Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (29 milliseconds)
English
Persian
clear
روشن کردن صاف کردن شفاف کردن
clearer
روشن کردن صاف کردن شفاف کردن
clearest
روشن کردن صاف کردن شفاف کردن
clears
روشن کردن صاف کردن شفاف کردن
Other Matches
illuminating
چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
illuminates
چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
illuminate
چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
hard
که معادل خاموش کردن و سپس روشن کردن مجدد کامپیوتر است
harder
که معادل خاموش کردن و سپس روشن کردن مجدد کامپیوتر است
hardest
که معادل خاموش کردن و سپس روشن کردن مجدد کامپیوتر است
illumination by diffusion
روشن کردن منطقه از طریق انعکاس نور غیر مستقیم یاسایه روشن
to throw light upon
روشن کردن کمک بتوضیح چیزی کردن
explain
روشن کردن باتوضیح روشن کردن
explained
روشن کردن باتوضیح روشن کردن
explains
روشن کردن باتوضیح روشن کردن
explaining
روشن کردن باتوضیح روشن کردن
turn on
<idiom>
روشن کردن،بازکردن،شروع کردن
flashes
روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
flashed
روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
flash
روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
daylight
روز روشن روشن کردن
daylit
روز روشن روشن کردن
igniting
روشن کردن
clarifies
روشن کردن
lumine
روشن کردن
refresh
روشن کردن
lighted
روشن کردن
illuminating
روشن کردن
ignites
روشن کردن
clarify
روشن کردن
refreshed
روشن کردن
fire up
روشن کردن
clear
: روشن کردن
light
روشن کردن
clearer
: روشن کردن
emblaze
روشن کردن
power on
روشن کردن
power up
روشن کردن
illuminates
روشن کردن
illuminate
روشن کردن
to bring tl light
روشن کردن
refreshes
روشن کردن
to clear up
روشن کردن
elucidates
روشن کردن
illumining
روشن کردن
lightest
روشن کردن
elucidating
روشن کردن
ignite
روشن کردن
clearest
: روشن کردن
illumine
روشن کردن
illumined
روشن کردن
illumines
روشن کردن
brightened
روشن کردن
brighten
روشن کردن
illume
روشن کردن
ignited
روشن کردن
elucidated
روشن کردن
to shed light on
روشن کردن
clarifying
روشن کردن
relume
روشن کردن
brightens
روشن کردن
clears
: روشن کردن
brightening
روشن کردن
to fire up
روشن کردن
turn on
روشن کردن
elucidate
روشن کردن
to switch on
روشن کردن
ignite
روشن کردن گیراندن
to make oneself clear
<idiom>
منظور را روشن کردن
to start a car
[to crank a car]
[American English]
ماشینی را روشن کردن
illuminate
روشن کردن منطقه
owl light
کمی روشن کردن
lightens
درخشیدن روشن کردن
lightening
درخشیدن روشن کردن
lightened
درخشیدن روشن کردن
illuminating
روشن کردن منطقه
igniting
روشن کردن گیراندن
restart
روشن کردن دوباره
ignited
روشن کردن گیراندن
lighten
درخشیدن روشن کردن
cold start
دوباره روشن کردن
illuminates
روشن کردن منطقه
ignites
روشن کردن گیراندن
clarifying
روشن کردن یا شدن
refurbishing
روشن و تازه کردن
To light a fire .
آتش روشن کردن
explicating
روشن کردن فاهرکردن
explicates
روشن کردن فاهرکردن
explicated
روشن کردن فاهرکردن
explicate
روشن کردن فاهرکردن
turn over
<idiom>
موتور را روشن کردن
colder
روشن کردن یک کامپیوتر
clarify
روشن کردن یا شدن
colds
روشن کردن یک کامپیوتر
coldest
روشن کردن یک کامپیوتر
cold
روشن کردن یک کامپیوتر
refurbishes
روشن و تازه کردن
to bring out in relief
برجسته یا روشن کردن
to light a cigarette
سیگاری را روشن کردن
clarifies
روشن کردن یا شدن
to play with fire
آتش روشن کردن
to kindle
آتش روشن کردن
to make something clear
چیزی را روشن کردن
To light ( kindle) a fire.
آتش روشن کردن
refurbish
روشن و تازه کردن
refurbished
روشن و تازه کردن
turn on
بجریان انداختن روشن کردن
enlightens
روشن کردن تعلیم دادن
alighted
روشن کردن اتش زدن
illumination
روشن کردن منطقه روشنایی
alighting
روشن کردن اتش زدن
alights
روشن کردن اتش زدن
clearer
پیام کشف روشن کردن
search light illumination
روشن کردن منطقه با نورافکن
clearest
پیام کشف روشن کردن
alight
روشن کردن اتش زدن
shine
براق کردن روشن شدن
shines
براق کردن روشن شدن
illuminations
روشن کردن منطقه روشنایی
to turn on
روشن کردن
[کلید الکتریکی]
mezzotint
نقاشی سایه روشن کردن
mezzotinto
نقاشی سایه روشن کردن
upstarts
یکه خوردن روشن کردن
enlightening
روشن کردن تعلیم دادن
enlighten
روشن کردن تعلیم دادن
highlighting
روشن ساختن مشخص کردن
enucleate
روشن کردن توضیح دادن
clears
پیام کشف روشن کردن
upstart
یکه خوردن روشن کردن
clear
پیام کشف روشن کردن
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
run
به کار انداختن روشن کردن موتور
refresh
از خستگی بیرون اوردن روشن کردن
to kick-start a motorcycle
موتورسیکلتی را با پا هندل زدن
[روشن کردن]
refreshed
از خستگی بیرون اوردن روشن کردن
runs
به کار انداختن روشن کردن موتور
to put one's affairs in order
[to settle one's business]
تکلیف کار خود را روشن کردن
illumination plan
طرح روشن کردن منطقه نبرد
refreshes
از خستگی بیرون اوردن روشن کردن
illume
منور کردن روشن فکر ساختن
unmew
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
to switch on the dipped
[dimmed]
headlights
چراغ نور پایین
[ماشین]
را روشن کردن
powered
روشن کردن یا اعمال ولتاژ به یک وسیله الکتریکی
powering
روشن کردن یا اعمال ولتاژ به یک وسیله الکتریکی
power
روشن کردن یا اعمال ولتاژ به یک وسیله الکتریکی
powers
روشن کردن یا اعمال ولتاژ به یک وسیله الکتریکی
talk out
بوسیله بحث شفاهی موضوعی را روشن کردن
to start
روشن کردن
[به کار انداختن]
[موتور یا خودرو]
cold boot
روشن کردن کامپیوتر و بارکردن سیستم عامل به درون ان
cold fault
نقص کامپیوتر که به محض روشن کردن اشکار میشود
switches
روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
format
تعویض روشن مرتب کردن داده یا متن در یک محل
formats
تعویض روشن مرتب کردن داده یا متن در یک محل
colds
روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
colds
خطای کامپیوتری که در لحظه روشن کردن کامپیوتر رخ میدهد
coldest
روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
coldest
خطای کامپیوتری که در لحظه روشن کردن کامپیوتر رخ میدهد
colder
روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
colder
خطای کامپیوتری که در لحظه روشن کردن کامپیوتر رخ میدهد
cold
روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
switched
روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
switch
روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
shadow RAM
ROM به یک قطعه RAMسریع تر در هنگام روشن کردن کامپیوتر
cold
خطای کامپیوتری که در لحظه روشن کردن کامپیوتر رخ میدهد
illumination by reflection
روشن کردن منطقه از طریق انعکاس یا شکست نور
discharge
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
autos
امکان بار کردن خودکار برنامه پس از روشن شدن کامپیوتر
auto
امکان بار کردن خودکار برنامه پس از روشن شدن کامپیوتر
sense
روشن کردن تابلوی مقابل کامپیوتر قابل بررسی است
sensed
روشن کردن تابلوی مقابل کامپیوتر قابل بررسی است
senses
روشن کردن تابلوی مقابل کامپیوتر قابل بررسی است
to rev
[British E]
the engine
موتور
[ماشین]
را روشن کردن
[که صدا مانند زوزه بدهد]
to goose
[American E]
the engine
موتور
[ماشین]
را روشن کردن
[که صدا مانند زوزه بدهد]
to jump-start someone's car
کمک برای روشن کردن
[خودروی کسی را با باتری مستقلی یا ماشین دیگری]
picture
که تولید تصویر میکند با روشن کردن فسفر پوشیده شده روی صفحه
pictured
که تولید تصویر میکند با روشن کردن فسفر پوشیده شده روی صفحه
pictures
که تولید تصویر میکند با روشن کردن فسفر پوشیده شده روی صفحه
squawking
در رهگیری هوایی یعنی روشن کردن دستگاه شناسایی دشمن و خودی و کار با ان
picturing
که تولید تصویر میکند با روشن کردن فسفر پوشیده شده روی صفحه
countervial
خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capture
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
monitors
برنامهای مقیم در ROM برای بار کردن سیستم عامل پس ا ز روشن شدن ماشین
monitored
برنامهای مقیم در ROM برای بار کردن سیستم عامل پس ا ز روشن شدن ماشین
monitor
برنامهای مقیم در ROM برای بار کردن سیستم عامل پس ا ز روشن شدن ماشین
glassine
نوعی کاغذ نازک شفاف یانیمه شفاف که هوا یا روغن از ان نمیتواند عبور کند
kernels
تعداد دستورات ابتدایی لازم برای روشن کردن پیکسهای صفحه به رنگهای مختلف و با سایه .
kernel
تعداد دستورات ابتدایی لازم برای روشن کردن پیکسهای صفحه به رنگهای مختلف و با سایه .
challengo
ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifies
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
foster
تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoots
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
smoke test
بررسی تصادفی برای اینکه ماشین باید در صورتی که هنگام روشن کردن دود ایجاد نشود کار کند
to temper
[metal or glass]
آب دادن
[سخت کردن]
[آبدیده کردن]
[بازپخت کردن]
[فلز یا شیشه]
surveyed
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
survey
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveys
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
cross examination
تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com