English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (24 milliseconds)
English Persian
look in دیدن کردن مختصر
Other Matches
precise مختصر کردن مختصر
abridge مختصر کردن
out lawry طراحی کردن بطور مختصر شرح دادن خلاصه کردن
abbreviate مختصر یا مفید کردن
shortens مختصر کردن کاستن
abbreviating مختصر یا مفید کردن
shortened مختصر کردن کاستن
abbreviates مختصر یا مفید کردن
shorten مختصر کردن کاستن
step in بازدید مختصر وکوتاهی کردن
to d. into a book نگاه مختصر بکتابی کردن
outlining مختصر یا خلاصه چیزی را تهیه کردن
outlines مختصر یا خلاصه چیزی را تهیه کردن
outline مختصر یا خلاصه چیزی را تهیه کردن
outlined مختصر یا خلاصه چیزی را تهیه کردن
to run in to a person دیدنی مختصر از کسی کردن بکسی سرزدن
visit دیدن کردن از
visited دیدن کردن از
make a call دیدن کردن
visits دیدن کردن از
to make or pay a call از کسی دیدن کردن
spot کشف کردن دیدن
spots کشف کردن دیدن
Seeing is believing . <proverb> دیدن,باور کردن .
unsight از دیدن محروم کردن
ride herd on <idiom> از نزدیک دیدن وکنترل کردن
practise or tice توط ئه دیدن تعقیب کردن
miscarrying صدمه دیدن اشتباه کردن
soothsay طالع دیدن پیشگویی کردن
miscarries صدمه دیدن اشتباه کردن
miscarry صدمه دیدن اشتباه کردن
drop in اتفاقا دیدن کردن انداختن در
simplify اسان تر کردن مختصر کردن
simplifies مختصر کردن اسانتر کردن
simplifies اسان تر کردن مختصر کردن
simplifying مختصر کردن اسانتر کردن
simplifying اسان تر کردن مختصر کردن
simplify مختصر کردن اسانتر کردن
supply فرستادن تدارک دیدن ارسال کردن
supplied فرستادن تدارک دیدن ارسال کردن
supplying فرستادن تدارک دیدن ارسال کردن
to meet half way درنیمه راه کسی را دیدن یابرخورد کردن
see for oneself از نزدیک مشاهده کردن بچشم خود دیدن
furnishes تهیه دیدن مجهز کردن دادن وسایل واماد
furnishing تهیه دیدن مجهز کردن دادن وسایل واماد
furnish تهیه دیدن مجهز کردن دادن وسایل واماد
skim سرشیر گرفتن از تماس مختصر حاصل کردن بطور سطحی مورد توجه قرار دادن
skims سرشیر گرفتن از تماس مختصر حاصل کردن بطور سطحی مورد توجه قرار دادن
skimmed سرشیر گرفتن از تماس مختصر حاصل کردن بطور سطحی مورد توجه قرار دادن
briefest مختصر
tersest مختصر
shortest مختصر
abstracted مختصر
sums مختصر
sum مختصر
epitome مختصر
concise مختصر
short term مختصر
tis مختصر ti is
briefer مختصر
gnomical مختصر
concise <adj.> مختصر
curt <adj.> مختصر
fleeting <adj.> مختصر
short <adj.> مختصر
synoptic مختصر
succinct <adj.> مختصر
viz مختصر
terse مختصر
abbreviated مختصر
brief مختصر
terser مختصر
abridged مختصر
briefed مختصر
grammalogue مختصر
compend مختصر
incomprehensive مختصر
summaries مختصر
short مختصر
laconic مختصر گو
summary مختصر
febricula تب مختصر
little مختصر
partial مختصر
succinct مختصر
shorter مختصر
laconically مختصر گو
squabbled نزا مختصر
flashes روشنایی مختصر
simplifier مختصر کننده
snack خوراک مختصر
flashed روشنایی مختصر
synopses اجمال مختصر
apercu خلاصه مختصر
shortener مختصر کننده
flash روشنایی مختصر
snacks خوراک مختصر
telegraphic تلگرافی مختصر
contracted مختصر محدود
clicked صدای مختصر
short and sweet <idiom> مختصر ومفید
summary خلاصه مختصر
curtailed مختصر نمودن
let us be brief مختصر کنیم
curtailing مختصر نمودن
squabble نزا مختصر
inking اطلاع مختصر
clicks صدای مختصر
briefed کوتاه مختصر
scumble مالش مختصر
curtail مختصر نمودن
curtails مختصر نمودن
brief کوتاه مختصر
briefer کوتاه مختصر
tiffin ناهار مختصر
briefest کوتاه مختصر
compendium مختصر کوتاهی
grind out پیشروی مختصر
squabbling نزا مختصر
concisely بطور مختصر
comedietta کمدی مختصر
potluck غذای مختصر
briefly speaking مختصر کنیم
lacanic مختصر و مفید
squabbles نزا مختصر
nodding acquaintance آشنایی مختصر
tot یادداشت مختصر
pithy مختصر ومفید
paraph امضای مختصر
my initials are s.h امضای مختصر من
tots یادداشت مختصر
tendencies علاقه مختصر
tendency علاقه مختصر
petit mal صرع مختصر
click صدای مختصر
cheep اشاره مختصر
synopsis اجمال مختصر
summaries خلاصه مختصر
brachygraphy مختصر نویسی
shorthand مختصر نویسی
velitation جنگ مختصر
handlist فهرست مختصر
briefly <adv.> بصورت مختصر و مفید
pulls برتری جزئی و مختصر
blockhouse بنای استحکامی مختصر
in a nutshell بطور خیلی مختصر
prospectuses شرح حال مختصر
pull برتری جزئی و مختصر
spot زمان مختصر لحظه
spots زمان مختصر لحظه
abriviated addressing ادرس مختصر شده
feather فشار مختصر به گاز
compendiously <adv.> بصورت مختصر و مفید
curtly <adv.> بصورت مختصر و مفید
byword اشاره یانگاه مختصر
pocket expenses هزینه مختصر شخصی
bowing acquaintance آشنایی مختصر سلامی و بس
compendious موجز مختصر ومفید
pittance کمک هزینه مختصر
bywords اشاره یانگاه مختصر
simplification تسهیل مختصر سازی
simplifications تسهیل مختصر سازی
metastable دارای ثبات مختصر
prospectus شرح حال مختصر
billeting ورقه جیره یادداشت مختصر
billets ورقه جیره یادداشت مختصر
smack چشیدن مختصر باصدا غذاخوردن
simplification ساده گردانی مختصر سازی
simplifcation ساده گردانی مختصر سازی
simplifications ساده گردانی مختصر سازی
blinked نادیده گرفته نگاه مختصر
billeted ورقه جیره یادداشت مختصر
smacks چشیدن مختصر باصدا غذاخوردن
billet ورقه جیره یادداشت مختصر
smacked چشیدن مختصر باصدا غذاخوردن
blink نادیده گرفته نگاه مختصر
blinks نادیده گرفته نگاه مختصر
multocular مختصر و مفید کوتاه و سودمند
flashed ناگهان شعله ور شدن نور مختصر
flashes ناگهان شعله ور شدن نور مختصر
nuance اختلاف مختصر نکات دقیق وفریف
nuances اختلاف مختصر نکات دقیق وفریف
flash ناگهان شعله ور شدن نور مختصر
luncheonettes رستوران یا محلی که غذاهای مختصر و سبک را می فروشد
luncheonette رستوران یا محلی که غذاهای مختصر و سبک را می فروشد
That is it in a nutshell. موضوع به طور خیلی مختصر اینطوری است.
twigs دیدن
sees دیدن
incurring دیدن
incurs دیدن
looks دیدن
drop by دیدن
incur دیدن
set eyes on <idiom> دیدن
incurred دیدن
see دیدن
twig دیدن
look دیدن
looked دیدن
beholding دیدن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com