English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 97 (6 milliseconds)
English Persian
roadhog رانندهی از خود راضی
roadhogs رانندهی از خود راضی
Other Matches
cab drivers رانندهی تاکسی
cab driver رانندهی تاکسی
roadhogs رانندهی خوک مانند
roadhog رانندهی خوک مانند
happiest راضی
nothing loath راضی
happy راضی
satisfied راضی
he is not willing to go راضی
consentient راضی
content راضی
willing راضی
happier راضی
pliant راضی شو
acquiescent راضی
contented راضی
favourable راضی
contenting راضی
self pleased از خود راضی
self satisfied از خود راضی
self-satisfied از خود راضی
smugness از خود راضی
smugly از خود راضی
smug از خود راضی
humour راضی نگاهداشتن
acquiescent راضی شونده
bate راضی کردن
acquiesce راضی شدن
superiority complex از خود راضی
finicky سخت راضی
chuffed راضی و خوشحال
to be pleased with راضی شدن از
self content از خود راضی
satisfiable راضی کردنی
satisfiable راضی شدنی
instansigent راضی نشو
admit راضی شدن
humours راضی نگاهداشتن
reconciling راضی ساختن
reconciles راضی ساختن
reconcile راضی ساختن
bumptious از خود راضی
supple راضی شدن
overbearing از خود راضی
satisfies راضی کردن
satisfying راضی کردن
complacent از خود راضی
assuming از خود راضی
content خوشنود راضی
humouring راضی نگاهداشتن
humoured راضی نگاهداشتن
satisfy راضی کردن
humors راضی نگاهداشتن
humoring راضی نگاهداشتن
humored راضی نگاهداشتن
contenting راضی کردن
content راضی کردن
contenting خوشنود راضی
self-satisfaction از خود راضی گری
self complacency از خود راضی گری
self confidence از خود راضی گری
selfjustification از خود راضی گری
to buy over بارشوه راضی کردن
acquiescing تن در دادن راضی شدن
acquiesces تن در دادن راضی شدن
self satisfaction از خود راضی گری
In his heart of hearts he is pleasted. ته دلش راضی است
acquiesced تن در دادن راضی شدن
gratifies خشنود و راضی کردن
sate راضی کردن فرونشاندن
gratify خشنود و راضی کردن
gratified خشنود و راضی کردن
i was not satisfied with him از او خوشنود یا راضی نبودم
i am unwilling to go راضی نیستم بروم
buy over با رشوه راضی کردن
i am satisfied with his servic از خدمات او راضی یا خوشنودهستم
admitting بار دادن راضی شدن
as ptoud as punch بسیار متکبر و از خود راضی
admits بار دادن راضی شدن
consent راضی شدن رضایت دادن
hard to please نازک نارنجی سخت راضی شو
his action pleased me ازکارش خوشنودیا راضی شدم
humor خوشی دادن راضی نگاهداشتن
consents راضی شدن رضایت دادن
consenting راضی شدن رضایت دادن
consented راضی شدن رضایت دادن
he would die before he lie راضی بود بمیرد دورغ نگوید
stand pat <idiom> ازموقعیت راضی بودن وخواستار تغییرات نبودن
placebo دوای مریض راضی کن داروی دل خوش کنک و بی اثر
placebos دوای مریض راضی کن داروی دل خوش کنک و بی اثر
She is far too conceited. She is full of herself . گوئی از دماغ فیل افتاده ( پر افاده وازخود راضی )
satisfy راضی کردن خشنود کردن
unappeasable اقناع نشدنی راضی نشدنی
satisfies راضی کردن خشنود کردن
satisfying راضی کردن خشنود کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com