Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 207 (25 milliseconds)
English
Persian
occur
رخ دادن یا اتفاق افتادن
occurred
رخ دادن یا اتفاق افتادن
occurring
رخ دادن یا اتفاق افتادن
occurs
رخ دادن یا اتفاق افتادن
Search result with all words
happen
رخ دادن اتفاق افتادن
happened
رخ دادن اتفاق افتادن
happens
رخ دادن اتفاق افتادن
Other Matches
to play itself out
اتفاق افتادن
to be played out
[enacted]
اتفاق افتادن
betide
اتفاق افتادن
occurs
اتفاق افتادن
occurring
اتفاق افتادن
occurred
اتفاق افتادن
occur
اتفاق افتادن
befall
اتفاق افتادن
befallen
اتفاق افتادن
chances
اتفاق افتادن
chanced
اتفاق افتادن
chance
اتفاق افتادن
fall out
اتفاق افتادن
hap
اتفاق افتادن
come to pass
اتفاق افتادن
tide
اتفاق افتادن
chancing
اتفاق افتادن
befalling
اتفاق افتادن
befalls
اتفاق افتادن
befell
اتفاق افتادن
come about
اتفاق افتادن
sure thing
<idiom>
حتما اتفاق افتادن
fortune
اتفاق افتادن مقدرکردن
fortunes
اتفاق افتادن مقدرکردن
in the wind
<idiom>
بزودی اتفاق افتادن
previously
زودتر اتفاق افتادن
coincided
دریک زمان اتفاق افتادن
gives
اتفاق افتادن فدا کردن
coincides
دریک زمان اتفاق افتادن
give
اتفاق افتادن فدا کردن
giving
اتفاق افتادن فدا کردن
coinciding
دریک زمان اتفاق افتادن
coincide
دریک زمان اتفاق افتادن
incidents
ناگهان اتفاق افتادن فهور کردن
incident
ناگهان اتفاق افتادن فهور کردن
interrupts
توقف رخ دادن چیزی که در حال اتفاق است
interrupt
توقف رخ دادن چیزی که در حال اتفاق است
interrupting
توقف رخ دادن چیزی که در حال اتفاق است
Can count on the fingers of one hand
<idiom>
رخ دادن اتفاقی به تعداد انگشتان دست
[اتفاق نادر و به دفعات محدود]
pulsated
تکان دادن بضربان افتادن
pulsate
تکان دادن بضربان افتادن
pulsates
تکان دادن بضربان افتادن
pulsating
تکان دادن بضربان افتادن
breakfall
قرار دادن بازوان و پا در زیربدن هنگام افتادن
to knock a person's head off
به اسانی ازپیش کسی افتادن یاکسیراشکست دادن
to fall on ones knees
بیرون افتادن بلابه افتادن
accident
اتفاق
joinder
اتفاق
accidentalness
اتفاق
confederacy
اتفاق
lague
اتفاق
accidence
اتفاق
confederacies
اتفاق
accidentalism
اتفاق
chancing
اتفاق
confederation
اتفاق
confederations
اتفاق
fortuity
اتفاق
occurrence
اتفاق
fluke
اتفاق
accidents
اتفاق
federal
اتفاق
unity
اتفاق
happening
اتفاق
hap
اتفاق
chances
اتفاق
events
اتفاق
chanced
اتفاق
chance
اتفاق
event
اتفاق
flukes
اتفاق
happenings
اتفاق
occurrences
اتفاق
coincidences
اتفاق
league
اتفاق
occurence
اتفاق
leagues
اتفاق
case
اتفاق
togtherness
اتفاق
coincidence
اتفاق
cases
اتفاق
togetherness
اتفاق
happened
<past-p.>
اتفاق افتاده
disunion
عدم اتفاق
act of God
اتفاق قهری
by chance
<adv.>
برحسب اتفاق
by a coincidence
<adv.>
برحسب اتفاق
by happenstance
<adv.>
برحسب اتفاق
fortuitism
عقیده به اتفاق
by hazard
<adv.>
برحسب اتفاق
consensus of opinion
اتفاق اراء
acts of God
اتفاق قهری
coincidentally
<adv.>
برحسب اتفاق
Accidentally . By chance.
بر حسب اتفاق
fortuitously
<adv.>
برحسب اتفاق
Accompanied by. Together with .
به اتفاق (همراه )
incidentally
<adv.>
برحسب اتفاق
by accident
<adv.>
برحسب اتفاق
at random
<adv.>
برحسب اتفاق
as it happens
<adv.>
برحسب اتفاق
by a unanimous
به اتفاق اراء
occurred
<past-p.>
اتفاق افتاده
it happened
اتفاق افتاد
by a unanimity vote
به اتفاق اراء
renewal of the convention
تجدید اتفاق
unison
اتحاد اتفاق
unanimously
به اتفاق اراء
confederative
اتفاق کننده
unanimity
اتفاق اراء
accidentally
<adv.>
برحسب اتفاق
supervention
اتفاق ناگهانی
consensus
اتفاق اراء
accidently
<adv.>
برحسب اتفاق
casualist
معتقد به اتفاق
allopatric
جداگانه اتفاق افتاده
by chance
برحسب اتفاق یاتصادف
consentaneous
دارای اتفاق اراء
way the wind blows
<idiom>
چیزی که اتفاق میافتد
What a coincidence !
چه تصادف ( اتفاق )عجیبی
fortuitously
برحسب اتفاق اتفاقا
as one man
به اتفاق مانند یک مرد
it is bound to nappen
مقدراست اتفاق بیافتد
unanimity
اتفاق ارا هم اوازی
hold breath
منتظر یک اتفاق بودن
It never occurred again
دیگر اتفاق نیفتاد.
it is of frequent
بسیار اتفاق میافتد
common
آنچه اغلب اتفاق میافتد
leaguer
عضو مجمع اتفاق ملل
hazard
اتفاق در معرض مخاطره قراردادن
hazards
اتفاق در معرض مخاطره قراردادن
commonest
آنچه اغلب اتفاق میافتد
commoners
آنچه اغلب اتفاق میافتد
bay
چه قبل اتفاق افتاده است
immediate
آنچه یکباره اتفاق افتد
hazarding
اتفاق در معرض مخاطره قراردادن
hazarded
اتفاق در معرض مخاطره قراردادن
Accidents wI'll happen .
جلوی اتفاق رانتوان گرفت
combinatorial explosion
موقعیتی که به هنگام حل مسئله اتفاق میافتد
It took place under my very eyes.
درست جلوی چشمم اتفاق افتاد
It's Lombard Street to a China orange.
<idiom>
بطور قطع
[حتما]
اتفاق می افتد.
Should anything happen to me, ...
<idiom>
اگر اتفاق بدی افتاد برای من ...
accidental
آنچه تصادفی اتفاق افتاده است
contingent annuity
پرداخت مقرری به علت اتفاق غیر مترقبه
There's no danger of that happening again.
خطری وجود ندارد که آن دوباره اتفاق بیافته.
cry over spilt milk
<idiom>
شکایت وناله از چیزی که بتازگی اتفاق افتاده
concert of europe
اتفاق دولت بزرگ اروپا نسبت به مسائل سیاسی
reduces
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduce
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reducing
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
data logging
ضبط دادههای مربوط به حوادثی که در زمانهای متوالی اتفاق می افتند
flukes
یکنوع ماهی پهن دارای دو انتهای نوک تیز اصابت اتفاق
fluke
یکنوع ماهی پهن دارای دو انتهای نوک تیز اصابت اتفاق
protocol
خلاصه مذاکرات معاهده و اتفاق نسخه اول و اصلی مقاوله نامه مقدماتی
cyclic
دستیابی به اطلاع ذخیره شده که فقط در یک نقط ه مشخص در حلقه اتفاق میافتد
protocols
خلاصه مذاکرات معاهده و اتفاق نسخه اول و اصلی مقاوله نامه مقدماتی
clear itself
لا افتادن
founders
از پا افتادن
lag
پس افتادن
oppose
در افتادن
opposes
در افتادن
lie
افتادن
To go out o fashion .
از مد افتادن
lied
افتادن
lies
افتادن
To do something in a pique .
سر لج افتادن
lagged
پس افتادن
prostrated
افتادن
prostrates
افتادن
out of breath
<idiom>
به هن هن افتادن
prostrating
افتادن
prostrate
افتادن
lags
پس افتادن
tumble
افتادن
founder
از پا افتادن
foundered
از پا افتادن
foundering
از پا افتادن
tumbled
افتادن
tumbles
افتادن
to come a cropper
افتادن
fall
افتادن
to bite the dust
افتادن
plonks
افتادن
plonking
افتادن
scored
خط افتادن
plonked
افتادن
plonk
افتادن
score
خط افتادن
to come a mucker
افتادن
retards
پس افتادن
retarding
پس افتادن
retard
پس افتادن
to shank off
افتادن
to fall down
افتادن
toppling
از سر افتادن
to be thrown
افتادن
lapse vi
افتادن
to fall off
افتادن
drop back
افتادن
topples
از سر افتادن
topple
از سر افتادن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com