Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 144 (7 milliseconds)
English
Persian
measled
دچار سرخجه
Other Matches
rubeola
سرخجه
rubella
سرخجه
German measles
سرخجه
German measles
سرخجه
[پزشکی]
rubella
{sg}
سرخجه
[پزشکی]
three-day measles
سرخجه
[پزشکی]
German measles
سرخجه المانی
measly
سرخجه دار
roseola
بدل سرخک سرخجه
three-day measles
سرخک سه روزه
[سرخجه]
[پزشکی]
German measles
سرخک سه روزه
[سرخجه]
[پزشکی]
rubella
{sg}
سرخک سه روزه
[سرخجه]
[پزشکی]
German measles
سرخک آلمانی
[سرخجه]
[پزشکی]
rubella
{sg}
سرخک آلمانی
[سرخجه]
[پزشکی]
three-day measles
سرخک آلمانی
[سرخجه]
[پزشکی]
stricken with fever
دچار تب
stricken
دچار
afoul
دچار
hysterical
دچار هیستری
hungry
دچار گرسنگی
hungrier
دچار گرسنگی
wind broken
دچار پربادی
hysterically
دچار تپاکی
perverted
دچار ضلالت
strikebound
دچار اعتصاب
dizzy
دچار دوران سر
bitten with
الوده دچار
vertiginous
دچار سرگیجه
dysenteric
دچار زحیر
agonist
دچار اضطراب
hydrocephalic
دچار استسقای سر
agonist
دچار کشمکش
consumptive
دچار مرض سل
consumptives
دچار مرض سل
hysterically
دچار هیستری
hysterical
دچار تپاکی
cropsick
دچار رودل
in queer street
دچار رسوایی
embroiled
دچار کردن
neuralgic
دچار درداعصاب
insomnious
دچار بیخوابی
hungriest
دچار گرسنگی
seizes
دچار حمله
seized
دچار حمله
seize
دچار حمله
snow bound
دچار برف
catch
دچار شدن به
embroiling
دچار کردن
hydrocephalous
دچار استسقای سر
embroils
دچار کردن
embroil
دچار کردن
strangurious
دچار چکمیزک
iritic
دچار اماس عنبیه
pellagrous
دچار ناخوشی که در بالااشاره شد
thunderstrike
دچار صاعقه شدن
porriginous
دچار سعفی یا کچلی
necrotic
دچار غانقرایایا فساداستخوان
rhematicky
دچار باد مفاصل
neuropath
دچار اختلالات عصبی
serpiginous
دچار زرد زخم
thunderstrike
دچار رعدوبرق شدن
mycotic
دچار ناخوشی قارچی
moon blind
دچار اماس نوبتی
lumbaginous
دچار کمر درد
embroiled in war
دچار یا گرفتار جنگ
to let in for
گرفتار یا دچار کردن
bulimious
دچار جوع گاوی
plagues
دچار طاعون کردن
plagued
دچار طاعون کردن
plague
دچار طاعون کردن
To have an accident.
دچار تصادف شدن
feel the pinch
<idiom>
دچار بی پولی شدن
to get into
دچار
[حالتی]
شدن
to fall into
دچار
[حالتی]
شدن
neurotic
دچار اختلال عصبی
plaguing
دچار طاعون کردن
troubles
دچار کردن اشفتن
trouble
دچار کردن اشفتن
convulses
دچار تشنج کردن
troubling
دچار کردن اشفتن
wind bound
دچار باد مخالف
understaffed
دچار کمبود کارمند
convulsing
دچار تشنج کردن
To get into difficulties.
دچار اشکال شدن
convulsed
دچار تشنج کردن
convulse
دچار تشنج کردن
stenosed
دچار هرگونه تنگی مجرا
to cach one's death
دچار سرماخوردگی کشنده شدن
hangry
<adj.>
گشنگی که دچار عصبانیت میشود
plunged in war
سخت گرفتاریا دچار جنگ
swamped
دچار کردن مستغرق شدن
asthmatics
دچار تنگی نفس اسمی
asthmatic
دچار تنگی نفس اسمی
traumatises
دچار روان زخم کردن
traumatizing
دچار روان زخم کردن
traumatizes
دچار روان زخم کردن
traumatized
دچار روان زخم کردن
traumatize
دچار روان زخم کردن
traumatising
دچار روان زخم کردن
traumatised
دچار روان زخم کردن
wronged
دچار خطا و انحطاط مظلوم
swamps
دچار کردن مستغرق شدن
swamping
دچار کردن مستغرق شدن
astigmatic
دچار بی نظمی درجلیدیهء چشم
paretic
دچار فلج ناقص یا عضلانی
phlebitic
دچار اماس جدار ورید
neurasthenic
دچار خستگی یاضعف اعصاب
swamp
دچار کردن مستغرق شدن
i am in a sorry hopeless etc
دچار وضع بدی شده ام
hypochondriacal
دچار جنون افسردگی- تهیگاهی
conscience-stricken
دچار ناراحتی وجدان یا احساس گناه
chain react
دچار واکنشهای مسلسل وزنجیری شدن
melanotic
دچار سیاهی غیر طبیعی درپوست
parotitic
دچار اماس در غده بنا گوشی
fate
مقدر شدن بسرنوشت شوم دچار کردن
fates
مقدر شدن بسرنوشت شوم دچار کردن
hydrocele
دچار ازدیاد فشارمایع در داخل بطنهای مغز
euthanasia
مرگ یا قتل کسانی که دچار مرض سخت و لاعلاجند
person running amok
فرد دچار جنون آدم کشی
[روان شناسی]
frenzied attacker
فرد دچار جنون آدم کشی
[روان شناسی]
The warning light seems to have malfunctioned.
چراغ خطر به نظر می رسد دچار نقص فنی شده است.
nymphomanic
دچار جنون خوابیدن با مرد دیوانه برای بغل خوابی بامرد
muddy weather
هوایی که دچار پوشیده شدن زمین ازبرف آب دار با گل شود
[هوا و فضا]
vives
یکجور ناخوشی گوش که کره اسبهای تازه بعلف بسته بدان دچار می شوند
to run into a bad practice
گرفتار کار زشتی شدن بخوی بدی دچار شدن
collapsing
متلاشی شدن دچار سقوط واضمحلال شدن غش کردن
collapses
متلاشی شدن دچار سقوط واضمحلال شدن غش کردن
collapse
متلاشی شدن دچار سقوط واضمحلال شدن غش کردن
lay up
دچار تاخیر کردن یا شدن انبار یاجمع کردن
collapsed
متلاشی شدن دچار سقوط واضمحلال شدن غش کردن
bombed out
یک برنامه زمانی دچار این حالت میشود که خروجیهای ان نادرست بوده و یا به علت اشتباهات منطقی وگرامری قابل اجرا شدن نباشد
bombs
یک برنامه زمانی دچار این حالت میشود که خروجیهای ان نادرست بوده و یا به علت اشتباهات منطقی وگرامری قابل اجرا شدن نباشد
bombed
یک برنامه زمانی دچار این حالت میشود که خروجیهای ان نادرست بوده و یا به علت اشتباهات منطقی وگرامری قابل اجرا شدن نباشد
bomb
یک برنامه زمانی دچار این حالت میشود که خروجیهای ان نادرست بوده و یا به علت اشتباهات منطقی وگرامری قابل اجرا شدن نباشد
i suffer from headache
سردرد دارم دچار سردرد هستم
restricts
منحصر کردن دچار تضییقات کردن
discomfits
دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfiting
دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfit
دچار مانع کردن ناراحت کردن
restrict
منحصر کردن دچار تضییقات کردن
restricting
منحصر کردن دچار تضییقات کردن
discomfited
دچار مانع کردن ناراحت کردن
apoplectic
دچار سکته سکته اور
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com