
discomfiting دچار مانع کردن ناراحت کردن
restricting منحصر کردن دچار تضییقات کردن
discomfit دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfits دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfited دچار مانع کردن ناراحت کردن
apoplectic دچار سکته سکته اور
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com