English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 303 (15 milliseconds)
English Persian
director general رئیس کل
director generals رئیس کل
directors general رئیس کل
Search result with all words
director رئیس
directors رئیس
header رئیس
headers رئیس
charge عهده وتعهد و الزامی که بر شخص باشد حقی که در مورد ملکی وجود داشته باشد خطابهای که رئیس محکمه پس از ختم دادرسی خطاب به هیات منصفه ایراد و ضمن خلاصه کردن شهادتهای داده شده مسائل قانونی لازم را برای ایشان تشریح میکند
charges عهده وتعهد و الزامی که بر شخص باشد حقی که در مورد ملکی وجود داشته باشد خطابهای که رئیس محکمه پس از ختم دادرسی خطاب به هیات منصفه ایراد و ضمن خلاصه کردن شهادتهای داده شده مسائل قانونی لازم را برای ایشان تشریح میکند
emcee رئیس تشریفات کردن
emcee بعنوان رئیس تشریفات عمل کردن رئیس تشریفات شدن
emcee رئیس تشریفات
emcees رئیس تشریفات کردن
emcees بعنوان رئیس تشریفات عمل کردن رئیس تشریفات شدن
emcees رئیس تشریفات
master of ceremonies رئیس تشریفات
masters of ceremonies رئیس تشریفات
prior رئیس صومعه
ringmaster رئیس سیرک
ringmaster رئیس گود
ringmasters رئیس سیرک
ringmasters رئیس گود
surgeon رئیس بهداری
surgeons رئیس بهداری
Justice of the Peace رئیس دادگاه بخش
Justices of the Peace رئیس دادگاه بخش
Chief of Staff رئیس ستاد
Chiefs of Staff رئیس ستاد
republic حکومتی که در ان سمت رئیس کشور بالوراثه منتقل نمیشود و مدت ریاست کشور نیز غالب اوقات محدود است و انتخاب رئیس کشور از طریق مراجعه به اراء عمومی صورت می گیرد
republics حکومتی که در ان سمت رئیس کشور بالوراثه منتقل نمیشود و مدت ریاست کشور نیز غالب اوقات محدود است و انتخاب رئیس کشور از طریق مراجعه به اراء عمومی صورت می گیرد
ruler رئیس سر
rulers رئیس سر
prefect رئیس فرمانده
prefects رئیس فرمانده
Dean رئیس
Dean رئیس کلیسا یادانشکده
Deans رئیس
Deans رئیس کلیسا یادانشکده
sovereign فرمانروا رئیس کشور
sovereigns فرمانروا رئیس کشور
arch موذی رئیس
arch : پیشوندی بمعنی "رئیس " و " کبیر " و" بزرگ "
arch- موذی رئیس
arch- : پیشوندی بمعنی "رئیس " و " کبیر " و" بزرگ "
arches موذی رئیس
arches : پیشوندی بمعنی "رئیس " و " کبیر " و" بزرگ "
speaker ناطق رئیس مجلس شورا
speakers ناطق رئیس مجلس شورا
headman رئیس
headmen رئیس
sheikh رئیس قبیله
sheikh رئیس خانواده
sheikh رئیس
sheikhs رئیس قبیله
sheikhs رئیس خانواده
sheikhs رئیس
sheiks رئیس قبیله
sheiks رئیس خانواده
sheiks رئیس
commandant رئیس
commandants رئیس
schoolmistress خانم رئیس
schoolmistresses خانم رئیس
headmistress خانم مدیر خانم رئیس
headmistresses خانم مدیر خانم رئیس
president رئیس
president رئیس جمهور
president رئیس دانشگاه
president مدیر یا رئیس مسابقه شمشیربازی
presidents رئیس
presidents رئیس جمهور
presidents رئیس دانشگاه
presidents مدیر یا رئیس مسابقه شمشیربازی
head رئیس
presidential انتخاب رئیس جمهور
chamberlain رئیس خلوت
chamberlains رئیس خلوت
superintendent رئیس
superintendents رئیس
master رئیس
mastered رئیس
masters رئیس
procurator معاون رئیس کلانتری یا دادستان مامور مالی
procurators معاون رئیس کلانتری یا دادستان مامور مالی
premier مهمتر رئیس
premier رئیس الوزرا صدراعظم
premiers مهمتر رئیس
premiers رئیس الوزرا صدراعظم
administrator رئیس
administrators رئیس
recorder رئیس دادگاه محلی
recorders رئیس دادگاه محلی
abbot رئیس راهبان
abbots رئیس راهبان
schoolmaster مثل رئیس مدرسه رفتار کردن
schoolmasters مثل رئیس مدرسه رفتار کردن
don رئیس یا استاد یا عضو دانشکده پوشیدن
donned رئیس یا استاد یا عضو دانشکده پوشیدن
donning رئیس یا استاد یا عضو دانشکده پوشیدن
dons رئیس یا استاد یا عضو دانشکده پوشیدن
patronised رئیس وار رفتار کردن تشویق کردن
patronises رئیس وار رفتار کردن تشویق کردن
patronize رئیس وار رفتار کردن تشویق کردن
Other Matches
lord high stew of england رئیس تشریفات تاجگذاری رئیس دادگاه دادرسی
paymaster general رئیس سررشته داری رئیس کارپردازی
letter of recall نامهای است که رئیس یک کشور به رئیس کشور دیگرنوشته و از او تقاضای مرخص کردن سفیری را که کارش در مملکت مرسل الیه پایان یافته میکند
public relations officer رئیس قسمت روابط عمومی رئیس قسمت امور مطبوعاتی
public relations officers رئیس قسمت روابط عمومی رئیس قسمت امور مطبوعاتی
recredential نامهای است که بعضی اوقات رئیس دولتی که سفیر نزد ان ماموریت دارد در جواب احضار نامه سفیر به رئیس دولت فرستنده سفیر می نویسد و در واقع این نامه پاسخی است به استوار نامهای که سفیر در شروع ماموریتش تقدیم داشته است
chairman رئیس
mugwump رئیس
provosts رئیس
leader رئیس
chiefs رئیس
head master رئیس
higher up رئیس
headsman رئیس
chairmen رئیس
leaders رئیس
superiors رئیس
administers رئیس
administering رئیس
administered رئیس
warden رئیس
administer رئیس
superior رئیس
syndic رئیس
wardens رئیس
provost رئیس
chief رئیس
warden رئیس
sheik رئیس
vice-chancellor نایب رئیس
figureheads رئیس پوشالی
chief of protocol رئیس تشریفات
figureheads رئیس بی نفوذ
chief of state رئیس دولت
communication chief رئیس ارتباطات
dominie رئیس اموزشگاه
bosses رئیس کارفرما
bossing رئیس کارفرما
gun captain رئیس توپ
harbor master رئیس بندر
harbour master رئیس بندر
gun captain رئیس قبضه
figurehead رئیس پوشالی
chairman رئیس جلسه
stationmasters رئیس ایستگاه
stationmaster رئیس ایستگاه
station master رئیس ایستگاه
Chancellors رئیس دانشگاه
Chancellor رئیس دانشگاه
chairmen رئیس جلسه
figurehead رئیس بی نفوذ
chairpersons رئیس جلسه
bossed رئیس کارفرما
the pro tem chief رئیس موقت
boss رئیس کارفرما
beach master رئیس بارانداز
chief of police رئیس شهربانی
Chief Justice رئیس دادگاه
Chief Justices رئیس دادگاه
vice chancellor نایب رئیس
wagon master رئیس قطار
vice president نایب رئیس
vice chairman نایب رئیس
veep نایب رئیس
subprincipal نایب رئیس
staff manager رئیس کارگزینی
speaker of parliament رئیس پارلمان
speaker of parliament رئیس مجلس
social secretary رئیس دفتر
site manager رئیس کارگاه
wharfmaster رئیس بندر
wharfmaster رئیس اسکله
anchor man رئیس گروه
vice president معاون [رئیس]
Chief of protocol. Master of ceremonies. رئیس تشریفات
He is in bad with the boss. با رئیس اش بد است
shop stewards رئیس گروه
shop steward رئیس گروه
First Lady زن رئیس جمهور
First Ladies زن رئیس جمهور
chairperson رئیس جلسه
anchormen رئیس گروه
anchor men رئیس گروه
shipmaster رئیس کشتی
sheik رئیس خانواده
lord chancellor رئیس کل داوران
president of the court رئیس دادگاه
leadden limbs رئیس اسپ
lady principal خانم رئیس
kapell meister رئیس ارکستر
jurat رئیس شهرداری
hierarch رئیس روحانی
heresiarch رئیس رافضیون
heguman رئیس دیر
head of the state رئیس دولت
head of business firm رئیس تجارتخانه
mess president رئیس باشگاه
mint master رئیس ضرابخانه
office manager رئیس اداره
sheik رئیس قبیله
section chief رئیس قبضه
sagamore رئیس ایل
sachem رئیس ایل
ring master رئیس سیرک
presidentess زن رئیس جمهور
president of the republic رئیس جمهور
post general رئیس کل پست
podesta رئیس شهربانی
phylarch رئیس قبیله
office manager رئیس دفتر
head mistress خانم رئیس
principal رئیس مدیر
principals رئیس مدیر
Prime Minister رئیس الوزرا
Prime Ministers رئیس الوزرا
warden رئیس زندان
wardens رئیس زندان
chieftain رئیس قبیله
chieftains رئیس قبیله
postmaster رئیس پست
postmasters رئیس پست
patriarch رئیس خانواده
patriarchs رئیس خانواده
magistrates رئیس کلانتری
premiere مهمتر رئیس
premiered مهمتر رئیس
premieres مهمتر رئیس
premiering مهمتر رئیس
magistrate رئیس کلانتری
vice-chancellors نایب رئیس
marshall رئیس دژبان کوتال
joint chief of staff رئیس ستاد مشترک
joint chief of staff رئیس ستاد ارتش
judge advocate general رئیس دادگاه نظامی
lord chancellor رئیس کل قضات محاکم
police magistrate رئیس دادگاه لغزش
prefect of police رئیس شهر بانی
marshall مارشال رئیس زندان
post general رئیس اداره پست
mat chairman رئیس تشک کشتی
presidential election انتخاب رئیس جمهور
vice-chancellors معاون رئیس دانشگاه
Mother Superior رئیس بنیاد مذهبی
Mother Superiors رئیس بنیاد مذهبی
The then president . رئیس جمهور وقت
wear the pants in a family <idiom> رئیس خانواده بودن
chairman of the board [of directors/managers] رئیس هیئت مدیره
president of the board [ American E] رئیس هیئت مدیره
high-handed <idiom> رئیس بازی درآوردن
vice president نایب رئیس جمهور
provost marshal رئیس دژبان کوتوال
quartermaster general رئیس کل کارپردازی ارتش
subprincipal معاون رئیس مدرسه
the lead of a party پیشوا یا رئیس حزب
magistrate رئیس بخش دادگاه
veep معاون رئیس جمهور
vice chief of staff جانشین رئیس ستاد
chief executive officer [CEO] [American E] رئیس هیئت مدیره
jcs رئیس ستاد مشترک
communication chief رئیس مخابرات یکان
rector رئیس دانشگاه رهبر
rectors رئیس دانشگاه رهبر
vice-chancellor معاون رئیس دانشگاه
vice chancellor معاون رئیس دانشگاه
magistrate رئیس دادگاه بخش
magistrates رئیس بخش دادگاه
magistrates رئیس دادگاه بخش
governors حاکم رئیس زندان
chairman رئیس هیات مدیره
ex prime minister رئیس الوزرای سابق
principal رئیس دانشکده یا دبیرستان
chairman of the board of directors رئیس هیات مدیره
decurion رئیس دسته ده نفری
district superintendent رئیس یاسرپرست بخش
bandmaster رئیس دستهء موزیک
abbotship منصب رئیس دیر
assistant chief of staff معاون رئیس ستاد
ealdorman رئیس یا ریش سفیدایالت
chairmen رئیس هیات مدیره
governor حاکم رئیس زندان
principals رئیس دانشکده یا دبیرستان
postmaster رئیس پست خانه
regent نماینده پادشاه رئیس
regents نماینده پادشاه رئیس
in chancery تحت نظر رئیس
centurions رئیس دسته صدنفر
centurion رئیس دسته صدنفر
patriarch رئیس خانواده یا طایفه
patriarchs رئیس خانواده یا طایفه
interrex رئیس حکومت موقتی
jcs رئیس ستاد ارتش
postmasters رئیس پست خانه
Chief Justices رئیس دیوان عالی
Chief Justice رئیس دیوان عالی
he has passed the chair رئیس بوده است
head of the mission رئیس هیات اعزامی
syndic کلانتر یا شهردار رئیس صنف
none other than the president هیچ کسی به جز رئیس جمهور
lord chief justice رئیس کل محکمه استیناف انگلستان
He is not the boss for nothing. بیخود نیست رئیس شده
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com