English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 149 (2 milliseconds)
English Persian
thunderstrike دچار صاعقه شدن
Other Matches
heat lightning صاعقه
crack of dawn صاعقه
thunderbolt صاعقه
lightning صاعقه
thunderbolts صاعقه
thunderous صاعقه وار
thunder struck صاعقه زده
the t. صاعقه انداز
thunderbolt صاعقه زدن
thunderbolts صاعقه زدن
thundering صاعقه انداز
thunderstroke صاعقه زدگی
thunderstroke اصابت صاعقه
thunderclaps صدای صاعقه مانند
crack of doom صاعقه روز رستاخیز
thundercloud ابر صاعقه دار
thunderclap صدای صاعقه مانند
thunderstrike صاعقه زدن مبهوت شدن
He ran like lightning. او [مرد] مانند صاعقه دوید.
flashover تخلیه الکتریکی غیر عادی صاعقه
stricken دچار
stricken with fever دچار تب
afoul دچار
hydrocephalous دچار استسقای سر
measled دچار سرخجه
neuralgic دچار درداعصاب
consumptives دچار مرض سل
consumptive دچار مرض سل
embroil دچار کردن
hungry دچار گرسنگی
hungriest دچار گرسنگی
hungrier دچار گرسنگی
insomnious دچار بیخوابی
hydrocephalic دچار استسقای سر
dysenteric دچار زحیر
snow bound دچار برف
cropsick دچار رودل
strangurious دچار چکمیزک
bitten with الوده دچار
agonist دچار اضطراب
agonist دچار کشمکش
in queer street دچار رسوایی
vertiginous دچار سرگیجه
embroiled دچار کردن
hysterically دچار هیستری
hysterically دچار تپاکی
seize دچار حمله
perverted دچار ضلالت
seized دچار حمله
strikebound دچار اعتصاب
seizes دچار حمله
embroiling دچار کردن
hysterical دچار تپاکی
embroils دچار کردن
catch دچار شدن به
dizzy دچار دوران سر
hysterical دچار هیستری
wind broken دچار پربادی
feel the pinch <idiom> دچار بی پولی شدن
To have an accident. دچار تصادف شدن
porriginous دچار سعفی یا کچلی
rhematicky دچار باد مفاصل
necrotic دچار غانقرایایا فساداستخوان
neuropath دچار اختلالات عصبی
serpiginous دچار زرد زخم
iritic دچار اماس عنبیه
pellagrous دچار ناخوشی که در بالااشاره شد
lumbaginous دچار کمر درد
to fall into دچار [حالتی] شدن
moon blind دچار اماس نوبتی
mycotic دچار ناخوشی قارچی
neurotic دچار اختلال عصبی
plaguing دچار طاعون کردن
plagues دچار طاعون کردن
convulsing دچار تشنج کردن
convulses دچار تشنج کردن
wind bound دچار باد مخالف
to let in for گرفتار یا دچار کردن
convulse دچار تشنج کردن
convulsed دچار تشنج کردن
troubling دچار کردن اشفتن
plagued دچار طاعون کردن
plague دچار طاعون کردن
embroiled in war دچار یا گرفتار جنگ
to get into دچار [حالتی] شدن
troubles دچار کردن اشفتن
To get into difficulties. دچار اشکال شدن
understaffed دچار کمبود کارمند
bulimious دچار جوع گاوی
thunderstrike دچار رعدوبرق شدن
trouble دچار کردن اشفتن
plunged in war سخت گرفتاریا دچار جنگ
to cach one's death دچار سرماخوردگی کشنده شدن
hangry <adj.> گشنگی که دچار عصبانیت میشود
stenosed دچار هرگونه تنگی مجرا
phlebitic دچار اماس جدار ورید
hypochondriacal دچار جنون افسردگی- تهیگاهی
asthmatic دچار تنگی نفس اسمی
traumatizes دچار روان زخم کردن
traumatized دچار روان زخم کردن
traumatize دچار روان زخم کردن
traumatising دچار روان زخم کردن
astigmatic دچار بی نظمی درجلیدیهء چشم
traumatises دچار روان زخم کردن
traumatised دچار روان زخم کردن
asthmatics دچار تنگی نفس اسمی
wronged دچار خطا و انحطاط مظلوم
i am in a sorry hopeless etc دچار وضع بدی شده ام
swamps دچار کردن مستغرق شدن
swamping دچار کردن مستغرق شدن
swamped دچار کردن مستغرق شدن
neurasthenic دچار خستگی یاضعف اعصاب
swamp دچار کردن مستغرق شدن
paretic دچار فلج ناقص یا عضلانی
traumatizing دچار روان زخم کردن
conscience-stricken دچار ناراحتی وجدان یا احساس گناه
chain react دچار واکنشهای مسلسل وزنجیری شدن
parotitic دچار اماس در غده بنا گوشی
melanotic دچار سیاهی غیر طبیعی درپوست
fate مقدر شدن بسرنوشت شوم دچار کردن
hydrocele دچار ازدیاد فشارمایع در داخل بطنهای مغز
fates مقدر شدن بسرنوشت شوم دچار کردن
person running amok فرد دچار جنون آدم کشی [روان شناسی]
frenzied attacker فرد دچار جنون آدم کشی [روان شناسی]
euthanasia مرگ یا قتل کسانی که دچار مرض سخت و لاعلاجند
nymphomanic دچار جنون خوابیدن با مرد دیوانه برای بغل خوابی بامرد
The warning light seems to have malfunctioned. چراغ خطر به نظر می رسد دچار نقص فنی شده است.
muddy weather هوایی که دچار پوشیده شدن زمین ازبرف آب دار با گل شود [هوا و فضا]
vives یکجور ناخوشی گوش که کره اسبهای تازه بعلف بسته بدان دچار می شوند
to run into a bad practice گرفتار کار زشتی شدن بخوی بدی دچار شدن
collapse متلاشی شدن دچار سقوط واضمحلال شدن غش کردن
lay up دچار تاخیر کردن یا شدن انبار یاجمع کردن
collapsing متلاشی شدن دچار سقوط واضمحلال شدن غش کردن
collapses متلاشی شدن دچار سقوط واضمحلال شدن غش کردن
collapsed متلاشی شدن دچار سقوط واضمحلال شدن غش کردن
bombed یک برنامه زمانی دچار این حالت میشود که خروجیهای ان نادرست بوده و یا به علت اشتباهات منطقی وگرامری قابل اجرا شدن نباشد
bombs یک برنامه زمانی دچار این حالت میشود که خروجیهای ان نادرست بوده و یا به علت اشتباهات منطقی وگرامری قابل اجرا شدن نباشد
bomb یک برنامه زمانی دچار این حالت میشود که خروجیهای ان نادرست بوده و یا به علت اشتباهات منطقی وگرامری قابل اجرا شدن نباشد
bombed out یک برنامه زمانی دچار این حالت میشود که خروجیهای ان نادرست بوده و یا به علت اشتباهات منطقی وگرامری قابل اجرا شدن نباشد
restrict منحصر کردن دچار تضییقات کردن
discomfits دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfited دچار مانع کردن ناراحت کردن
restricting منحصر کردن دچار تضییقات کردن
restricts منحصر کردن دچار تضییقات کردن
discomfiting دچار مانع کردن ناراحت کردن
i suffer from headache سردرد دارم دچار سردرد هستم
discomfit دچار مانع کردن ناراحت کردن
apoplectic دچار سکته سکته اور
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com