English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English Persian
speaker of parliament رئیس پارلمان
Other Matches
parliamentary مصوب پارلمان دارای پارلمان فراکسیون
lord high stew of england رئیس تشریفات تاجگذاری رئیس دادگاه دادرسی
paymaster general رئیس سررشته داری رئیس کارپردازی
parliaments پارلمان
parliament پارلمان
membership of the parliament عضویت پارلمان
parliament مجلس شورا پارلمان
parliaments مجلس شورا پارلمان
Capitol عمارت پارلمان ایالتی
lobbyer کسیکه در پارلمان تبلیغ میکند
lobbyists کسیکه در پارلمان تبلیغ میکند
lobbyist کسیکه در پارلمان تبلیغ میکند
hansard صورت جلسات رسمی پارلمان انگلیسی
letter of recall نامهای است که رئیس یک کشور به رئیس کشور دیگرنوشته و از او تقاضای مرخص کردن سفیری را که کارش در مملکت مرسل الیه پایان یافته میکند
emcee بعنوان رئیس تشریفات عمل کردن رئیس تشریفات شدن
emcees بعنوان رئیس تشریفات عمل کردن رئیس تشریفات شدن
public relations officer رئیس قسمت روابط عمومی رئیس قسمت امور مطبوعاتی
public relations officers رئیس قسمت روابط عمومی رئیس قسمت امور مطبوعاتی
bigben ساعت بزرگی که بر برج پارلمان لندن نصب شده است
roundheal عضو پارلمان انگلیس درزمان شارل یکم که سرش را ازته میزد
republics حکومتی که در ان سمت رئیس کشور بالوراثه منتقل نمیشود و مدت ریاست کشور نیز غالب اوقات محدود است و انتخاب رئیس کشور از طریق مراجعه به اراء عمومی صورت می گیرد
republic حکومتی که در ان سمت رئیس کشور بالوراثه منتقل نمیشود و مدت ریاست کشور نیز غالب اوقات محدود است و انتخاب رئیس کشور از طریق مراجعه به اراء عمومی صورت می گیرد
parliamentarism سیستمی که در ان قوه مجریه درمقابل پارلمان جوابگو ومسئول اعمال خود باشد
roundhead نماینده پارلمان انگلیس دردوره شارل اول و عضو فرقه مسیحیان کویکر
recredential نامهای است که بعضی اوقات رئیس دولتی که سفیر نزد ان ماموریت دارد در جواب احضار نامه سفیر به رئیس دولت فرستنده سفیر می نویسد و در واقع این نامه پاسخی است به استوار نامهای که سفیر در شروع ماموریتش تقدیم داشته است
common low سیستم حقوقی انگلستان که ازحقوق مدنی و حقوق کلیسایی متمایز است زیرا این قسمت از حقوق انگلستان از پارلمان ناشی نشده عرف و عادت حقوق عرفی
director generals رئیس کل
superintendents رئیس
presidents رئیس
mugwump رئیس
superintendent رئیس
master رئیس
mastered رئیس
masters رئیس
head رئیس
director general رئیس کل
administrator رئیس
chiefs رئیس
superior رئیس
superiors رئیس
administers رئیس
provost رئیس
administer رئیس
administered رئیس
chairman رئیس
provosts رئیس
administrators رئیس
higher up رئیس
headsman رئیس
head master رئیس
leader رئیس
leaders رئیس
warden رئیس
wardens رئیس
chairmen رئیس
administering رئیس
Deans رئیس
headers رئیس
headmen رئیس
headman رئیس
sheik رئیس
ruler رئیس سر
rulers رئیس سر
directors general رئیس کل
Dean رئیس
chief رئیس
syndic رئیس
warden رئیس
header رئیس
sheikh رئیس
president رئیس
director رئیس
commandants رئیس
commandant رئیس
sheiks رئیس
directors رئیس
sheikhs رئیس
Chancellors رئیس دانشگاه
anchor men رئیس گروه
wagon master رئیس قطار
anchor man رئیس گروه
Chancellor رئیس دانشگاه
shop steward رئیس گروه
wharfmaster رئیس بندر
First Lady زن رئیس جمهور
beach master رئیس بارانداز
wharfmaster رئیس اسکله
chairpersons رئیس جلسه
chairperson رئیس جلسه
chief of police رئیس شهربانی
chairmen رئیس جلسه
anchormen رئیس گروه
chairman رئیس جلسه
shop stewards رئیس گروه
He is in bad with the boss. با رئیس اش بد است
vice-chancellor نایب رئیس
vice chancellor نایب رئیس
vice president معاون [رئیس]
boss رئیس کارفرما
stationmaster رئیس ایستگاه
station master رئیس ایستگاه
bossing رئیس کارفرما
bosses رئیس کارفرما
vice-chancellors نایب رئیس
Chief of protocol. Master of ceremonies. رئیس تشریفات
stationmasters رئیس ایستگاه
First Ladies زن رئیس جمهور
figureheads رئیس بی نفوذ
figureheads رئیس پوشالی
figurehead رئیس بی نفوذ
figurehead رئیس پوشالی
bossed رئیس کارفرما
post general رئیس کل پست
shipmaster رئیس کشتی
site manager رئیس کارگاه
mint master رئیس ضرابخانه
mess president رئیس باشگاه
social secretary رئیس دفتر
lord chancellor رئیس کل داوران
speaker of parliament رئیس مجلس
staff manager رئیس کارگزینی
sheik رئیس خانواده
sheik رئیس قبیله
section chief رئیس قبضه
president of the court رئیس دادگاه
president of the republic رئیس جمهور
podesta رئیس شهربانی
phylarch رئیس قبیله
presidentess زن رئیس جمهور
sachem رئیس ایل
sagamore رئیس ایل
office manager رئیس دفتر
office manager رئیس اداره
subprincipal نایب رئیس
leadden limbs رئیس اسپ
lady principal خانم رئیس
vice president نایب رئیس
harbour master رئیس بندر
harbor master رئیس بندر
gun captain رئیس توپ
gun captain رئیس قبضه
dominie رئیس اموزشگاه
communication chief رئیس ارتباطات
chief of state رئیس دولت
head mistress خانم رئیس
head of business firm رئیس تجارتخانه
head of the state رئیس دولت
the pro tem chief رئیس موقت
ring master رئیس سیرک
veep نایب رئیس
kapell meister رئیس ارکستر
jurat رئیس شهرداری
hierarch رئیس روحانی
heresiarch رئیس رافضیون
heguman رئیس دیر
vice chairman نایب رئیس
chief of protocol رئیس تشریفات
warden رئیس زندان
ringmasters رئیس سیرک
ringmasters رئیس گود
abbots رئیس راهبان
abbot رئیس راهبان
premiers مهمتر رئیس
surgeon رئیس بهداری
premier مهمتر رئیس
surgeons رئیس بهداری
arches موذی رئیس
ringmaster رئیس گود
prior رئیس صومعه
principal رئیس مدیر
Prime Ministers رئیس الوزرا
Prime Minister رئیس الوزرا
emcee رئیس تشریفات
emcees رئیس تشریفات
master of ceremonies رئیس تشریفات
masters of ceremonies رئیس تشریفات
principals رئیس مدیر
chamberlains رئیس خلوت
chamberlain رئیس خلوت
Chief of Staff رئیس ستاد
sheiks رئیس قبیله
sheikhs رئیس خانواده
sheikhs رئیس قبیله
sheikh رئیس خانواده
sheikh رئیس قبیله
prefect رئیس فرمانده
arch- موذی رئیس
arch موذی رئیس
sheiks رئیس خانواده
schoolmistress خانم رئیس
schoolmistresses خانم رئیس
presidents رئیس دانشگاه
prefects رئیس فرمانده
presidents رئیس جمهور
president رئیس دانشگاه
president رئیس جمهور
Chiefs of Staff رئیس ستاد
ringmaster رئیس سیرک
Chief Justices رئیس دادگاه
chieftains رئیس قبیله
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com