English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 152 (8 milliseconds)
English Persian
suspensed sediment رسوبات معلق در اب
Other Matches
bed material رسوبات بستر
fouling رسوب رسوبات
bed materials رسوبات بستر
decoppering رفع رسوبات مس از داخل لوله
wash out valve شیر تخلیه رسوبات در مخزن
alluviation رسوبات ماسه و شن ناشی ازکم شدن سرعت جریان رودخانه
gums رسوبات غلیظی که در بنزین وبندرت در سایر سوختهای هیدروکربنی عمدتا در اثراکسیداسیون تدریجی بوجودمی اید
gumming رسوبات غلیظی که در بنزین وبندرت در سایر سوختهای هیدروکربنی عمدتا در اثراکسیداسیون تدریجی بوجودمی اید
gummed رسوبات غلیظی که در بنزین وبندرت در سایر سوختهای هیدروکربنی عمدتا در اثراکسیداسیون تدریجی بوجودمی اید
gum رسوبات غلیظی که در بنزین وبندرت در سایر سوختهای هیدروکربنی عمدتا در اثراکسیداسیون تدریجی بوجودمی اید
suspense معلق
conditional معلق
hanging معلق
abeyant معلق
suspensor معلق
suspended معلق
suspend معلق
suspensory معلق
suspends معلق
suspension bridge پل معلق
suspending معلق
suspension bridges پل معلق
cantilever bridge پل معلق
chain bridge پل معلق
headlong معلق
tumblers معلق زن
tumbler معلق زن
turntables معلق
turntable معلق
up in the air <idiom> معلق
heels over head معلق
hypostasis معلق
handstands معلق
handstand معلق
pendent معلق
jusad rem حق معلق
suspender معلق
pensile معلق
pendants معلق
flip flap معلق
pendant معلق
summersault معلق
dependent معلق
conditional contract عقد معلق
suspense file پرونده معلق
levitative معلق در هوا
suspension cable کابل معلق
suspended solids جامدات معلق
suspensions معلق کردن
somerset شیرجه معلق
suspended load بار معلق
hanging indent تورفتگی معلق
lis pendens دعوای معلق
estate in remainder تملک معلق
somerset معلق زدن
suspension معلق کردن
hanging step پله معلق
tumbled معلق زدن
tumbled معلق شدن
tumble معلق زدن
tumble معلق شدن
to be up in the air معلق بودن
somersaults معلق زدن
somersaulting معلق زدن
somersaulting معلق پشتک
somersaulted معلق زدن
somersaulted معلق پشتک
somersault معلق زدن
somersault معلق پشتک
tumbles معلق شدن
tumbles معلق زدن
hanging معلق شدن
suspension reinforcement ارماتور معلق
suspensive تعلیق معلق
suspends معلق کردن
unconditionality معلق نبودن
somersaults معلق پشتک
suspending معلق کردن
full-suspension <adj.> کاملا معلق
suspend معلق کردن
full-suspension bike دوچرخه کاملا معلق
a bolt from the blue مثل عجل معلق
suspension of vouchers معلق کردن اسناد
arch-buttant پشت بند معلق
suspend from service معلق کردن از کار
hang up درحال معلق ماندن
floccule تودههای معلق درمایع
hang-ups درحال معلق ماندن
pending تازمانی که امر معلق
cable suspension bridge پل معلق با سیم تابیده
hang-up درحال معلق ماندن
suspends معلق کردن تعلیق دادن
suspends موقوف الاجرا کردن معلق
To teach grandma to suck eggs. جلوی لوطی معلق زدن
overturn معلق شدن برگشتن وسیله
suspending موقوف الاجرا کردن معلق
suspending معلق کردن تعلیق دادن
suspend موقوف الاجرا کردن معلق
suspend معلق کردن تعلیق دادن
breakdowns ته نشینی مواد معلق دردوغاب
breakdown ته نشینی مواد معلق دردوغاب
policy سند معلق به انجام شرطی
policies سند معلق به انجام شرطی
to stay something موقتا معلق کردن [قانون]
overturned معلق شدن برگشتن وسیله
overturns معلق شدن برگشتن وسیله
handspring معلق زدن بر روی دستها
settleable suspended solids مواد معلق تهنشین پذیر
pendent lite حکم معلق امین ترکه
due in suspense file پرونده درخواستهای منتظردریافت معلق
to be on tenters میان زمین واسمان معلق بودن
float شناور ساختن در هوا معلق بودن
floated شناور ساختن در هوا معلق بودن
floats شناور ساختن در هوا معلق بودن
in suspense درحال تعطیل یابی تکلیفی معلق
That way, it stays in suspension. به این صورت معلق باقی می ماند.
suspensoid محلول سریشمی دارای ذرات معلق
to go down to the wire <idiom> تا آخرین لحظه با تهیج معلق ماندن
to hold a wolf by the ear میان زمین واسمان معلق بودن
to stay floating معلق ماندن [در محیطی] [فیزیک] [شیمی]
to be on tenter hooks میان زمین واسمان معلق بودن
tenterhooks <idiom> درحالت معلق یا کش دادن به دلیل نا معلومی
to remain suspended معلق ماندن [در محیطی] [فیزیک] [شیمی]
to suspend معلق نگه داشتن [در محیطی] [فیزیک] [شیمی]
set down معلق ساختن سوارکار یا راننده ارابه بخاطر خطا
electrophoresis حرکت ذرات معلق مایع بوسیله نیروی برق
to keep somebody on tenterhooks <idiom> کسی را بلا تکلیف [معلق] نگه داشتن [اصطلاح روزمره]
to have somebody on the hook <idiom> کسی را بلا تکلیف [معلق] نگه داشتن [اصطلاح روزمره]
to keep somebody in suspense <idiom> کسی را بلا تکلیف [معلق] نگه داشتن [اصطلاح روزمره]
to let somebody dangle <idiom> کسی را بلا تکلیف [معلق] نگه داشتن [اصطلاح روزمره]
nonduty status حالت یا وضعیت بدون کاری عدم حضور در سر خدمت معلق
plea in abatement دفاعی که باعث معلق ماندن یابه تعویق افتادن دعوی خواهان شود
aluminum pigmented dope لعاب یا پرداخت که داخل ان تکههای کوچک الومینیوم بصورت معلق پراکنده شده است
vertical take off and landing هواپیمایی که بدون داشتن سرعت نسبی قادر به برخاستن از سطح زمین معلق ماندن در هوا و فرودمجدد باشد
moored mine مینی که باسیم یا طناب به محل اتصال خود وصل شده باشد یا در اب معلق باشد
black wash نوع دیگری ازگرافیت و کک و ذغال سخت یامواد الی است که با مایعی بطور معلق و برای پوشش ماهیچههای تر و قالبهای ماسهای به کار برده میشود
suspend معلق کردن موقتا بیکار کردن
suspends معلق کردن موقتا بیکار کردن
suspending معلق کردن موقتا بیکار کردن
estate in remainder ملک معلق عبارت از ان است که شناسایی قانونی یک ملک منوط و موکول به تعیین تکلیف ملک دیگر باشد
merry dancers شفق شمالی [که به علت برخورد ذرات گاز معلق در اتمسفر زمین با ذرات بارداری که از سمت خورشید ساطع میشوند در آسمان مناطق نزدیک به قطب شمال رخ میدهد]
merry dance شفق شمالی [که به علت برخورد ذرات گاز معلق در اتمسفر زمین با ذرات بارداری که از سمت خورشید ساطع میشوند در آسمان مناطق نزدیک به قطب شمال رخ میدهد]
Aurora Polaris شفق شمالی [که به علت برخورد ذرات گاز معلق در اتمسفر زمین با ذرات بارداری که از سمت خورشید ساطع میشوند در آسمان مناطق نزدیک به قطب شمال رخ میدهد]
Aurora Polaris شفق شمالی [که به علت برخورد ذرات گاز معلق در اتمسفر زمین با ذرات بارداری که از سمت خورشید ساطع میشوند در آسمان مناطق نزدیک به قطب شمال رخ میدهد]
northern lights شفق شمالی [که به علت برخورد ذرات گاز معلق در اتمسفر زمین با ذرات بارداری که از سمت خورشید ساطع میشوند در آسمان مناطق نزدیک به قطب شمال رخ میدهد]
tumble غلت خوردن معلق خوردن
tumbled غلت خوردن معلق خوردن
to turn a somersault پشتک زدن معلق زدن
tumbles غلت خوردن معلق خوردن
hanger اویزان کننده معلق کننده
hangers اویزان کننده معلق کننده
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com