English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (36 milliseconds)
English Persian
to go to رسیدگی کردن انجام دادن
Other Matches
conducts هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducting هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducted هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conduct هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
to verify the accounts رسیدگی به محاسبات کردن حساب ها را رسیدگی یا ممیزی کردن
like a duck takes the water [Idiom] کاری را تند یاد بگیرند انجام بدهند و از انجام دادن آن لذت ببرند
completed کامل کردن انجام دادن
complete کامل کردن انجام دادن
administered انجام دادن اعدام کردن
do انجام دادن کفایت کردن
consummated انجام دادن عروسی کردن
consummates انجام دادن عروسی کردن
consummating انجام دادن عروسی کردن
completes کامل کردن انجام دادن
completing کامل کردن انجام دادن
consummate انجام دادن عروسی کردن
administering انجام دادن اعدام کردن
administers انجام دادن اعدام کردن
continues ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
continue ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
huddles ناقص انجام دادن ازدحام کردن
To clinch (close)the deal. معامله راتمام کردن ( انجام دادن )
see to (something) <idiom> شرکت کردن یا کاری را انجام دادن
huddle ناقص انجام دادن ازدحام کردن
implements انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
huddled ناقص انجام دادن ازدحام کردن
implementing انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
huddling ناقص انجام دادن ازدحام کردن
implemented انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
calebrate باتشریفات انجام دادن مشهور کردن
implement انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
to make an effort to do something تلاش کردن برای انجام دادن کاری
to try hard to do something تقلا کردن برای انجام دادن کاری
to turn off خاموش کردن انجام دادن بیرون اوردن
mutualize بطور مشترک امری را انجام دادن همزیستی کردن
to prove oneself نشان دادن [ثابت کردن] توانایی انجام کاری
handing کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
hand کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
emulate کپی کردن یا رفتار مشابه با چیز دیگری انجام دادن
emulated کپی کردن یا رفتار مشابه با چیز دیگری انجام دادن
commits وارد عمل کردن نیروها انجام دادن مرتکب شدن
emulates کپی کردن یا رفتار مشابه با چیز دیگری انجام دادن
commit وارد عمل کردن نیروها انجام دادن مرتکب شدن
committed وارد عمل کردن نیروها انجام دادن مرتکب شدن
emulating کپی کردن یا رفتار مشابه با چیز دیگری انجام دادن
committing وارد عمل کردن نیروها انجام دادن مرتکب شدن
prejudicate بی رسیدگی رای دادن در باره
consenting اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consent اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
scratch one's back <idiom> کاری را برای کسی انجام دادن به امید اینکه اوهم برای تو انجام دهد
outdo بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoes بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoing بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
to huddle up a piece of work کاریرا سرهم بندی کردن کاریرا با شتاب انجام دادن
effectuate انجام دادن صورت دادن
implements انجام دادن
to make good انجام دادن
performs انجام دادن
implemented انجام دادن
implementing انجام دادن
chare انجام دادن
parform انجام دادن
put on انجام دادن
char انجام دادن
charring انجام دادن
chars انجام دادن
carry out انجام دادن
perform انجام دادن
accomplish انجام دادن
performed انجام دادن
accomplishes انجام دادن
accomplishing انجام دادن
stand to انجام دادن
do up انجام دادن
implement انجام دادن
fulfils انجام دادن
fulfit انجام دادن
make out <idiom> انجام دادن
to follow out انجام دادن
fulfill انجام دادن
cover انجام دادن
fulfills انجام دادن
fulfilling انجام دادن
fulfil انجام دادن
covers انجام دادن
coverings انجام دادن
pays انجام دادن
paying انجام دادن
to do a thing the right way انجام دادن
administer انجام دادن
to bring to an issve انجام دادن
to go through انجام دادن
effected انجام دادن
to bring to effect انجام دادن
pay انجام دادن
to carry into execution انجام دادن
to put through انجام دادن
to carry through انجام دادن
fulfilled انجام دادن
go through انجام دادن
carry into effect انجام دادن
make something happen انجام دادن
fulfill [American] انجام دادن
bring into being انجام دادن
furnish انجام دادن
effect انجام دادن
put into effect انجام دادن
put into practice انجام دادن
accomplish انجام دادن
make a reality انجام دادن
bring inbeing انجام دادن
put inpractice انجام دادن
furnishing انجام دادن
implement انجام دادن
actualize انجام دادن
furnishes انجام دادن
execute انجام دادن
actualise [British] انجام دادن
carry out انجام دادن
effecting انجام دادن
carry ineffect انجام دادن
put ineffect انجام دادن
attending رسیدگی کردن
attend رسیدگی کردن
verifying رسیدگی کردن
to see to رسیدگی کردن
inspecting رسیدگی کردن
try رسیدگی کردن
investigates رسیدگی کردن
to go into رسیدگی کردن
audits رسیدگی کردن
tries رسیدگی کردن
inspects رسیدگی کردن
inspect رسیدگی کردن
investigate رسیدگی کردن
verified رسیدگی کردن
inspected رسیدگی کردن
auditing رسیدگی کردن
verifies رسیدگی کردن
investigated رسیدگی کردن
verify رسیدگی کردن
investigating رسیدگی کردن
examining با into رسیدگی کردن
considers رسیدگی کردن
to see about رسیدگی کردن
look into رسیدگی کردن
go into رسیدگی کردن
consider رسیدگی کردن
audit رسیدگی کردن
to llok رسیدگی کردن
examining رسیدگی کردن
examines با into رسیدگی کردن
to do for رسیدگی کردن به
examined رسیدگی کردن
audited رسیدگی کردن
deal with رسیدگی کردن
examined با into رسیدگی کردن
examines رسیدگی کردن
examine با into رسیدگی کردن
attends رسیدگی کردن
examine رسیدگی کردن
to look in to رسیدگی کردن
checked بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
check بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
checks بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
verifies رسیدگی کردن صحت و سقم امری را معلوم کردن
verify رسیدگی کردن صحت و سقم امری را معلوم کردن
verifying رسیدگی کردن صحت و سقم امری را معلوم کردن
verified رسیدگی کردن صحت و سقم امری را معلوم کردن
manipulated بامهارت انجام دادن
redone دوباره انجام دادن
to bring through خوب انجام دادن
manipulate بامهارت انجام دادن
solemnize باتشریفات انجام دادن
serves خدمت انجام دادن
repeat دوباره انجام دادن
served خدمت انجام دادن
manipulate با دست انجام دادن
serve خدمت انجام دادن
to do by halves ناقص انجام دادن
manipulates بامهارت انجام دادن
redoes دوباره انجام دادن
alternated بنوبت انجام دادن
lurk در خفا انجام دادن
redo دوباره انجام دادن
dashed بسرعت انجام دادن
lurked در خفا انجام دادن
redid دوباره انجام دادن
lurking در خفا انجام دادن
dash بسرعت انجام دادن
to carry out a transaction معامله ای انجام دادن
dashes بسرعت انجام دادن
overdoing بیش از حد انجام دادن
redoing دوباره انجام دادن
alternates بنوبت انجام دادن
overdoes بیش از حد انجام دادن
overdo بیش از حد انجام دادن
overdid بیش از حد انجام دادن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com