Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 143 (8 milliseconds)
English
Persian
umbrageous
رنجیده خاطر
Other Matches
You can rest assured.
خاطر جمع باشید (اطمینان خاطر داشته باشید )
peeved
رنجیده
glumpy
رنجیده
sulky
رنجیده
moping
<adj.>
رنجیده
fedup
رنجیده
in dudgeon
رنجیده
angrier
رنجیده
angriest
رنجیده
angry
رنجیده
pissed
رنجیده
displeased
رنجیده
glum
رنجیده
moped
[colloquial]
<adj.>
رنجیده
cruciate
رنجیده چلیپایی
indignant
رنجیده خشمگین
d. with
خشنوداز رنجیده از
on account of somebody
[something]
به خاطر
Due to
به خاطر
mind
خاطر
minds
خاطر
remembrance
خاطر
minding
خاطر
behalf
خاطر
sake
خاطر
for the love of
به خاطر,
for his sake
به خاطر او
gladness
مسرت خاطر
amativeness
خاطر خواهی
in service
به خاطر خدمت
to imprint on the mind
در خاطر نشاندن
tranquility
اسایش خاطر
spontaneous generation
بطیب خاطر
self gratification
ترضیه خاطر
peace of mind
اسودگی خاطر
of ones own accord
بطیب خاطر
for his sake
برای خاطر او
ex officio
به خاطر شغل
to escape one's memory
از خاطر رفتن
security
اسایش خاطر
despondent
<adj.>
افسرده خاطر
depressed
<adj.>
افسرده خاطر
lacerated
خاطر ازرده
downhearted
<adj.>
افسرده خاطر
uneasiness
خاطر تشویش
tranquillity
اسایش خاطر
attentions
خاطر حواس
attention
خاطر حواس
surest
خاطر جمع
surer
خاطر جمع
in view of
<idiom>
به خاطر اینکه
gladly
با مسرت خاطر
leisurely
بافراغت خاطر
free will
طیب خاطر
solace
تسلیت خاطر
sure
خاطر جمع
for reasons of safety
به خاطر دلایل امنیتی
take it out on
<idiom>
بی محلی به خاطر عصبانیت
to stamp on the mind
خاطر نشان کردن
for security reasons
به خاطر دلایل امنیتی
For your sake .
محض خاطر شما
to feel sure
خاطر جمع بودن
For Gods ( goodness , pitys , meucys ) sake .
محض خاطر خدا
to imprint on the mind
خاطر نشان کردن
for a song
<idiom>
به خاطر پول کمی
put one's finger on something
<idiom>
کاملابه خاطر آوردن
to impress on the mind
خاطر نشان کردن
stamp on the mind
خاطر نشان کردن
nuisances
مایه تصدیع خاطر
for god's sake
برای خاطر خدا
for a mere nothing
برای خاطر هیچ
depend upon it
خاطر جمع باشید
certes
خاطر جمعی تحقیق
accorded
دلخواه طیب خاطر
point
خاطر نشان کردن
spontaneously
به طیب خاطر بی اختیار
nuisance
مایه تصدیع خاطر
for mercy sake
برای خاطر خدا
relief
ترمیم اسایش خاطر
inorder to
به خاطر اینکه برای
in the interests of truth
برای خاطر راستی
accord
دلخواه طیب خاطر
accords
دلخواه طیب خاطر
for pity's sake
برای خاطر خدا
for ones own hand
به خاطر خود شخص
for nothing
برای خاطر هیچ
to call somebody to
[for]
something
پی کسی فرستادن به خاطر چیزی
pursuit of happiness
به دنبال رضایت خاطر
[خرسندی]
that is why
به خاطر این است که چرا
secures
بی خطر خاطر جمع مطمئن
secure
بی خطر خاطر جمع مطمئن
a small grimace
شکلک
[به خاطر قهر بودن]
fixations
خیره شدگی تعلق خاطر
composedly
به ارامی- به اسودگی- بااسایش خاطر
ex gratia
به خاطر میل یا علاقهی شخصی
unspontaneous
بدون طیب خاطر زورکی
troubler
موجب تصدیع خاطر مزاحمت
heart sease
اسایش قلب اسودگی خاطر
solatium
غرامت برای ترضیه خاطر
fixation
خیره شدگی تعلق خاطر
gob
[British E]
شکلک
[به خاطر قهر بودن]
I have to study
من درس دارم به همین خاطر کم میمونم
take to task
<idiom>
به خاطر اشتباه سرزنش شدن
moue
شکلک
[به خاطر قهر بودن]
trap
شکلک
[به خاطر قهر بودن]
ring a bell
<idiom>
یک مرتبه موضوعی را به خاطر آوردن
pout
شکلک
[به خاطر قهر بودن]
come into one's own
<idiom>
به خاطر شرایط خوب رفتارکردن
to languish
پژولیدن
[به خاطر جایی یا وضعیتی ناخوشایند]
carded for record
معافیت از خدمت به خاطر ثبت درپرونده
We were all so anxious about you.
ما همه به خاطر تو اینقدر نگران بودیم.
you must w the signal
ناهار را برای خاطر من معطل نکنید
i do it in your interest
به خاطر شما این کار رامیکنم
de minimis exception
به خاطر جزئی بودن استثنا به حساب آمدن
He did it for the sake of his family .
محض خاطر خانواده اش این کاررا کرد
guerillas
جنگجوی غیرنظامی که به خاطر عقیده سیاسی می جنگد
He seems to have a lot of confidence.
خیلی خاطر جمع ( مطمئن ) بنظر می رسد
Peeping Toms
نام خیاطی که به خاطر هیز نگری کور شد
Peeping Tom
نام خیاطی که به خاطر هیز نگری کور شد
unprompted
ناشی از طیب خاطر خودبخود بی اختیار خودرو
sue somebody for damages
کسی را به خاطر زیانی تحت تعقیب قراردادن
i did it only for your sake
برای خاطر شما این کار راکردم و بس
guerrillas
جنگجوی غیرنظامی که به خاطر عقیده سیاسی می جنگد
guerrilla
جنگجوی غیرنظامی که به خاطر عقیده سیاسی می جنگد
to languish
ضایع شدن
[به خاطر جایی یا وضعیتی ناخوشایند]
to languish
هرز رفتن
[به خاطر جایی یا وضعیتی ناخوشایند]
to languish
فاسد شدن
[به خاطر جایی یا وضعیتی ناخوشایند]
to pull
[British E]
/ make
[American E]
a face
شکلک در آوردن
[به خاطر قهر بودن]
[اصطلاح روزمره]
recognizing
دیدن چیزی و به خاطر سپردن ان که قبلاگ دیده شده است
recognizes
دیدن چیزی و به خاطر سپردن ان که قبلاگ دیده شده است
recognises
دیدن چیزی و به خاطر سپردن ان که قبلاگ دیده شده است
recognize
دیدن چیزی و به خاطر سپردن ان که قبلاگ دیده شده است
recognising
دیدن چیزی و به خاطر سپردن ان که قبلاگ دیده شده است
to report somebody
[to the police]
for breach of the peace
از کسی به خاطر مزاحمت راه انداختن
[به پلیس]
شکایت کردن
throw the baby out with the bathwater
<idiom>
(تروخشک باهم میسوزد)کل چیزی رادور ریختن به خاطر خرابی یک قسمت آن
primage
اضافه کرایهای که به خاطر مراقبت در بارگیری و تخلیه به ناخدای کشتی داده میشود
blow-ups
توقف غیر منتظره یک برنامه به خاطر یک اشتباه یا به دلیل مواخه شدن با شرایطی ازداده که نمیتواند ان را بکارگیرد
blow up
توقف غیر منتظره یک برنامه به خاطر یک اشتباه یا به دلیل مواخه شدن با شرایطی ازداده که نمیتواند ان را بکارگیرد
blow-up
توقف غیر منتظره یک برنامه به خاطر یک اشتباه یا به دلیل مواخه شدن با شرایطی ازداده که نمیتواند ان را بکارگیرد
safety
اعطای دو امتیاز به تیم مدافع به خاطر عقب نشینی عمدی تیم مهاجم
neural network
سیستمی که برنامه هوش مصنوعی را اجرا میکند و نحوه کار مغز و یادگیری و به خاطر سپردن آنرا شبیه سازی میکند
For Gods sake!For heavens sake.
بخاطر خدا ( برای خاطر خدا )
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com