English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (17 milliseconds)
English Persian
precipitation رسوب دادن
Search result with all words
reprecipitation رسوب دادن مجدد
Other Matches
fouled رسوب
mud رسوب
fouler رسوب
sediment رسوب
sinter رسوب
dreg رسوب
deposits رسوب
percipitate رسوب
foul رسوب
deposit رسوب
alluvion رسوب
alluvium رسوب
residual رسوب
foulest رسوب
fouling رسوب
precipitation رسوب
fouls رسوب
illuviation رسوب
sediments رسوب
fouling رسوب رسوبات
percipitate رسوب کردن
trap box حوضچه رسوب
sedimentation رسوب سازی
silt pit چاله رسوب
accretionof silt رسوب زدائی
tartar ته نشین رسوب
silting رسوب ته نشینی
sediments لای رسوب
sediments رسوب کردن
sediment لای رسوب
mud valve دریجه رسوب
sediment رسوب کردن
residuum پسمانده رسوب
precipitant عامل رسوب
fouling رسوب کردن
glacial deposit رسوب یخچالی
tartars ته نشین رسوب
silt sump چاهک رسوب
deposits ذخیره رسوب
setting basin حوضچه رسوب
precipitate رسوب شیمیایی
fouler رسوب کردن
fouled رسوب کردن
sedimentation رسوب گذاری
precipitation رسوب کردن
precipitate رسوب کردن
precipitated رسوب شیمیایی
settling basin حوضچه رسوب
fouls رسوب کردن
foulest رسوب کردن
precipitating رسوب کردن
precipitating رسوب شیمیایی
precipitates رسوب کردن
precipitates رسوب شیمیایی
precipitated رسوب کردن
bosh رسوب کوارتس
oil sludge رسوب روغن
deposits رسوب کردن
foul رسوب کردن
accretion of silt رسوب زدایی
deposit ذخیره رسوب
deposit رسوب کردن
reprecipitation رسوب کردن مجدد
silt ejector تخلیه کننده رسوب
trap box حوضچه رسوب زهکشها
precipitation reaction واکنش رسوب دهنده
sludge رسوب گل و لای ضخیم
precipating agent عامل رسوب دهنده
vapor deposition رسوب سازی با بخار
alluvial ته نشینی مربوط به رسوب و ته نشین
eolian رسوب حاصل از جریان باد
tidal mud deposits گل رسوب شده حاصل از جزرو مد
coppering مس گیری رفع رسوب مس از داخل لوله
laterization تبدیل سنگ به رسوب صخرههای قرمز
sludge لجن غلیظ رسوب مخازن سوخت ناو
scale ستون درجه رسوب جدار داخلی دیگ بخارناو
juck work کوبیدن میخ درکف و دیوارهای کانال به منظور ایجاد رسوب
illuviate در اثر نقل مکان از محلی درمحل دیگری رسوب شدن
age hardening سخت گردانی همبسته ها به وسیله تشکیل محلول جامد فوق اشباع و رسوب مقادیراضافی در اثر گذشت زمان
reduces تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reducing تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduce تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
fractional precipitation رسوب گیری جزء به جزء
to tip something [British E] رسوب کردن چیزی [محیط زیست] [بوم شناسی] [حفاظت محیط زیست]
consenting اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consent اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
ferries گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferry گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferried گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferrying گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
example is better than precept نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
to sue for damages عرضحال خسارت دادن دادخواست برای جبران زیان دادن
to put any one up to something کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
define 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defines 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defining 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defined 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
shift انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
shifts انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
expands توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expanding توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
shifted انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
expand توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
formation سازمان دادن نیرو تشکیل دادن صورت بندی
conducts هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducted هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conduct هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
televise درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televising درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televises درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televised درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
conducting هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
adjudges با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudging با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
outdoing بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoes بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdo بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
adjudged با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
to picture شرح دادن [نمایش دادن] [وصف کردن]
shifting حرکت دادن تغییر سمت دادن لوله
developments گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
development گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
indemnify غرامت دادن به تامین مالی دادن به
organisations سازمان دادن ارایش دادن موضع
greaten درشت نشان دادن اهمیت دادن
square away سروسامان دادن به دردسترس قرار دادن
organizations سازمان دادن ارایش دادن موضع
advances ترقی دادن ترفیع رتبه دادن
promulge انتشار دادن بعموم اگهی دادن
organization سازمان دادن ارایش دادن موضع
organization of the ground سازمان دادن یا ارایش دادن زمین
allowances جیره دادن فوق العاده دادن
allowance جیره دادن فوق العاده دادن
drags حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drag حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dragged حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
mouse وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
dynamically اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
mouses وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
dynamic اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
triple option بازی تهاجمی با3 اختیار دادن توپ به مدافع پرتاب بازیگرمیانی حفظ توپ و دویدن باان یا پاس دادن
individualizing تمیز دادن تشخیص دادن
cure شفا دادن بهبودی دادن
embellishes ارایش دادن زینت دادن
embellished ارایش دادن زینت دادن
organises سازمان دادن ارایش دادن
individualizes تمیز دادن تشخیص دادن
embellish ارایش دادن زینت دادن
embellishing ارایش دادن زینت دادن
informs اطلاع دادن گزارش دادن
inform اطلاع دادن گزارش دادن
promotes ترفیع دادن درجه دادن
promotes ترفیع دادن ترویج دادن
promoting ترفیع دادن درجه دادن
promoting ترفیع دادن ترویج دادن
circulate انتشار دادن رواج دادن
circulated انتشار دادن رواج دادن
pottion بهره دادن از جهاز دادن به
circulates انتشار دادن رواج دادن
pronounces حکم دادن فتوی دادن
pronounce حکم دادن فتوی دادن
order سفارش دادن دستور دادن
give security for تامین دادن ضامن دادن
empowers اختیار دادن وکالت دادن
individualized تمیز دادن تشخیص دادن
prefers ترجیح دادن برتری دادن
preferring ترجیح دادن برتری دادن
loan قرض دادن عاریه دادن
prefer ترجیح دادن برتری دادن
develop بسط دادن پرورش دادن
loaning قرض دادن عاریه دادن
develops بسط دادن پرورش دادن
incises چاک دادن شکاف دادن
loans قرض دادن عاریه دادن
incised چاک دادن شکاف دادن
purging غرامت دادن جریمه دادن
incise چاک دادن شکاف دادن
irritate خراش دادن سوزش دادن
cured شفا دادن بهبودی دادن
cures شفا دادن بهبودی دادن
mitigated تخفیف دادن تسکین دادن
individualize تمیز دادن تشخیص دادن
irritated خراش دادن سوزش دادن
individualising تمیز دادن تشخیص دادن
individualises تمیز دادن تشخیص دادن
individualised تمیز دادن تشخیص دادن
mitigate تخفیف دادن تسکین دادن
mitigates تخفیف دادن تسکین دادن
irritates خراش دادن سوزش دادن
informing اطلاع دادن گزارش دادن
judged حکم دادن تشخیص دادن
promoted ترفیع دادن ترویج دادن
slash چاک دادن شکاف دادن
organising سازمان دادن ارایش دادن
organize سازمان دادن ارایش دادن
organizes سازمان دادن ارایش دادن
effectuate انجام دادن صورت دادن
organizing سازمان دادن ارایش دادن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com