Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 129 (9 milliseconds)
English
Persian
consumptive
دچار مرض سل
consumptives
دچار مرض سل
Search result with all words
swamp
دچار کردن مستغرق شدن
swamped
دچار کردن مستغرق شدن
swamping
دچار کردن مستغرق شدن
swamps
دچار کردن مستغرق شدن
fate
مقدر شدن بسرنوشت شوم دچار کردن
fates
مقدر شدن بسرنوشت شوم دچار کردن
neurotic
دچار اختلال عصبی
seize
دچار حمله
seized
دچار حمله
seizes
دچار حمله
collapse
متلاشی شدن دچار سقوط واضمحلال شدن غش کردن
collapsed
متلاشی شدن دچار سقوط واضمحلال شدن غش کردن
collapses
متلاشی شدن دچار سقوط واضمحلال شدن غش کردن
collapsing
متلاشی شدن دچار سقوط واضمحلال شدن غش کردن
catch
دچار شدن به
bomb
یک برنامه زمانی دچار این حالت میشود که خروجیهای ان نادرست بوده و یا به علت اشتباهات منطقی وگرامری قابل اجرا شدن نباشد
bombed
یک برنامه زمانی دچار این حالت میشود که خروجیهای ان نادرست بوده و یا به علت اشتباهات منطقی وگرامری قابل اجرا شدن نباشد
bombed out
یک برنامه زمانی دچار این حالت میشود که خروجیهای ان نادرست بوده و یا به علت اشتباهات منطقی وگرامری قابل اجرا شدن نباشد
bombs
یک برنامه زمانی دچار این حالت میشود که خروجیهای ان نادرست بوده و یا به علت اشتباهات منطقی وگرامری قابل اجرا شدن نباشد
euthanasia
مرگ یا قتل کسانی که دچار مرض سخت و لاعلاجند
wronged
دچار خطا و انحطاط مظلوم
traumatised
دچار روان زخم کردن
traumatises
دچار روان زخم کردن
traumatising
دچار روان زخم کردن
traumatize
دچار روان زخم کردن
traumatized
دچار روان زخم کردن
traumatizes
دچار روان زخم کردن
traumatizing
دچار روان زخم کردن
plague
دچار طاعون کردن
plagued
دچار طاعون کردن
plagues
دچار طاعون کردن
plaguing
دچار طاعون کردن
embroil
دچار کردن
embroiled
دچار کردن
embroiling
دچار کردن
embroils
دچار کردن
convulse
دچار تشنج کردن
convulsed
دچار تشنج کردن
convulses
دچار تشنج کردن
convulsing
دچار تشنج کردن
dizzy
دچار دوران سر
discomfit
دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfited
دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfiting
دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfits
دچار مانع کردن ناراحت کردن
stricken
دچار
hungrier
دچار گرسنگی
hungriest
دچار گرسنگی
hungry
دچار گرسنگی
trouble
دچار کردن اشفتن
troubles
دچار کردن اشفتن
troubling
دچار کردن اشفتن
asthmatic
دچار تنگی نفس اسمی
asthmatics
دچار تنگی نفس اسمی
restrict
منحصر کردن دچار تضییقات کردن
restricting
منحصر کردن دچار تضییقات کردن
restricts
منحصر کردن دچار تضییقات کردن
afoul
دچار
agonist
دچار کشمکش
agonist
دچار اضطراب
apoplectic
دچار سکته سکته اور
astigmatic
دچار بی نظمی درجلیدیهء چشم
bitten with
الوده دچار
bulimious
دچار جوع گاوی
chain react
دچار واکنشهای مسلسل وزنجیری شدن
cropsick
دچار رودل
dysenteric
دچار زحیر
embroiled in war
دچار یا گرفتار جنگ
hydrocele
دچار ازدیاد فشارمایع در داخل بطنهای مغز
hydrocephalic
دچار استسقای سر
hydrocephalous
دچار استسقای سر
hypochondriacal
دچار جنون افسردگی- تهیگاهی
i am in a sorry hopeless etc
دچار وضع بدی شده ام
i suffer from headache
سردرد دارم دچار سردرد هستم
in queer street
دچار رسوایی
insomnious
دچار بیخوابی
iritic
دچار اماس عنبیه
lay up
دچار تاخیر کردن یا شدن انبار یاجمع کردن
lumbaginous
دچار کمر درد
measled
دچار سرخجه
melanotic
دچار سیاهی غیر طبیعی درپوست
moon blind
دچار اماس نوبتی
mycotic
دچار ناخوشی قارچی
necrotic
دچار غانقرایایا فساداستخوان
neuralgic
دچار درداعصاب
neurasthenic
دچار خستگی یاضعف اعصاب
neuropath
دچار اختلالات عصبی
nymphomanic
دچار جنون خوابیدن با مرد دیوانه برای بغل خوابی بامرد
paretic
دچار فلج ناقص یا عضلانی
parotitic
دچار اماس در غده بنا گوشی
pellagrous
دچار ناخوشی که در بالااشاره شد
phlebitic
دچار اماس جدار ورید
plunged in war
سخت گرفتاریا دچار جنگ
porriginous
دچار سعفی یا کچلی
rhematicky
دچار باد مفاصل
serpiginous
دچار زرد زخم
snow bound
دچار برف
stenosed
دچار هرگونه تنگی مجرا
strangurious
دچار چکمیزک
stricken with fever
دچار تب
Other Matches
vertiginous
دچار سرگیجه
wind broken
دچار پربادی
hysterical
دچار هیستری
hysterical
دچار تپاکی
hysterically
دچار هیستری
hysterically
دچار تپاکی
perverted
دچار ضلالت
strikebound
دچار اعتصاب
wind bound
دچار باد مخالف
understaffed
دچار کمبود کارمند
To get into difficulties.
دچار اشکال شدن
To have an accident.
دچار تصادف شدن
feel the pinch
<idiom>
دچار بی پولی شدن
to get into
دچار
[حالتی]
شدن
to fall into
دچار
[حالتی]
شدن
to let in for
گرفتار یا دچار کردن
thunderstrike
دچار صاعقه شدن
thunderstrike
دچار رعدوبرق شدن
to cach one's death
دچار سرماخوردگی کشنده شدن
hangry
<adj.>
گشنگی که دچار عصبانیت میشود
conscience-stricken
دچار ناراحتی وجدان یا احساس گناه
frenzied attacker
فرد دچار جنون آدم کشی
[روان شناسی]
person running amok
فرد دچار جنون آدم کشی
[روان شناسی]
The warning light seems to have malfunctioned.
چراغ خطر به نظر می رسد دچار نقص فنی شده است.
muddy weather
هوایی که دچار پوشیده شدن زمین ازبرف آب دار با گل شود
[هوا و فضا]
vives
یکجور ناخوشی گوش که کره اسبهای تازه بعلف بسته بدان دچار می شوند
to run into a bad practice
گرفتار کار زشتی شدن بخوی بدی دچار شدن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com