English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (27 milliseconds)
English Persian
touch رسیدن به متاثر کردن
touches رسیدن به متاثر کردن
Other Matches
affect متاثر کردن
affects متاثر کردن
tuch متاثر کردن
dulled متاثر کند کردن
to affect somebody کسی را متاثر کردن
duller متاثر کند کردن
dullest متاثر کند کردن
dulling متاثر کند کردن
dulls متاثر کند کردن
dull متاثر کند کردن
agonise معذب ساختن متاثر کردن
the end sanctifies the means خوبی وبدی وسائل رسیدن بمقصودی پس از رسیدن به ان مقصودمعلوم میشود
beats گریختن ازچنگ مدافع رسیدن به پایگاه پیش از رسیدن توپ بیس بال صدای منظم پای اسب
beat گریختن ازچنگ مدافع رسیدن به پایگاه پیش از رسیدن توپ بیس بال صدای منظم پای اسب
to come in first پیش ازهمه رسیدن زودترازهمه رسیدن
regretful متاثر
touched متاثر
sorry متاثر
sorriest متاثر
sorrier متاثر
moved متاثر ساختن
moves متاثر ساختن
move متاثر ساختن
to come to a he باوج رسیدن بمنتهادرجه رسیدن
touch متاثر شدن لمس دست زنی
touches متاثر شدن لمس دست زنی
Indian style [سبک معماری هندی متاثر از فرهنگ غربی]
have رسیدن به جلب کردن
having رسیدن به جلب کردن
to affect something [cultivate for effect] کوشش کردن برای به نتیجه ای رسیدن
to make a r for something برای رسیدن به چیزی نقاش کردن
within reach of gunshot کوشش کردن برای رسیدن به چیزی
to entertain hopes [for something] آرزوی رسیدن [به چیزی] را در ذهن خود کردن
to get to somebody [something] به کسی دسترسی پیدا کردن [ به چیزی رسیدن]
to strain کوشش سخت کردن [برای رسیدن به هدف]
throw one's weight around <idiom> ازنفوذ کسی برای رسیدن به چیزی استفاده کردن
to catch at something برای رسیدن بچیزی وگرفتن ان کوشش کردن وبدان نزدیک شدن
Historicism [معماری متاثر از زمان گذشته بخصوص معماری احیای مذهبی]
Japonaiserie [از بعد از نیمه قرن نوزدهم میلادی طراحی ژاپنی متاثر از فرهنگ غرب بویژه در صنایع دستی و زیبایی شناسی بوجود آمد.]
wait upon پیشخدمتی کردن خدمت رسیدن و خدمت کردن
regained دوباره پیدا کردن دوباره رسیدن به
regaining دوباره پیدا کردن دوباره رسیدن به
regain دوباره پیدا کردن دوباره رسیدن به
regains دوباره پیدا کردن دوباره رسیدن به
wait on خدمت رسیدن و خدمت کردن
lapped یک دور کامل زمین اسبدوانی تمام کردن یک دور اسبدوانی رسیدن به اسب جلویی تمام کردن یک دور
lap یک دور کامل زمین اسبدوانی تمام کردن یک دور اسبدوانی رسیدن به اسب جلویی تمام کردن یک دور
arr رسیدن
escalate رسیدن
attaint رسیدن به
expire به سر رسیدن
escalates رسیدن
escalated رسیدن
escalating رسیدن
peered رسیدن
peer رسیدن
to d. up with رسیدن به
get رسیدن
arrives رسیدن
arriving رسیدن
maturate رسیدن
getting رسیدن
gets رسیدن
aim رسیدن
accru رسیدن
to get at رسیدن به
attain رسیدن
attains رسیدن
arrived رسیدن
attaining رسیدن
arrive رسیدن
accede رسیدن
acceded رسیدن
attained رسیدن
accedes رسیدن
land رسیدن
comes رسیدن
to fetch up رسیدن
befall در رسیدن
befallen در رسیدن
befalling در رسیدن
befalls در رسیدن
befell در رسیدن
come رسیدن
aimed رسیدن
aims رسیدن
to see to رسیدن
acceding رسیدن
peering رسیدن
approaches رسیدن
to catch up رسیدن به
to come by رسیدن
approached رسیدن
reach رسیدن به
run up رسیدن
reaching رسیدن به
approach رسیدن
light or lighted رسیدن
to come to a he رسیدن
reaching رسیدن
reached رسیدن به
arrival رسیدن
get at رسیدن به
take in (money) <idiom> رسیدن
reach رسیدن
to come to hand رسیدن
reaches رسیدن به
catch up رسیدن به
reaches رسیدن
overtakes رسیدن به
reached رسیدن
overtaken رسیدن به
overtake رسیدن به
strands مسیر رسیدن
to be approved به تصویب رسیدن
pull up with به چیزی رسیدن
over- به انتها رسیدن
to be duly punished for به کیفر ..... رسیدن
over به انتها رسیدن
cube بقوه سه رسیدن
to strike oil بنفت رسیدن
cubes بقوه سه رسیدن
pull up to به چیزی رسیدن
to be late دیر رسیدن
peter بپایان رسیدن
to run out بپایان رسیدن
come about بانجام رسیدن
run out باخر رسیدن
go round به همه رسیدن
to go round به همه رسیدن
come down by inheritance به ارث رسیدن
grow up به سن بلوغ رسیدن
handed down به تواتر رسیدن
to attain on's majority بحدرشد رسیدن
to round into a man بمردی رسیدن
taper off <idiom> کم کم به آخر رسیدن
to the eye <idiom> به نظر رسیدن
forereach فرا رسیدن
strand مسیر رسیدن
to draw to an end بته رسیدن
to the wall <idiom> به آخر خط رسیدن
to a greatness به بزرگی رسیدن
to meet the a of به تصویب رسیدن
to pay the penalty of بسزای .... رسیدن
consummated بوصال رسیدن
come to terms <idiom> به موافقت رسیدن
make رسیدن به ساخت
come to the point <idiom> به نکتهاصلی رسیدن
dead end <idiom> به آخرخط رسیدن
on station رسیدن به هدف
overgo رسیدن به گذشتن
down to the wire <idiom> به آخر خط رسیدن
to come to a end به پایان رسیدن
deduction از کل به جزء رسیدن
receives رسیدن پذیرفتن
descends به ارث رسیدن
descend به ارث رسیدن
vanishing به صفر رسیدن
to draw level بحریف رسیدن
at the end of one's rope <idiom> به آخرخط رسیدن
to come to a point بنوک رسیدن
consummate بوصال رسیدن
consummates بوصال رسیدن
meet of approval of به تصویب ..... رسیدن
consummating بوصال رسیدن
To reach ones destination. بمقصد رسیدن
matures به حد کمال رسیدن
mature به حد کمال رسیدن
Welcome back. رسیدن بخیر
reach an agreement به توافق رسیدن
to come to an end بپایان رسیدن
makes رسیدن به ساخت
vanishes به صفر رسیدن
vanished به صفر رسیدن
to turn out به پایان رسیدن
wrap up به نتیجه رسیدن
peak به قله رسیدن
to reach a place بجایی رسیدن
to wait خدمت رسیدن
last straw <idiom> [به آخر خط رسیدن]
fetch up به نتیجه رسیدن
strike oil به نفت رسیدن
finish به انتها رسیدن
finishes به انتها رسیدن
land vi بزمین رسیدن
receive رسیدن پذیرفتن
peaking به قله رسیدن
vanish به صفر رسیدن
to fall due موعد رسیدن
outjockey در رسیدن پوشاندن
peaks به قله رسیدن
get hold of (something) <idiom> به مالکیت رسیدن
get on in years <idiom> به سن پیری رسیدن
have it <idiom> به جواب رسیدن
to shoot to fame <idiom> ناگهانی به شهرت رسیدن
to come upon a fortune بدارایی یاثروت رسیدن
achieved رسیدن نائل شدن به
come round بحال اول رسیدن
achieving رسیدن نائل شدن به
achieves رسیدن نائل شدن به
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com