English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 176 (2 milliseconds)
English Persian
agonist دچار کشمکش
Other Matches
scuffle کشمکش
bouts کشمکش
melec کشمکش
bout کشمکش
row کشمکش
wrestling کشمکش
scuffled کشمکش
skirmishes کشمکش
scuffles کشمکش
skirmish کشمکش
scuffling کشمکش
in-fighting کشمکش درونی
stour کشمکش عجله
conflict کشمکش نبرد
conflicted کشمکش نبرد
wintle کشمکش کردن
war کشمکش کردن
wars کشمکش کردن
scrimmage هنگامه کشمکش
scrimmages هنگامه کشمکش
wrestle کشتی کشمکش
wrestled کشتی کشمکش
wrestles کشتی کشمکش
antagonise کشمکش کردن
conflicts کشمکش نبرد
tensions تنش کشمکش
struggled کشمکش تنازع
struggling کشمکش تنازع
struggles کشمکش تنازع
struggle کشمکش تنازع
tension تنش کشمکش
toiling کار پر زحمت کشمکش
tussle مسابقه جسمانی کشمکش
tussled مسابقه جسمانی کشمکش
tussles مسابقه جسمانی کشمکش
tussling مسابقه جسمانی کشمکش
toiled کار پر زحمت کشمکش
toil کار پر زحمت کشمکش
spat کشمکش کردن سیلی
cut and thrust کشمکش دست بیقه
scuffling کشمکش کردن دست بیقه شدن با
scuffles کشمکش کردن دست بیقه شدن با
scuffled کشمکش کردن دست بیقه شدن با
scuffle کشمکش کردن دست بیقه شدن با
battle royal نزاع سخت کشمکش خصومت امیز
stricken دچار
afoul دچار
stricken with fever دچار تب
hungry دچار گرسنگی
hungriest دچار گرسنگی
dizzy دچار دوران سر
hungrier دچار گرسنگی
strangurious دچار چکمیزک
consumptive دچار مرض سل
snow bound دچار برف
consumptives دچار مرض سل
cropsick دچار رودل
dysenteric دچار زحیر
insomnious دچار بیخوابی
measled دچار سرخجه
in queer street دچار رسوایی
hydrocephalic دچار استسقای سر
agonist دچار اضطراب
hydrocephalous دچار استسقای سر
neuralgic دچار درداعصاب
bitten with الوده دچار
hysterically دچار تپاکی
catch دچار شدن به
hysterically دچار هیستری
hysterical دچار تپاکی
hysterical دچار هیستری
perverted دچار ضلالت
seizes دچار حمله
seized دچار حمله
wind broken دچار پربادی
seize دچار حمله
strikebound دچار اعتصاب
vertiginous دچار سرگیجه
embroils دچار کردن
embroiling دچار کردن
embroiled دچار کردن
embroil دچار کردن
feel the pinch <idiom> دچار بی پولی شدن
thunderstrike دچار صاعقه شدن
lumbaginous دچار کمر درد
iritic دچار اماس عنبیه
to get into دچار [حالتی] شدن
to fall into دچار [حالتی] شدن
To have an accident. دچار تصادف شدن
To get into difficulties. دچار اشکال شدن
thunderstrike دچار رعدوبرق شدن
to let in for گرفتار یا دچار کردن
wind bound دچار باد مخالف
serpiginous دچار زرد زخم
rhematicky دچار باد مفاصل
porriginous دچار سعفی یا کچلی
pellagrous دچار ناخوشی که در بالااشاره شد
neuropath دچار اختلالات عصبی
necrotic دچار غانقرایایا فساداستخوان
moon blind دچار اماس نوبتی
understaffed دچار کمبود کارمند
troubles دچار کردن اشفتن
plagues دچار طاعون کردن
plaguing دچار طاعون کردن
convulse دچار تشنج کردن
convulsed دچار تشنج کردن
neurotic دچار اختلال عصبی
convulses دچار تشنج کردن
convulsing دچار تشنج کردن
trouble دچار کردن اشفتن
plagued دچار طاعون کردن
mycotic دچار ناخوشی قارچی
bulimious دچار جوع گاوی
troubling دچار کردن اشفتن
embroiled in war دچار یا گرفتار جنگ
plague دچار طاعون کردن
traumatized دچار روان زخم کردن
stenosed دچار هرگونه تنگی مجرا
traumatises دچار روان زخم کردن
traumatizing دچار روان زخم کردن
to cach one's death دچار سرماخوردگی کشنده شدن
wronged دچار خطا و انحطاط مظلوم
traumatised دچار روان زخم کردن
traumatising دچار روان زخم کردن
traumatize دچار روان زخم کردن
swamps دچار کردن مستغرق شدن
astigmatic دچار بی نظمی درجلیدیهء چشم
swamping دچار کردن مستغرق شدن
swamped دچار کردن مستغرق شدن
neurasthenic دچار خستگی یاضعف اعصاب
asthmatics دچار تنگی نفس اسمی
paretic دچار فلج ناقص یا عضلانی
swamp دچار کردن مستغرق شدن
asthmatic دچار تنگی نفس اسمی
i am in a sorry hopeless etc دچار وضع بدی شده ام
hypochondriacal دچار جنون افسردگی- تهیگاهی
hangry <adj.> گشنگی که دچار عصبانیت میشود
phlebitic دچار اماس جدار ورید
plunged in war سخت گرفتاریا دچار جنگ
traumatizes دچار روان زخم کردن
melanotic دچار سیاهی غیر طبیعی درپوست
chain react دچار واکنشهای مسلسل وزنجیری شدن
conscience-stricken دچار ناراحتی وجدان یا احساس گناه
parotitic دچار اماس در غده بنا گوشی
fates مقدر شدن بسرنوشت شوم دچار کردن
fate مقدر شدن بسرنوشت شوم دچار کردن
hydrocele دچار ازدیاد فشارمایع در داخل بطنهای مغز
euthanasia مرگ یا قتل کسانی که دچار مرض سخت و لاعلاجند
frenzied attacker فرد دچار جنون آدم کشی [روان شناسی]
person running amok فرد دچار جنون آدم کشی [روان شناسی]
nymphomanic دچار جنون خوابیدن با مرد دیوانه برای بغل خوابی بامرد
The warning light seems to have malfunctioned. چراغ خطر به نظر می رسد دچار نقص فنی شده است.
muddy weather هوایی که دچار پوشیده شدن زمین ازبرف آب دار با گل شود [هوا و فضا]
vives یکجور ناخوشی گوش که کره اسبهای تازه بعلف بسته بدان دچار می شوند
to run into a bad practice گرفتار کار زشتی شدن بخوی بدی دچار شدن
collapses متلاشی شدن دچار سقوط واضمحلال شدن غش کردن
collapse متلاشی شدن دچار سقوط واضمحلال شدن غش کردن
lay up دچار تاخیر کردن یا شدن انبار یاجمع کردن
collapsed متلاشی شدن دچار سقوط واضمحلال شدن غش کردن
collapsing متلاشی شدن دچار سقوط واضمحلال شدن غش کردن
bombs یک برنامه زمانی دچار این حالت میشود که خروجیهای ان نادرست بوده و یا به علت اشتباهات منطقی وگرامری قابل اجرا شدن نباشد
bombed out یک برنامه زمانی دچار این حالت میشود که خروجیهای ان نادرست بوده و یا به علت اشتباهات منطقی وگرامری قابل اجرا شدن نباشد
bomb یک برنامه زمانی دچار این حالت میشود که خروجیهای ان نادرست بوده و یا به علت اشتباهات منطقی وگرامری قابل اجرا شدن نباشد
bombed یک برنامه زمانی دچار این حالت میشود که خروجیهای ان نادرست بوده و یا به علت اشتباهات منطقی وگرامری قابل اجرا شدن نباشد
restricts منحصر کردن دچار تضییقات کردن
i suffer from headache سردرد دارم دچار سردرد هستم
discomfiting دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfit دچار مانع کردن ناراحت کردن
restricting منحصر کردن دچار تضییقات کردن
restrict منحصر کردن دچار تضییقات کردن
discomfits دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfited دچار مانع کردن ناراحت کردن
fabianism نحله سوسیالیستی معتدل که به سال 4881 درانگلستان تشکیل شد و در واقع پایه حزب کارگر محسوب میشود . اصحاب این مسلک باعقاید مارکس در زمینه لزوم کشمکش طبقاتی و نیز انقلاب و شدت عمل جهت وصول به اهداف سوسیالیزم موافقت ندارند
to scramble for something هجوم کردن با عجله برای چیزی [با دیگران کشمکش کردن برای گرفتن چیزی]
apoplectic دچار سکته سکته اور
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com