English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 167 (7 milliseconds)
English Persian
i was up late last night دیشب تا ان موقع هنوزنشسته
Other Matches
In the fullness lf time . به موقع خود ( به موقع مقرر همگام با گذشت زمان )
last night دیشب
i passed an uneasy night دیشب
yesternight دیشب
yestreen دیشب
i hsd a bad night دیشب خوب نخوابیدم
I went hungry last night . دیشب گرسنه ماندم
I had a dream last night. دیشب خواب دیدم
I couldnt get to sleep last night. دیشب خوابم نمی برد
Last night I called [rang] my mom. دیشب به مادرم زنگ زدم.
at the precise moment در سر موقع
behind time بی موقع
occasions موقع
at an unearthy hour بی موقع
nails به موقع
occasioning موقع
occasion موقع
ill-timed بی موقع
when در موقع
siting موقع
occasioned موقع
premature بی موقع
seasonably به موقع
inapposite بی موقع
nailed به موقع
terming موقع
nail به موقع
periods موقع
period موقع
unseasonably بی موقع بی جا
term موقع
unseasonable بی موقع بی جا
termed موقع
inopportunely بی موقع
payment in due cource پرداخت به موقع
post entry ثبت پس از موقع
seed time موقع تخمکاری
thitherto تا ان موقع تاقبل از ان
belated دیرتر از موقع
on one occasion دریک موقع
noontime موقع فهر
belatedly دیرتر از موقع
criticalness اهمیت موقع
by this تا این موقع
e. to the occasion درخور موقع
fieldcorn موقع جولان
till his return تا موقع برگشتن او
at a later period در موقع دیگر
on the button <idiom> درست سر موقع
on the dot <idiom> دقیقا سر موقع
in due course در موقع خود
the proper time to do a thing موقع مناسب
meal time موقع خوراک
place مکان موقع
nicked موقع بحرانی
nick موقع بحرانی
discretional <adj.> موقع شناس
tactfully موقع شناس
tactful موقع شناس
rooms محل موقع
room محل موقع
times فرصت موقع
situation محل موقع
tactlessly موقع نشناس
tactless موقع نشناس
situations محل موقع
positioning موقع یابی
discreet <adj.> موقع شناس
inopportune بی موقع نامناسب
placing مکان موقع
places مکان موقع
nicking موقع بحرانی
nicks موقع بحرانی
nail به موقع پرداختن
nailed به موقع پرداختن
discrete <adj.> موقع شناس
nails به موقع پرداختن
to be proper for به موقع بودن
timed فرصت موقع
juncture موقع بحرانی
prudent [discreet] <adj.> موقع شناس
time فرصت موقع
opportuneness موقعیت موقع بودن
d. situation موقع یا موقعیت باریک
the hour has struck موقع بحران رسید
put in force به موقع اجرا گذاشتن
show up سر موقع حاضر شدن
pro hac vice برای این موقع
seedtime موقع تخم کاری
to profit by the accasion از موقع استفاده کردن
mealtimes موقع صرف غذا
premature قبل از موقع نابهنگام
To have a good sense of timing . To have a sense of occasion j. موقع شناس بودن
what time ate we supposed to take (have ) lunch ? چه موقع قراراست بخوریم ؟
early resupply تجدید اماد به موقع
here در این موقع اکنون
mealtime موقع صرف غذا
playtime موقع شروع نمایش
exigence ضرورت موقع تنگ
to profit by the accasion موقع را مغتنم شمردن
He arrived in the nick of time . درست به موقع رسید ( سر بزنگاه )
it is toolate.to go دیگر موقع رفتن نیست
abrazitic مادهای که در موقع ذوب نمیجوشد
The train came in on time . قطار به موقع رسید ( سروقت )
backfiring منفجر شدن قبل از موقع
backfires منفجر شدن قبل از موقع
backfired منفجر شدن قبل از موقع
backfire منفجر شدن قبل از موقع
cut short پیش از موقع قطع کردن
bedtimes وقت استراحت موقع خوابیدن
bedtime وقت استراحت موقع خوابیدن
pull a punch در موقع ضربه دست را کشیدن
prematureness نابهنگامی زودتر از موقع بودن
predate قبل از موقع بخصوص واقع شدن
predating قبل از موقع بخصوص واقع شدن
predated قبل از موقع بخصوص واقع شدن
predates قبل از موقع بخصوص واقع شدن
dimout خاموشی چراغ ها در موقع حمله هوایی
cod وصول وجه در موقع تحویل کالا
high time اصل موقع وکمی هم گذشته ازموقع
time به موقع انجام دادن وقت نگاهداشتن
muzzle energy نیروی یک گلوله در موقع خروج از لوله
timed به موقع انجام دادن وقت نگاهداشتن
times به موقع انجام دادن وقت نگاهداشتن
tallyho صدای شکارچی در موقع دیدن روباه
gravitas موقع سنجی و خوش طبعی در گفتار
slack water موقع سکون وارامش اب دریا اب ساکن
nonce word واژهای که به تقاضای یک موقع ویژه بسازند
gesturing اشارات وحرکات در موقع سخن گفتن وضع
gesture اشارات وحرکات در موقع سخن گفتن وضع
ballast کیسه شنی که در موقع صعودبالون پایین میاندازند
He cut himself while shaving. موقع تراشیدن ( اصلاح کردن ) صورتش را برید
cash with order پول نقد همراه سفارش پرداخت به موقع
yoke پشت بند قالب در موقع بتن ریزی
fleshing تنگ اشغال گوسفند در موقع پوست کنی
Will you tell me when to get off? ممکن است به من بگویید چه موقع پیاده شوم؟
gestured اشارات وحرکات در موقع سخن گفتن وضع
Is there train running on time? آیا قطاری که به موقع رفت و برگشت کند دارید؟
shuttered fuze ماسوره منفجر شده یا عمل کرده قبل از موقع
You should always be careful walking alone at night. همیشه موقع پیاده روی تنها در شب باید مراقب باشید.
funny bone <idiom> جایی پشت آرنج که موقع ضربه سوزش وخارش میکند
godchildren طفلی که در موقع تعمید به پسر خواندگی روحانی شخص در میاید
godchild طفلی که در موقع تعمید به پسر خواندگی روحانی شخص در میاید
pile helmet کلاهکی که سر شمعها را می پوشاند تا در موقع چکش کاری صدمهای وارد نیاید
The striker's injury puts a question mark over his being fit in time for the tournament. آسیب مهاجم آمادگی سر موقع او [مرد] را برای مسابقات نامشخص می کند.
throw باخت عمدی پرتاب توپ به بالا در موقع سرویس فنون پرتابی
throws باخت عمدی پرتاب توپ به بالا در موقع سرویس فنون پرتابی
throwing باخت عمدی پرتاب توپ به بالا در موقع سرویس فنون پرتابی
counsel در CL به bariester ها و در موقع گفتگو از موکلین ایشان یاsolicitor مربوط به انها گفته میشود
counsels در CL به bariester ها و در موقع گفتگو از موکلین ایشان یاsolicitor مربوط به انها گفته میشود
blue key نقطه کمکی ابی برای تنظیم عکس در موقع فاهر کردن فیلم
counselling در CL به bariester ها و در موقع گفتگو از موکلین ایشان یاsolicitor مربوط به انها گفته میشود
counseled در CL به bariester ها و در موقع گفتگو از موکلین ایشان یاsolicitor مربوط به انها گفته میشود
counselled در CL به bariester ها و در موقع گفتگو از موکلین ایشان یاsolicitor مربوط به انها گفته میشود
floating fender زنجیر شناوری که به فاصلههای معینی از یک کانال نصب میشود تا در موقع حوادث ازان استفاده شود
compression نرم افزار مقیم که داده را موقع نوشتن فشرده میکند و هنگام خواندن به حالت اولیه بر می گرداند
shed stick چوب هاف [چوبی است نازک تر از کوجی که برای جدا کردن تارها در موقع عبور دادن پود بکار می رود.]
overlap تداخل رنگ ها [خصوصا در لبه طرح ها و موقع تعویض رنگ در نقشه]
jingo کلمه که شعبده بازان در موقع شعبده بازی بکار میبرند
current maturity قیمت دفتری دارایی در موقع فروش یا تبدیل مظنه روز نرخ روز
working sails بادبان معمولی که با بادبان سبک یا سنگین در موقع تغییرشدت باد فرق دارد
civil reserve air fleet گروه هواپیماهای احتیاط کشوری گروه هواپیماهای غیرنظامی که در موقع جنگ مورد استفاده قرار می گیرند
sinuous weft نخ پود زیر [این نخ چون معمولا نازکتر است در موقع پودگذاری بین تارها، حالت موجی یا سینوسی به خود می گیرد لذا به این اسم نیز نامیده می شود.]
root of title منشاء سمت در CL فروشنده اراضی بایدترتیب ایادی را ضمن 03سال گذشته در موقع معامله روشن و منشاء سمت مالکیت خود را مشخص کند
cross examination به طور کلی در CL کلیه شهود وکارشناسان و مامورین کشف جرم در موقع محاکمه بایدعلنا" و حضورا" اطلاعات خودرا بیان دارند و دادستان ووکیل متهم حق سوال کردن از ایشان را دارند
bombing height ارتفاع رهایی بمب ارتفاع هواپیماتا هدف در موقع رهایی بمب
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com