English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (33 milliseconds)
English Persian
set up <idiom> راه انداختن ،برپا کردن چیزی
Search result with all words
to reject something with a shrug [of the shoulders] با شانه بالا انداختن چیزی را رد کردن
Other Matches
erects برپا کردن
rig برپا کردن
set up برپا کردن
rigged برپا کردن
rigs برپا کردن
erecting برپا کردن
erected برپا کردن
erection برپا کردن
erect برپا کردن
emplacement برپا کردن
erections برپا کردن
to blame somebody for something کسی را تقصیرکار دانستن بخاطر چیزی [اشتباه در چیزی را سر کسی انداختن] [جرم یا گناه]
set up برپا کردن برپایی
wage جنگ برپا کردن
waged جنگ برپا کردن
to pull caps هایهو برپا کردن
wages جنگ برپا کردن
waging جنگ برپا کردن
juryrig برپا کردن موقت
re establish دوباره برپا کردن
encamp خیمه برپا کردن
encamped خیمه برپا کردن
encamping خیمه برپا کردن
encamps خیمه برپا کردن
to raise a monument برپا کردن بنای یادگاری
to cast a g. at something نگ اه مختصری به چیزی انداختن
to put something on the shelf <idiom> چیزی را به عقب انداختن
to put something into cold storage <idiom> چیزی را به عقب انداختن
To cast a glance at something. به چیزی چشم انداختن ( افکندن )
to p on one thing to another چیزی را به چیز دیگر انداختن
ground بنا کردن برپا کردن
to watch something مراقب [چیزی] بودن [توجه کردن به چیزی] [چیزی را ملاحظه کردن]
To operate something . چیزی را بکار انداختن (موتور، دستگاه وغیره )
to trash something [American E] دور انداختن [چیزی] [مانند مسیر مقام یا شغل]
to bin something دور انداختن [چیزی] [مانند مسیر مقام یا شغل]
to press the button دکمه را فشار دادن در راه انداختن چیزی یا کاری پیش قدم شدن
to stop somebody or something کسی را یا چیزی را نگاه داشتن [متوقف کردن] [مانع کسی یا چیزی شدن] [جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
dropped گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drop گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drops گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropping گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
extension طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
extensions طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
to portray somebody [something] نمایش دادن کسی یا چیزی [رل کسی یا چیزی را بازی کردن] [کسی یا چیزی را مجسم کردن]
afoot برپا
to regard something as something چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن [تعبیر کردن]
to see something as something [ to construe something to be something] چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن [تعبیر کردن]
lay hands upon something جای چیزی را معلوم کردن چیزی را پیدا کردن
to depict somebody or something [as something] کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن [وصف کردن] [شرح دادن ] [نمایش دادن]
rise and shine فرمان برپا
raise برپا داشتن
raises برپا داشتن
to appreciate something قدر چیزی را دانستن [سپاسگذار بودن] [قدردانی کردن برای چیزی]
modifying تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modify تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modifies تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
coveting میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
covets میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
covet میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
correction صحیح کردن چیزی تغییری که چیزی را درست میکند
foundering برپا کننده موسس
founders برپا کننده موسس
founder برپا کننده موسس
foundered برپا کننده موسس
to scramble for something هجوم کردن با عجله برای چیزی [با دیگران کشمکش کردن برای گرفتن چیزی]
think nothing of something <idiom> فراموش کردن چیزی ،نگران چیزی بودن
rectified درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
rectify درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
sleep on it <idiom> به چیزی فکر کردن ،به چیزی رسیدگی کردن
rectifies درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
see about (something) <idiom> دنبال چیزی گشتن ،چیزی را چک کردن
to give up [to waste] something ول کردن چیزی [کنترل یا هدایت چیزی]
an out match مسابقهای که بیرون از زمین بازی خانگی برپا کنند
leet دادگاهی که تیول داران سالی یا ششماه یکبار برپا می کردند
launch به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launching به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launches به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launched به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
entranced مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrancing مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
primming بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
to cut out بریدن ودراوردن- پیش دستی کردن بر- اماده کردن-انداختن
entrance مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrances مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
operated به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operates به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operate به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
bring down به زمین انداختن حریف انداختن شکار
trachle تصادم کردن خسته کردن بزحمت انداختن
to mind somebody [something] اعتنا کردن به کسی [چیزی] [فکر کسی یا چیزی را کردن]
launching انداختن پرت کردن
hurtling پرت کردن انداختن
hurtle پرت کردن انداختن
to set off انداختن برابر کردن
launches انداختن پرت کردن
slots انداختن چفت کردن
to put by دور انداختن رد کردن
launched انداختن پرت کردن
tossed پرت کردن انداختن
toss پرت کردن انداختن
put تعویض کردن انداختن
lay aside پس انداز کردن انداختن
hurtled پرت کردن انداختن
hurtles پرت کردن انداختن
spits سوراخ کردن تف انداختن
to let fly انداختن تیرخالی کردن
spit سوراخ کردن تف انداختن
tosses پرت کردن انداختن
putting تعویض کردن انداختن
tossing پرت کردن انداختن
slot انداختن چفت کردن
slotting انداختن چفت کردن
launch انداختن پرت کردن
puts تعویض کردن انداختن
fixes می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
fix می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
horrify بهراس انداختن به بیم انداختن
horrified بهراس انداختن به بیم انداختن
horrifying بهراس انداختن به بیم انداختن
horrifies بهراس انداختن به بیم انداختن
jeopard بخطر انداختن بمخاطره انداختن
kid دست انداختن مسخره کردن
put over بتاخیر انداختن از سرباز کردن
holler فریاد کردن سروصداراه انداختن
throwin در دنده انداختن تزریق کردن
hollering فریاد کردن سروصداراه انداختن
deface ازشکل انداختن محو کردن
defacing ازشکل انداختن محو کردن
hollers فریاد کردن سروصداراه انداختن
defaces ازشکل انداختن محو کردن
hollered فریاد کردن سروصداراه انداختن
operates اداره کردن راه انداختن
operated اداره کردن راه انداختن
defaced ازشکل انداختن محو کردن
grooves خط انداختن شیار دار کردن
postponing بتعویق انداختن موکول کردن
operate اداره کردن راه انداختن
groove خط انداختن شیار دار کردن
postpones بتعویق انداختن موکول کردن
retards عقب انداختن اهسته کردن
engage مجذوب کردن درهم انداختن
engages مجذوب کردن درهم انداختن
to play the fool with any one کسیرادست انداختن کسیرامسخره کردن
paralyze از کار انداختن بیحس کردن
turn on بجریان انداختن روشن کردن
kidding دست انداختن مسخره کردن
backs پشتی کردن پشت انداختن
involves گیر انداختن وارد کردن
retarding عقب انداختن اهسته کردن
prorogate تعطیل کردن بتعویق انداختن
back پشتی کردن پشت انداختن
prorogue تعطیل کردن بتعویق انداختن
involving گیر انداختن وارد کردن
retard عقب انداختن اهسته کردن
postpone بتعویق انداختن موکول کردن
postponed بتعویق انداختن موکول کردن
drop in اتفاقا دیدن کردن انداختن در
involve گیر انداختن وارد کردن
kidded دست انداختن مسخره کردن
embrangle گیر انداختن گرفتار کردن
desolate از ابادی انداختن مخروبه کردن
steer roping کمند انداختن به گاو ونگهداشتن ناگهانی اسب برای انداختن گاو بزمین
To cause confusion . To kick up a fuss (row). شلوغی راه انداختن (شلوغ کردن )
mimicking مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
nailed با میخ الصاق کردن بدام انداختن
nail با میخ الصاق کردن بدام انداختن
teaze اذیت کردن کسی را دست انداختن
catapults منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
run به کار انداختن روشن کردن موتور
catapulted منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
tangle درهم گیر انداختن گوریده کردن
teased اذیت کردن کسی را دست انداختن
catapult منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
mimics مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
catapulting منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
To swallow ones pride and request someone (to do something). نزد کسی رو انداختن ( تقاضایی کردن )
tangles درهم گیر انداختن گوریده کردن
mimicked مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
runs به کار انداختن روشن کردن موتور
To becomeinsbordinate . لگد انداختن ( تمرد ونافرمانی کردن )
teases اذیت کردن کسی را دست انداختن
nails با میخ الصاق کردن بدام انداختن
To fire a shot تیر انداختن ( درکردن ، شلیک کردن )
tease اذیت کردن کسی را دست انداختن
disuniting باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
to play off از سر خود وا کردن و بجان دیگری انداختن
to make sport of any one کسی را استهزا کردن یا دست انداختن
To tease someone. To pull someonelet. کسی را دست انداختن ( مسخره کردن )
disunites باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
tumult اغتشاش کردن جنجال راه انداختن
mimic مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
disunite باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
to put on airs باد در خود انداختن خودنمایی کردن
disunited باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
shunt ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
To kint ones eyebrows . To frown . گره برا برو انداختن ( اخم کردن )
taunted دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
taunt دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
shunts ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
shunted ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com