English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (21 milliseconds)
English Persian
to press the button دکمه را فشار دادن در راه انداختن چیزی یا کاری پیش قدم شدن
Other Matches
pushbutton آنچه با فشار دادن یک دکمه کار کند
to make a typing error [mistake] اشتباه روی دکمه ای فشار دادن [کلید یا تلفن]
to make a typo [American E] اشتباه روی دکمه ای فشار دادن [کلید یا تلفن]
to hit the wrong key [on the PC/phone/calculator] اشتباه روی دکمه ای فشار دادن [کلید یا تلفن]
clicking فشار دادن دکمه بالای دستگاه ماوس paste and cut
pushed فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
push فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
pushes فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
to put any one up to something کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
rushing برسر چیزی پریدن کاری را با عجله و اشتیاق انجام دادن
rushed برسر چیزی پریدن کاری را با عجله و اشتیاق انجام دادن
rush برسر چیزی پریدن کاری را با عجله و اشتیاق انجام دادن
clicks تلنگر زدن فرایند فشار دکمه دستگاه OUSE
clicked تلنگر زدن فرایند فشار دکمه دستگاه OUSE
click تلنگر زدن فرایند فشار دکمه دستگاه OUSE
drags حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drag حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dragged حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
calender برق انداختن فشار دهنده
drilling thrust فشار محوری مته کاری
To meglect something . To dismiss something from ones mind. کاری را پشت گوش انداختن
to blame somebody for something کسی را تقصیرکار دانستن بخاطر چیزی [اشتباه در چیزی را سر کسی انداختن] [جرم یا گناه]
to depict somebody or something [as something] کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن [وصف کردن] [شرح دادن ] [نمایش دادن]
single breasted دارای دکمه در یک طرف کت کت دو یا سه دکمه
single-breasted دارای دکمه در یک طرف کت کت دو یا سه دکمه
consent اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
to cast a g. at something نگ اه مختصری به چیزی انداختن
to put something into cold storage <idiom> چیزی را به عقب انداختن
to put something on the shelf <idiom> چیزی را به عقب انداختن
continue ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
continues ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
to push for an answer [in reference to something] برای پاسخ فشار آوردن [در رابطه با چیزی]
To cast a glance at something. به چیزی چشم انداختن ( افکندن )
to p on one thing to another چیزی را به چیز دیگر انداختن
enclose احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
enclosing احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
encloses احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
to esteem somebody or something [for something] قدر دانستن از [اعتبار دادن به] [ارجمند شمردن] کسی یا چیزی [بخاطر چیزی ]
impressure اعمال نیرو بر روی چیزی فشار و زور درامری
to tax someone [something] بیش از اندازه بارکردن [فشار آوردن بر] کسی [چیزی]
to reject something with a shrug [of the shoulders] با شانه بالا انداختن چیزی را رد کردن
set up <idiom> راه انداختن ،برپا کردن چیزی
to go a mucker on or over در کاری یا چیزی غوطه ورشدن
To operate something . چیزی را بکار انداختن (موتور، دستگاه وغیره )
forcing فشار دادن
hustling فشار دادن
forces فشار دادن
push فشار دادن
hustled فشار دادن
hustle فشار دادن
hustles فشار دادن
pinches فشار دادن
pushed فشار دادن
pinch فشار دادن
pushes فشار دادن
yerk فشار دادن
force فشار دادن
press فشار دادن
presses فشار دادن
pushing فشار دادن
drill press متهای که با فشار دست یاماشین چیزی را حفر میکند مته فشاری
to take the fall [American English] مسئولیت چیزی [کاری یا خطایی] را پذیرفتن
to engage in something [in doing] something خود را به چیزی [کاری] مشغول کردن
shakedown [of something] [American English] تغییر پایه سیستم کاری [چیزی]
to purpose something هدف چیزی [انجام کاری] را داشتن
to trash something [American E] دور انداختن [چیزی] [مانند مسیر مقام یا شغل]
to bin something دور انداختن [چیزی] [مانند مسیر مقام یا شغل]
push نشاندن فشار دادن
clamps بندزدن فشار دادن
pushed نشاندن فشار دادن
clamped بندزدن فشار دادن
clamp بندزدن فشار دادن
clamping بندزدن فشار دادن
squeezes چلاندن فشار دادن
squeeze چلاندن فشار دادن
squeezing چلاندن فشار دادن
press فشار دادن با انگشتان
squeezed چلاندن فشار دادن
pushes نشاندن فشار دادن
presses فشار دادن با انگشتان
trigger squeeze فشار دادن ماشه
to bite the bullet <idiom> پذیرفتن انجام کاری و یا چیزی سخت یا ناخوشایند
primming بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
defines 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
define 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defined 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defining 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
expands توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expanding توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expand توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
to poke somebody کسی را با نوک انگشت فشار دادن
to prod somebody کسی را با نوک انگشت فشار دادن
tensions بحران تحت فشار قرار دادن
tension بحران تحت فشار قرار دادن
suppresses مانع شدن تحت فشار قرار دادن
suppress مانع شدن تحت فشار قرار دادن
suppressing مانع شدن تحت فشار قرار دادن
let go <idiom> به حال خود گذاشتن ،هیچ کاری درمورد چیزی انجام ندادن
inserting قرار دادن چیزی در چیزی
insert قرار دادن چیزی در چیزی
inserts قرار دادن چیزی در چیزی
to lean something against something چیزی را به چیزی تکیه دادن
drops گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drop گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropped گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropping گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
misleads باشتباه انداختن فریب دادن
mislead باشتباه انداختن فریب دادن
To try to strangle someone . گلوی کسی را فشار دادن ( بقصد خفه کردن )
attacked فشار برای پایان دادن به عمل یک بازیگر کریکت
attacks فشار برای پایان دادن به عمل یک بازیگر کریکت
attack فشار برای پایان دادن به عمل یک بازیگر کریکت
To arrange (fix up) something. ترتیب کاری را دادن
click صدای کوتاه مدت برای بیان فشار دادن یک کلید
thrusts فشار دادن به اسکیت برای سرخوردن راست کردن بازو
clicks صدای کوتاه مدت برای بیان فشار دادن یک کلید
clicked صدای کوتاه مدت برای بیان فشار دادن یک کلید
embattle حاضر بجنگ شدن تحت فشار شدید قرار دادن
thrusting فشار دادن به اسکیت برای سرخوردن راست کردن بازو
thrust فشار دادن به اسکیت برای سرخوردن راست کردن بازو
shake up <idiom> تغییر دادن سیستم کاری
slurring باعجله کاری را انجام دادن
slur باعجله کاری را انجام دادن
slurs باعجله کاری را انجام دادن
slurred باعجله کاری را انجام دادن
terrorised با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
To do something with ease(easily). کاری را به آسانی انجام دادن
the way of doing something به روشی کاری را انجام دادن
To do something on ones own . سر خود کاری را انجام دادن
terrorizing با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
(have the) cheek to do something <idiom> با گستاخی کاری را انجام دادن
do something to one's hearts's content کاری را حسابی انجام دادن
to put any one up to something کسی را در کاری دستور دادن
terrorises با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorising با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorize با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorized با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorizes با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
take the plunge <idiom> بادروغ کاری را انجام دادن
To take ones time over something . to do something with deliberation کاری را سر صبر انجام دادن
To do something on the sly (in secret). کاری را پنهان انجام دادن
raise Cain <idiom> کمک ،کاری انجام دادن
To do something hurriedly . کاری را با عجاله انجام دادن
to do a good job کاری را خوب انجام دادن
do something rash <idiom> بی فکر کاری را انجام دادن
plod بازحمت کاری را انجام دادن
plodded بازحمت کاری را انجام دادن
plodding بازحمت کاری را انجام دادن
plods بازحمت کاری را انجام دادن
bounce مورد توپ وتشرقرار دادن بیرون انداختن
bounced مورد توپ وتشرقرار دادن بیرون انداختن
bounces مورد توپ وتشرقرار دادن بیرون انداختن
how about <idiom> برای ارائه پشنهاد یا جویا شدن نظر دیگران در مورد چیزی یا کاری استفاده می شود
to portray somebody [something] نمایش دادن کسی یا چیزی [رل کسی یا چیزی را بازی کردن] [کسی یا چیزی را مجسم کردن]
authorize اجازه دادن برای انجام کاری
see to (something) <idiom> شرکت کردن یا کاری را انجام دادن
head start <idiom> کاری را قبل از بقیه انجام دادن
give free rein to <idiom> اجازه حرکت یا انجام کاری را دادن
go (someone) one better <idiom> کاری را بهتراز دیگران انجام دادن
to empower somebody to do something اختیار دادن به کسی برای کاری
authorises اجازه دادن برای انجام کاری
authorizes اجازه دادن برای انجام کاری
swim against the tide/current <idiom> کاری متفاوت از دیگران انجام دادن
set the world on fire <idiom> کاری فوق العاده انجام دادن
authorizing اجازه دادن برای انجام کاری
at the elventh hour دقیقه نود کاری انجام دادن
to do a thing ina corner کاری که درخلوت یادرزیرجلی انجام دادن
to do a thing with f. کاری رابه اسانی انجام دادن
To do something expediently. از روی سیاست کاری را انجام دادن
authorising اجازه دادن برای انجام کاری
beat someone to the punch (draw) <idiom> قبل از هرکسی کاری را انجام دادن
To meet a deadline . تا مهلت مقرر کاری را انجام دادن
To put ones heart and soul into a job . باتمام وجود کاری را انجام دادن
superinduce تخحت فشار قرار گرفتن کشیدن یا گذاشتن یا جا دادن تجدید فراش کردن
to press against any thing بر چیزی فشار اوردن بچیزی زور اوردن
authorizes اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
by the skin of one's teeth <idiom> بزور [با زحمت] کاری را با موفقیت انجام دادن
authorize اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
authorising اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
to key up any to do s.th. <idiom> کسی رابه انجام دادن کاری برانگیختن
authorises اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
To do something waveringly. کاری رابا ترس ولرز انجام دادن
to try hard to do something تقلا کردن برای انجام دادن کاری
to act in concert <idiom> با هماهنگی کاری را انجام دادن [اصطلاح روزمره]
To do something(act)from force of habit کاری راطبق عادت( همیشگه ) انجام دادن
authorizing اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
to make an effort to do something تلاش کردن برای انجام دادن کاری
cross to bear/carry <idiom> رنج دادن کاری بصورت دائمی انجام میگیرد
hand کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
to prove oneself نشان دادن [ثابت کردن] توانایی انجام کاری
handing کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
to ring the changes کاری راتا انجا که بتوان باشکال گوناگون انجام دادن
to roll one's eyes <idiom> نشان دادن بی میلی [بی علاقگی] به انجام کاری [اصطلاح مجازی]
To do something prefunctorily. برای رفع تکلیف ( از سر باز کردن ) کاری راانجام دادن
cabin pressure فشار مطلق داخل هواپیما اختلاف فشار بین کابین واتمسفر پیرامون
to jump on somebody به کسی پریدن [زود ایراد گرفتن از کاری که کرده شده یا چیزی که گفته شده]
embriodery [آراستن و زینت دادن زمینه فرش به کمک سوزن کاری و گلدوزی]
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com